Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
PM me(By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
براي دوستي كه پرسيده بود " نابودي يعني چه ؟ " ؛
نابودي يعني اين كه به ناگاه تمام آرزوها ، خواسته ها و آنچه كه در ذهنت از فردا ترسيم كرده اي و براي تحقق آن زحمت مي كشي ، همه به يكباره تبديل به كابوس و افسانه اي شوند كه هيچ كدام از شرايطي كه ديگران در جامعه و اقتصاد و سياست برايت ايجاد كره اند ، به تو اجازه ندهد كه بتواني لااقل روياي شيرين آنها را در سر بپروراني چه رسد به ... .
نابودي يعني اين كه با تمام لياقت و شايستگي ، حق تو را ، حتي كوچكترين حقوق انساني و اجتماعيت را از تو غصب كنند و تو نتواني دم بزني و از كسي شكايت كني .
نابودي يعني ، ساكت بنشيني و به حكم شكست خود گوش كني !
امروز روز پنجم است و اگر خدا بخواهد زمزمه هايي به گوش مي رسد . زمزمه هايي كه هر چند صحت و سقم آن برايم آشكار نيست ، اما اندكي من را اميدوار مي كند .... . اگر تا امشب خبري شد ، حتما مي نويسم . مطمئن باشيد
امروز رزو سوم هم آغاز شد ( شايد روز n-3 درست تر باشد ) مثل همه روزهاي ديگر خدا . اما براي من هنوز هيچ چيز فرقي نكرده . ديشب در جايي مهمان بودم . همه از شرايطي كه براي من پيش آمده ، اطلاع داشتند اما هيچ كس باور نمي كرد كه من باتمام شرايط و اوضاع و احوال و امكاناتي كه در اختيار دارم ، نتوانم از پس حل اين معما برآيم . همه چشم به پدرم داشتند الا من كه مي دانستم .... . بماند . ولي من پيشتر هم گفتم جز اميد به ياري و مدد خداوند ، هيچ باور ديگري ندارم و جز دستان به دستان كار ساز او به دستان ديگري نمي نگرم . حتي اگر قفل اين مشكل به دست ديگران باز شود ، بازهم آنان را وسايلي مي دانم كه از جانب او براي كمك و رحمت به من مقرر گشته اند . مي خواهم تفالي به غزليات خواجه بزنم . كه پيش تر ها با وي انس و الفتي عميق و وصف نشدني داشتم و بسيار كه در لحظات حزن و اندوه و خطر و نيز شادي و مسرت ، مرا به محضر خود راه داده است . الهي به اميد تو ؛
مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم
كه پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حد كمال است
زكاتم ده كه مسكين و فقيرم
چو طفلان تا كي اي زاهد فريبي
به سيب بوستان و شهد و شيرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گرچه پيرم
قراري بسته ام با مي فروشان
كه روز غم بجز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مي
اگر نقشي كشد كلك دبيرم
درين غوغا كه كس كس را نپرسد
من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آن دم كز استغناي مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه
ز بام عرش مي آيد صفيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم
اگر چه مدعي بيند حقيرم
امروز هم گذشت و هنوز هيچ خبري نيست و من در تصميم خود براي نابودي خودم مصمم تر شده ام . فقط همين يك ماه است . ماه ديگر همه چيز روشن شده . يا نابود مي شوم و يا سوار بر مركب مراد ، به سوي آينده اي كه خودم تصميم مي گيرم ، مي تازم
تا الان كه ساعت حدودا 15:30 دقيقه است ، هنوز هيچ خبري از گشايش در كار من نيست . ولي .... با همه اين احوال من هنوز به لطف و رحمت اوستا كريم اميد دارم ..... .
تا به حال حتما ، خوانده ايد يا ديده ايد و شنيده ايد يادداشتهايي را كه مثلا ، بيماري كه به سرطان مبتلا شده و هر لحظه در انتظار مرگ به سر مي برد يا محكوم در انتظار اعدامي در پشت ميله هاي زندان ، نوشته اند و از آنچه كه در آخرين لحظات زندگي و در آستانه نابودي بر ايشان گذشته است ، سخن گفته اند . من هم . چنين خواهم كرد . در آستانه نابودي و در آخرين لحظاتي كه به پايان تمام آرزوها و شروع و آغاز يك پيشامد نا آشنا و غريب و شايد هولناك و مهيب ، مانده ، من هم مي خواهم حرف بزنم . متاسفم از اين كه نمي توانم جز جز اتفاقات پيش آمده را برايتان تعريف كنم و داستان خود را بازگو نمايم ولي تمام اين نوشته ها را با عنوان و زمينه ذهني ، آخرين روزهاي خوش يك محكوم به شكست بخوانيد . محكومي كه به ناحق در دادگاهي نامريي به جرم لياقت و شايستگي و يا شايد به جرم سادگي و ابلهي و يا باز هم به جرم بي عدالتي زمين و زمان و كوه و درخت و وزير و وكيل و تكنولوژي اطلاعات و دايره المعارف و كيبورد و اسپيكر و همه چيز ، همه چيز ! ، به شكست محكوم شده و حالا اين محكوم مي خواهد آخرين لحظاتي را كه بر او مي گذرد براي شما بنويسد . اين محكوم از همه جا دل بريده . اما هنوز هم دل در گرو معبود چاره ساز دارد كه :
يكتاست آن كه بر درش آواز راز رفت
راز نياز بر در آن چاره ساز رفت
هر چند كه از شدت اعمال و رفتار ناشايست و از حدت گناه و تباهي ، خود را مستحق لطف و رحمت آن عزيز نمي داند . اما نيك مي داند كه كرم و لطف و عنايت آن بزرگوار بسيار بزرگتر و بيشتر و برتر از گناهان سنگين و اعمال مجرمانه اوست .
خوب مي دانم كه چه كاره ام و او نيز خوب مي داند كه كيم . از آنچه كه بر سرم آمده آگاه است و نيز مي داند پس از اين چه خواهد شد . هميشه به قضاي او ايمان داشته ام و به قدرش پناه برده ام . زماني كه چند ماه اسير سرنوشتي كه به دست ديگران رقم خورده بود ، بودم ، شب و روز به دامان مهر او پناه مي بردم و هم او بود كه درهاي گشايش و رحمت را به رويم باز كرد و به من مهلت داد . در آن رمضان فراموش نشدني ، ارتباطي كه ميان من و او ايجاد شده بود ، چنان لذتي را در سرتاسر وجودم ريخته بود كه همه چيز را در برابر آن هيچ مي ديدم . و در همان رمضان بود كه در هاي رحمت را از پس قفلهاي تنگي و اسارت بر من گشود و به من مهلت داد تا مسيري را كه نه به خواست خود بلكه به اجبار و ابرام ديگران كه فكر مي كردند كارشان تازه ، لطفي مضاعف به من است ، تا بدانجا پيموده بودم ، تغيير دهم و شايد در راهي كه خود مي پسندم ، قدم بگذارم . من فقط به لطف و عنايت او اميد دارم و شكايت خود را به او خواهم برد كه او ملجا تمام گله ها و شكايتهاست .
اين محكوم كه بدون هيچ شكايتي از كسي محكوم شده ، خود شاكي است . از خودش شكايت دارد . از نزديكترين كسانش شاكي است . از جبر زمانه اش شاكي است . جبري كه زمام و عنان آن به دست هيچ اختياري نمي افتد . حتي از آناني كه زمام و اختيار وطن و مملكت و دين و اعتقاد و مرام او را دارند كه با سرنوشت و تمام شؤون زندگي او گره خورده ، شكايت دارد . اين محكوم در برابر شكايتش ، غرامتي هم سنگ جوانيش را مي خواهد . اين محكوم در برابر شكايتش ، غرامتي هم سنگ تمام سالهايي كه زحمت كشيده ، درس خوانده ، شايد خيلي بيشتر از هم سن و سالان خود ، تا به روزي نيفتد كه الآن در آن به سر مي برد ، مي خواهد . اين محكوم حق خود را مي خواهد و هيچ ابايي ندارد از اين كه ديگران بگويند : چه خود خواه ! هيچ ابايي ندارد از اين كه بگويد من حق دارم و اين حق من است . هيچ ابايي ندارد از اين كه بگويد من حق خود را ، حتي حق خود از نفت سرزمينم را مي خواهم . و باز هم هيچ ابايي ندارد از اين كه بگويد تمام اينها حق خدادادي من است و كسي ، حتي مهمترين و حتي مقدسترين آدمهاي دنيا نيز نمي تواند اين حق خدادادي را از من سلب كند . او فقط از آقا و مولاي خود مي ترسد و تنها از او ابا مي كند . هرچند گاهگاه ، پرده هاي ظلمت و تاريكي چنان بر چشمان او سايه مي افكنند كه بي خوف او ، ملازم و هم پياله شيطان مي شود . ( افسوس !) و تنها آنچه كه از وي مي رسد را لطف و عنايت او مي داند و نه حق خود . اما آنچه را كه او برايش مقدر و مقرر كرده ، اجازه نمي دهد كه بندگان و پروردگان ديگر او از دستش بگيرند و حقش را غصب كنند .
اين شاكي ، خيلي خسته است . اما خستگي را به چهره نمي آورد . اين شاكي محكوم ، دلمرده است ، اما هنوز هم در برابر ديگران مي خندد و ادا در مي آورد و نقش بازي مي كند . او در اين چند سال به يكي از بهترين بازيگران نمايشنامه تاريخي زندگي بدل شده است . شايد هم تبديل به دلقكي زبردست شده كه در پشت چهره مضحك و خندان خود و در وراي لودگي و شكلك بازي خود ، چهره ديگري نيز دارد كه خيلي با صورت ظاهرش فرق مي كند . شايد هم ... باقي فردا .... . دعا كنيد شايد تا فردا همه چيز فرق كرد !
امروز اول شهريور است . ماهي كه بسيار از آن متنفرم . هميشه خدا ، از همان دوران كودكي كه به كودكستان مي رفتم از اين ماه متنفر بودم . در آن روزها شايد به سبب اين كه پيغام پايان روزهاي خوش و سرگرم كننده تابستان را مي داد و هر چه بيشتر رو به پايان مي برد ، روزهاي آغاز سال تحصيلي ، نزديكتر و نزديكتر مي شدند . البته در آن روزها به معناي واقعي تنفر نداشتم و فكر مي كنم واژه ناراحتي ، مناسب تر باشد . بله من از رسيدن شهريور ماه بسيار ناراحت مي شدم . اما از دو سال قبل به اين طرف ، با تمام وجودم از اين ماه و اتفاقاتي كه در آن مي افتد متنفرم ! و اين درست بر مي گردد به دو سال قبل و آن شهريور لعنتي كه تمام عمر مرا به باد داد . شايد هم مقصر من بودم كه اجازه دادم ، نسخه سرنوشتم را ديگران بپيچند و با تمام استحقاق و لياقتي ـ اگر اغراق و خود پسندي نباشد ـ كه نسبت به خود سراغ دارم ، از آنچه كه آرزويش را داشتم باز ماندم ... .
روزهاي آينده ، اما ، مي تواند همه چيز را عوض كند . در چند روز آينده بايد تصميم ديگري بگيرم . تصميمي كه شايد همان روزنه هاي اميد و همان اندك دلخوشي و و همان اندك چيزي را كه برايم باقي مانده است از من بگيرد . در اين صورت ، همه چيز را از دست خواهم داد . تمام چهار ترمي را كه تا اينجا در رشته دوست داشتني ام ، گذرانده ام ، همه تجربيات ده ساله اي را كه از هنرم اندوخته ام و تمام دار و ندار زندگيم را ... ، همه چيز ! ولي براي من اين اهميت دارد كه اين بار ، شايد براي اولين بار ، خودم ، خود من ، خود خود خود من ، مي خواهم تصميم بزرگي براي خودم بگيرم . و كسي حق ندارد دخالت كند . اما من انتقام خواهم گرفت . به تلافي دو سالي كه شايد من را در آغاز جواني به دلمرده اي كهن سال تبديل كرد ، انتقام خواهم گرفت . به جواني از دست رفته ام كه انتقام خواهم گرفت . از آناني كه من و آرزوهايم را و تمام جواني ام را قرباني خواست و آرزو و جاه طلبي و كوته فكري خود كردند . از آناني كه بر مراكب عالي سوارند و بر سراير غالي تكيه داده اند . و از فدا كردن هيچ چيز حتي اعتقاد و مرام و مسلك خود ابايي ندارند . من از همه انتقام خواهم گرفت . اما شايد ... . اوضاع كمي فرق كند كه بعيد مي دانم ! من بايد سند نابودي خودم را خودم امضا كنم . فقط خودم !!!
خيلی عصبانی ام !
داغون داغون !



بعضي وقتها ، واقعا از اين كه يك ايراني هستم شرم مي كنم . با اين كه هميشه گفته ام و مي گويم و بعدها هم خواهم گفت كه سرو جان و تمام آنچه كه دارم فداي خاك پاك وطنم . اما .... .
در كشور من ايران ، جايي كه معدن استعدادهاي انساني و طبيعي و ... است هنوز كاستي ها و نقصانهايي مي بينم كه اگر نگويم جگرم را آتش مي زند ، لاجرم به اندوهگين شدنم بايد اعتراف كنم . بزرگترين و دردناكترين اين عيبها و ايرادها ، فقر و فشار بي امان و بي رحم زندگي است كه بر بيشتر مردم سرزمين من تحميل مي شود . بايد قبول كنيم . هراس نداشته باشيم از اين كه بگوييم مردم ما چيزي بيشتر از يك زندگي بي دردسر ، نسبتا راحت و توام با امنيت و آرامش چيز ديگري نمي خواهند . خواسته هاي مردم ما معقول و دست يافتني است و اين وظيفه دولتمردان ماست كه در انجام اين امر اهتمام ورزند . واقعا مردم ما چه مي خواهند ؟ وظيفه دولتمردان و مسؤولين مملكت ما چيست ؟ مگر وظيفه اي غيراز تامين نيازهاي مردم و سعي در بهبود زندگي آنها دارند ؟ براي چه مردم ما آنها را به عنوان رييس جمهور ، نمايندگان خود در خانه ملت و ... انتخاب مي كنند ؟ مگر نه اينكه مي خواهند به خواسته هايشان توجه شود و نياز ها و مشكلاتشان رفع شود ؟
روي سخن من با مسؤولان و كارگزاراني است كه من و شما افتخار خدمتگزاري را به آنها اعطا كرده ايم . سخن من با رييس جمهور است . با وزراي كابينه دولت سرزمين و ملت من است . با نمايندگان من و شما در مجلس است . مگر من و مردم سرزمين من از شما چه مي خواهيم كه در تامين و برآوردن آن ، عاجزيد . آيا داشتن يك زندگي بي دغدغه براي مردم يك امر عليحده اي است كه قادر نيستيد آن را ايجاد كنيد ؟ آيا توقع ايجاد شغل وكار براي جمعيت جواني كه بيكار است ( مي دانيد كه بي كاري سرمنشا .... ! نمي گويم . خودتان كه بهتر مي دانيد ) توقع بي جا و گناه از سوي مردم است ؟ آيا وظيفه شما اين نيست كه معضلات گريبانگير جامعه امروز ايران ، چون معضل كنكور ، فساد اخلاقي ، مالي و اداري ، مشكلات اقتصادي و گراني و آموزش و پرورش و .... را حل كنيد ؟ آيا اين خواسته هاي بحق و بجاي جامعه از شما نيست ؟ اگر اين ها كار شماست پس چرا سالها مي آيند و از پس هم مي روند و نه تنها گره مشكلي گشوده نمي شود ، كه گره هاي كورتري نيز بسته مي شود . و اگر اين وظيفه شما نيست پس چه غلطي مي كنيد . دعواها و جناح بندي هاي سياسي ، قدرتنمايي ها ، زدو بندهاي سياسي و اقتصادي و هزاران قضيه پس پرده ديگر . اين كار شماست ؟ اين وظيفه شماست ؟ اين خواسته موكلين شماست ؟
آقاي رييس جمهور ، مسوولين مملكت من ، وكلاي من در خانه ملت !
به كجا مي رويد ؟ جوانان اين مملكت در گردابي كه به دست شما ايجاد نشده ولي قطعا توسط شما مهيب تر و پر تلاطم تر شده است دارند غرق مي شوند ! براي جوان ايراني چه كرده ايد ؟ جوان ايراني تا از دوره نوجواني و آماج حوادث و خطرات بلوغ بيرون مي آيد ، اولين سد پيش روي خود را تجربه مي كند . كنكور ! قبول كنيد . كنكور در سرزمين من ، همانطور كه بارها گفته ام دروازه ورود به دانشگاه نيست . بلكه همان غول قصه هاي مادر بزرگ است كه مي خواهد من و تمام آناني كه به آينده اي نه چندان روشن كه مبهم اميد ، دارند ، ببلعد . كنكور نشان دهنده با استعدادها و نيز يك آزمون منصفانه نيست . چه اگر بود ، به جاي من ، دوستان من كه بسيار برتر و با استعدادتر از من بودند ، وارد دانشگاه مي شدند . بنابر اين وزير علوم و رييس سازمان سنجش نيايند و افاضه كنند كه آزمونهاي ما استانداردترين آزمونهاي دنياست و اله و بله ... ! نيايند بگويند كه دولت از عهده اين بر نمي آيد كه ظرفيت دانشگاه را افزايش دهد و اگر هم افزايش دهد در تامين كار فارغ التحصيلان آن مشكل دارد ! اصلا مگر وظيفه و كار شما غير از اين است . اگر نمي كنيد لابد عرضه نداريد . نگوييد نمي شود . خوب هم مي شود . دولتها بر سر كار مي آيند كه همين كارها را انجام دهند ! لابد چند صباحي ديگر كه جمعيت كشور افزايش يافت به جاي آن كه به توسعه كشاورزي و تامين مواد غذايي مردم بپردازيد ، مي گوييد نمي شود و اضافي مردم از گرسنگي بميرند !؟ هان ! مگر همين معني را نمي دهد ؟
در هر دو حالت چه قبول شود و چه نشود ، اگر دختر باشد كه ... ( نمي دانم ، چون من يك پسرم !) ولي اگر پسر باشد ، دومين سد پيش روي خود را مي يابد . خدمت مقدس سربازي ! كه نمي دانم براي چه به آن لقب مقدس اطلاق مي شود . لابد در دوره اي كه همه چيز مقدس مي شود و بعضي به اسم مقدسات اعتقاد و ايمان پاك مردمم را بازيچه خواسته هاي خود قرار مي دهند ، هم سربازي به ملعبه دست آنها تبديل شده است . 21 ماه تمام ( و اگر در مناطق عملياتي و صعب و ... باشد 18 ماه ) از عمر جوان ايراني تلف مي شود . سربازي يعني چه ؟ سربازي يعني دفاع از متجاوز در برابر هجوم به آب و خاك . يعني حراست و پاسداري و پاسباني از مرزها ، خطوط و كيان و شرف ملت و مملكت . و نه بيگاري و نه خدمات بهداشتي و نه نوكري و نه غلامي و نه ... خيلي چيزهاي ديگر ! انصافا كدام جوان ايراني را سراغ داريد كه سربازي را پشت سر گذاشته و راضي و خشنود بازگشته باشد و تازه در اين چند ماه دستاورد شايسته و درخور و تجربه اي براي زندگي كسب كرده باشد ؟ تنها چيزهايي كه به دست مي آورد ، افسردگي ، راه و روشهاي دزدي ، اخلاق بد و .... هزاران دستاورد منفي ديگر است .
تا به اينجا جوان ايراني تمام شور و احساس جواني خود را از دست مي دهد . ( بماند ثروتمنداني را كه اگر فرزندانشان در كنكور قبول نشدند ، سربازيشان را خريدند و چون در ناز و نعمتند نه مشكل معيشت دارند و نه درد كار و زندگي !!!) يعني عملا تا اين دوره را نيز به پايان ببرد به سن 23-24 سالگي رسيده است . حالا بايد در پي كار باشد كه پس از آن بتواند ازدواج كند و يك زندگي تشكيل دهد . كار كو ؟ شغلي مي تواند پيدا كند ؟ خانه اي مي تواند بيابد كه اجاره كند ؟ اصلا آيا توان مالي دارد ؟ ( كه اگر داشت ، ديگر مشكلي نبود !) مي بينيد ! اين مشكلات يكي دوتا نيست . اگر بخواهيم ، جز جز تمام مشكلات يك جوان ايراني ، شايد ستارگان آسمان هم كم بيايند تا هر كدام را به مشكلي نسبت دهيم ! پس آقايان مسوولين مملكت من چه مي كنيد ؟ مدام وعده مي دهيد كه در آينده تمام مشكلات حل مي شوند و چنين و چنان ! ولي من الان زنده ام ! الان مي خواهم زندگي كنم ! گور ... آيندگان ! الان براي من و امثال من چه مي خواهيد بكنيد ؟
لعنت خدا بر من اگر قرار است كه ملعبه دست سياست قرار بگيرم ! لعنت خدا بر من اگر قرار است در زمان انتخابات عزيز شوم و گول وعده هاي رنگين و دروغين را بخورم . اين روش شما سياستمداران است كه از جمعيت جوان و احساس پاك و دل پر اميد جوانان ايران زمين سو استفاده مي كنيد تا در ميدانهاي دروغين و ذليل سياست بازي و سياست پيشگي پيروز شويد . و چون به سبب همين سياست بازيها از تحقق وعده هاي خود باز مي مانيد ، آن را به كارشكني هاي جناح رقيب نسبت مي دهيد . ولي باور كنيد ، جوان ايراني آنقدر ساده نيست كه اين چيز ها را درك نكند و آنقدر احمق نيست كه تا هميشه تحمل اين وعده هاي دروغين را داشته باشد !
اما هرگاه يك جوان ايراني يكي از خواسته هاي خود را طلب كرد ! انگ تمام چيزها را به وي مي چسبانند كه : خامي ، جواني ، احساسات جواني اينگونه اقتضا مي كند ، آي بر ضد مصالح امنيت ملي حرف مي زني ، بوق شدي ! بوق استعمار جهاني ! رپ شدي ، برو گمشو هوي متال ! قرتي ، اآمريكايي ، ضد ......!!! بي دين ، كافر .....
ولي به خداوندي خدا ، به جان رسول الله اگر قبول داريد ، جوان ايراني درد دين هم دارد . درد ميهن دوستي هم دارد . مطمئن باشيد اگر آنچه را كه لازمه زندگي سالم و آرام است براي او فراهم شود ، هيچ گاه دلش به هواي خيابانهاي نيويورك و لس آنجلس پر نمي زند ! اگر بتواند در رشته اي كه دوست دارد در دانشگاه تحصيل كند ، ديگر هواي خروج از كشور و تحصيل در فلان دانشگاه را ندارد ! آگر شغل آبرومندانه اي بيابد كه بتواند حداقل زندگي خود را تامين كند ، ديگر خود را تا به آنجا ذليل نمي كند كه از عربهاي بي كار و بي عار اطراف خليج فارس ، التماس كار كند و يا مثل افغاني ها ، در ژاپن پست ترين و كثيفترين شغل ها را انجام دهد . اگر بتواند زندگي تشكيل دهد و از دوام و استحكام آن مطمئن باشد ، هيچ گاه به دام فساد و اعتياد و تباهي نخواهد افتاد .
مگر معتاد شدن و از مسير راست منحرف شدن خيلي سخت است ؟ نه به همين راحتي است ! جوان در كنكور پذيرفته نمي شود . سدهاي سربازي و فقر و مشكلات خانوادگي و .... در مقابلش به يكباره ظاهر مي شوند . پس به كجا پناه برد ؟ خيلي ساده ! آنقدر آدمهايي هستند كه با انواع و اقسام روشها و موادها ي مخدر ، او را به عالم هپروت رهنمون شوند تا درد آنچه را كه بر سرش مي رود ، در عالم خماري و بي خبري احساس نكند !!! بله به همين راحتي است . شاخ و دم كه ندارد !
باور كنيد كه از شدت خشم و اندوه و غم و غصه آينده خودم ( اصلا غصه ديگران را نمي خورم . حالا ديگر خودم را مي گويم ) نمي توانم بنويسم . انگشتانم مي لرزند . فقط به رييس جمهور كه خووووووب بلدند، خوووووب !!! حرفهاي قشنگ قشنگ بزنند ، به جناحهاي سياسي كه برخي شان دلشان براي امريكا پر مي زند و سنگ بي ديني و ترويج زندگي غربي را به سينه مي زنند و برخي ديگر كه ادعاي دينداري و اسلاميت و انقلابي گريشان سقف آسمان را پاره مي كند و به نمايندگان مجلسي كه بعضي شان را به جهاتي از خودشان بهتر مي شناسم و مي دانم كه نه درد ميهن دارند ، نه درد مردم و نه درد اسلام و انقلاب ، مي گويم :
مملكت و مردم ، خصوصا جوانان مردم دارند از دست مي روند ! پس شما به كجا مي رويد !
آي آقايان !
فاين تذهبون ؟!!!!
27/5/1381
باز آي ساقيا كه هواخواه خمتم
مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
زانجا كه فيض جام سعادت فروغ توست
بيرون شدي نماي ز ظلمات حيرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشناي عشق شدم زاهل رحمتم
عيبم مكن به رندي و بدنامي اي حكيم
كاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
مي خور كه عاشقي نه به كسب است و اختيار
اين موهبت رسيد زميراث فطرتم
من كز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش
در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي خجسته مدد كن به همتم
دورم به صورت از در دولت سراي تو
ليكن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان
در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم
يكي از شعرهاي قديمي ام درقالب قطعه . به سبب كم تجربگي دوران نوجواني ام بسيار خام و ناپخته است ولي هميشه دوستش داشتم .
خوش آن باشد كه عاشق را نهايت
رسيدن بر سر كوي تو باشد
پس از اندوه جانسوز فراقت
شميم جانفزا بوي تو باشد
ز بند خود رها گردد تمامي
اسير خال و ابروي تو باشد
به هر سو رو كند روي تو بيند
نماز عاشقي سوي تو باشد
كند صبحي دگر را او به اميد
كه مهر صبح نو روي تو باشد
نوازد آتشين موسيقي عشق
كه تار ساز دل موي تو باشد