Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
PM me(By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
هیچ چیز بر من تاثیر گذارتر و دل آزار تر از این نیست که دختر بچه ای را گریان ببینم . هر وقت در کوچه ای ، خیابانی ، در مهمانی ای ، در هر جایی دخترک پنج شش ساله ای می بینم که از چشمانش اشک جاری است ، چنان منقلب می شوم که هیچ بعید نیست همانجا بایستم و چون او آهسته آهسته ، بگریم و اشک بریزم . امروز هم این صحنه را دیدم . اخبار ساعت چهارده شبکه ی اول سیما . " سحر " دختر خردسال چهار پنج ساله ی بمی که تن کوچک رنجور و زخمی اش برای مداوا با هواپیما به تهران منتقل شده بود ، با بغضی گرفته در گلو به پرسش خبرنگار سیما پاسخ می دهد : " بابام زخمی شده ، بردنش بیمارستان کرمون . مامانم هم مرد ... . " و اشک در چشمانش حلقه می زند . نمی دانم . از خدا می خواهم به من هم صبر دهد . این روزها ، برای من هم روزهای سختی است . نمی توانم به هیچ وجه بی تفاوت باشم . چهره ی سحر کوچولو ، از جلوی چشمانم محو نمی شود . راستش می خواهم فریاد بزنم و شکایت برم به خدای رب الارباب . اما صدایم در پس بیماری به شدت ، گرفته . شاید مصلحت است تا خدای ناکرده چنین تعدی و نافرمانی از من سر نزند . اما فاجعه بسیار بسیار عمیق است . مولایمان ، مهدی کجاست . اَینَ مُعِینَ الضُّعَفاء ؟! یا مولا ! دردهای جانکاه این مردم غمزده ی بم و تمام ایرانیان شریف را تو مرهم باش . صبر را از خداوند برایمان طلب کن . صبر جمیل . بی شک این اتفاق ، یا نتیجه ی نافرمانی ماست یا وسیله ی آزمایش و امتحان ما بر صبر ! اگر به عقوبت نافرمانی است که همه به درگاه لطف و عفو پروردگار دست بر می آوریم که از ما بگذرد و رحم کند و اگر وسیله بلا و امتحان ماست ، خود ، مولا ، با الطاف و امداد آشکار و نهانت یاورمان باش تا در این مصیبت عظیم ، صبر را پیشه ی خود سازیم . صبری سازنده و یاریمان کن تا بر این بلا و بلایای دیگر شکیبا باشیم . آمین ...
اَلَّذِینَ اِذا اَصَابَهُمُ المُصِیبَةُ قَالوُا اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ
باز هم فاجعه ای دیگر و مصیبتی تازه ! این بار در بم ، یکی از شهرهای محروم استان کرمان . مردم خسته از فعالیت هفته ی گذشته ، جمعه را کمی بیشتر می خوابند و در خواب ، مرگ به سراغ ایشان می آید . به راستی کدام یک از ایشان خبر داشت که زلزله ای در راه است و فاجعه ای عظیم به بار خواهد آورد ؟
« ... وَ مَا تَدرِی نَفسٌ مَاذَا تَکسِبُ غَدًا وَ مَا تَدرِی نَفسٌ بِاَیَّ اَرضٍ تَمُوتُ اِنَّ اللهَ عَلیِمٌ خَبِیرٌ ( لقمان – 34 ) ... و هیچ کس نمی داند که فردا چه چیز را به دست خواهد آورد و کسی نمی داند که در کدام زمین خواهد مرد . خدا دانا و آگاه است . »
به راستی کدام یک از جانباختگان و حادثه دیدگان این مصیبت بزرگ ، چند شب پیش در یلدا ، در شب چله ، که در کنار خانواده و بستگان آن شب را گذراند ، به این می اندیشید که فردا و فرداها ، چه خواهد کرد و کجا خواهد بود ؟ به حتم هیچ کدام به این فکر نمی کردند که چند شب دیگر ، ناگهان عفریت مرگ خود یا فردی از خانواده شان را در بر خواهد گرفت .
« ... لِکُلِّ اُمَّةٍ اَجَلٌ اِذَا جَاءَ اَجَلُهُم فَلَا یَستَئخِروُنَ سَاعَةً وَ لا یَستَقدِموُنَ ( اعراف – 34 ) ... هر امتی را مدت عمری است ، چون اجلشان فراز آید ، یک ساعت پیش و پس نشوند . »
زلزله ی بم و حوادثی از این دست ، اگر چه جانسوز است و ناگوار ، اما حکم و مشیت الهی است . شاید یک هشدار است . یک هشدار جدی به خواب زدگان . که ای در خواب ماندگان ! ای نشستگان ! ای فراموش کنندگان ! ای مردم : « یَا اَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُم اِنَّ زَلزَلَةَ السَّاعَةِ شَیءٌ عَظیِمٌ ( حج – 1 ) ای مردم ! از پروردگارتان بترسیدکه زلزله ی روز قیامت ، حادثه ی بزرگی است »
بدانید و آگاه باشید که آن زلزله ی روز پسین نزدیک است . آن روز است که بینی ، هر شیردهی ، نوزاد خود به گوشه ای انداخته و می گریزد . و آن روز بینی که مردم چونان مُسکران ، مست و بی عنان می گریزند ، حال آنکه مست نیستند . بلکه از شدت عذاب خداوند ، آن گونه ترسان و هراس ناک به هر سوی می دوند شاید محل امنی بیابند که در آن پنهان شوند ، اما هیهات که : « کَلَّا لَا وَزَر * اِلَی رَبِّکَ یَومَئِذِ ٍالمُستَقَرُّ ( قیامة – 11 ، 12 ) هرگز پناهگاهی نیست . قرارگاه همه در این روز نزد پروردگار توست »
من در کرمان بوده ام . ( یکی از شهرهای کرمان و نه مرکز استان ) اتفاقا زمستان هم بوده ام . برای چند ماه . و می دانم شبهای سرد کرمان چگونه است . یک بار چنان سرد بود که حتی با وجود لباس گرم فراوان که به تن داشتم ، در چند دقیقه ی کوتاه ، خارج از محل سکونتم ، گونه هایم یخ زد و چند روزی کبود بود . سرمای شبهای کرمان را من با تمام وجودم حس کرده ام و می دانم ، آن بی خانمانهایی که بی شک ، عزیزی را هم در این مصیبت عظمی از دست داده اند ، چگونه همین حالا دارند می لرزند . باید به یاریشان شتافت . زخمهای عمیقی را که امروز بر پیکره و جسم و جان قاطبه ی مردم بم که در محرومیت و فقر و نابسامانی زندگی می کنند نمی توان تا همیشه ، مرهم گذاشت ، اما می توان از شدت درد آن کاست . و این با همدردی و یاری میسر است . امشب ، اشکهای بسیاری از گونه ها بر داغ عزیزان خواهد چکید که بی شک در آن شدت سرما بر گونه ها یخ خواهد بست . امشب ، شب ماتم زدگان و دل شکسته گان است . امشب مادری در لابلای آوار خانه ، به دنبال ردی از فرزندش خواهد گشت . امشب ، فرزندی ، جنازه ی بی جان پدر و مادر را از زیر خاک بیرون خواهد کشید . امشب ... امشب ... امشب چه خبر است ؟ همه ی فرشته ها هم دارند گریه می کنند . بغض راه گلوی مرا هم بسته ... .
آنچه که پیش از این ، خصوصا در این چند ماه آخر ، نوشته ام و در پرده ، مرارت ها و رنج هایی که بدان ها دچار شده ام را شرح داده ام ، واکنش های متفاوتی را در میان دوستان و همراهان من و وبلاگم برانگیخته . خصوصا سه دوست و یار دلسوز و شفیق که بیشتر و به طرق مختلف حساسیت و نگرانی خویش را نسبت به اوضاع و احوال من ابراز داشته اند . در این بین دو تن از این دوستان ، با توضیحات من از نگرانیشان کاسته و برای من از خداوند متعال فرج و گشایش و رحمت درخواست کرده و تا حدودی حس کنجکاوی ایشان ، اقناع شد . اما دوست و خواننده ی بزرگوار دیگری ( که می دانم ) تنها از سر خیرخواهی و حس انسان دوستی و محبتی که ناشی از ضمیر صاف و ساده و پاک اوست ، همچنان در پی آن است که بداند چه چیز مرا به این بلا ( به زعم خودم ) دچار ساخته و چه باعث شده تا به این سبک و شیوه نوشتن ، روی بیاورم . و همواره در پی آن است تا با بازگویی حقایق اتفاقات پیرامونم از جانب من ، به نوعی « سنگ صبور » من باشد و احیانا در حل مسائل و مشکلات من به یاریم بشتابد . راستش نمی دانم این همه محبت را چگونه پاسخ گویم . اما باور کنید نمی توانم . نمی توانم . نه که نخواهم . که این خاصیت انسان بودن است که با بازگویی رازهای نهفته ی خود ، بارهای سنگین را از دل و جان خود بر زمین می گذارد . اما هانطور که گفتم نمی توانم . شاید هم می ترسم . نمی دانم ! شاید ... .
همه ی شما حتما رازهای پنهانی در دل خود دارید که من آنها را در گذشته به « حرفهای نگفتنی » تعبیر کرده ام . اما حرفهای نگفتنی من آن قدر هم اسرار آمیز و رمز آلود و شخصی نیست که نتوانم با دیگران در میان بگذارم . راستش فکر می کنم همان که گفتم درست باشد . من می ترسم ! از واکنش اطرافیانم نسبت به این موضوع می ترسم . نه که بخواهند با اعتراف من ، بلایی بر سر جان من بیاورند ! نه ! از این می ترسم که هنوز نمی دانم حق با من است یا نه ؟ و واکنش دیگران نسبت به من چه خواهد بود ؟ آیا به من خواهند خندید ؟ رفتار و کارهای مرا کودکانه و احمقانه و سخیف توصیف خواهند کرد ؟ در برابرم جبهه خواهند گرفت و یا این که در کنارم ، احساس هم دردی خواهند کرد ؟ آیا آن بتی که از من در ذهن و نظر بسیاری ، ساخته شده ، به یک باره سرنگون و ویران نخواهد شد و یا بر عکس ، لطف دیگران بیشتر شامل حال من می شود ؟ راستش هنوز واقعیت برای خود من محرز و شناخته شده نیست تا حقیقت را از دل آن بیرون بکشم . از طرفی خود را در این اتفاقات و ماجراها ، محق می بینم و از طرفی شک دارم که نکند این بار ، من دچار اشتباه خطرناکی شده ام ؟ این چیزهاست که باعث می شود ، نتوانم به همه چیز اعتراف کنم .
اما باید به نکته ای اعتراف کنم . من در این باره خود را مقصر می دانم که این حرف و حدیث ها را به وبلاگ کشاندم . یا نباید این کار را می کردم و یا مثل خیلی دیگر ، ناشناس باقی می ماندم . دوستان و بستگانم که پیشتر از ارتباط من و این وبلاگ خبر دارند . دوستان دیگری هم که شاید تا به حال ایشان را ملاقات نکرده ام ، دیگر حالا نام و نام خانوادگی کامل مرا می دانند و احتمالا در بعضی مراسم ها و برنامه ها هم مرا دورادور دیده اند . همین مسئله هم مرا بسیار آزار می دهد . چرا که دست ندارم ، ذهنیتی منفی از من در ذهن کسی نقش ببندد .
در مجموع ، حالا می خواهم چند نکته ای را ذکر نمایم . امید که با ذکر این نکات ، از حساسیت دوستان نسبت به این مسئله کاسته شده و من بعد بتوانم ، اهدافی را که با شروع این وبلاگ در نظر گرفته بودم را در پیش بگیرم .
1) تا چند ماه دیگر همه چیز پایان می یابد . در این بین به تنها چیزی که نیاز دارم ، کمک و یاری خداوند متعال است . که همیشه و تنها فقط به این نیروی عظیم تکیه داشته ام و همواره در مواقع شدت و محنت این ذکر را بر زبان رانده ام که : « ای خداوندگار ! ای رب الارباب ! ای مالک ! ای مولی ! یا مالکی و مملکی و متغمدی بالنعم الجسام من غیراستحقاق وجهی خاضع لنا تعلوه الاقدام لجلال وجهک الکریم ! لا تجعل هذه الشدة و لا هذه المحنة متصلة باستیصال الشافة و امنحنی من فضلک ما لم تمنح به احدا من غیر مسئلة ! من که می دانم شایسته و سزاوار این همه نعمت و خواسته که در آن غرقه ام ساختی نیستم . اما این شدت و محنت را ریشه دار و استوار و همیشگی نکن ! » بنا بر این به تنها چیزی که نیاز دارم ، دعای خیر و طلب رحمت از پروردگار است .
2) برای دوستانی که شاید هنوز هم با این اوصاف کمی ذهنشان ، درگیر این مطلب باقی مانده باید بگویم که پایان این ماجرا دو حالت دارد . یک این که همه چیز به خیر و خوشی پایان می یابد و من دوباره به روال زندگی عادی خود باز خواهم گشت و در همین جا به تکمیل رشته ی تحصیلی خود ، خواهم پرداخت و یا این که مجبور هستم با دوستان وداع کرده و به سفری طولانی بروم . که البته ، در این سفر تنها به ادامه ی تحصیل خود خواهم پرداخت . اما در این صورت مجبورم که برای روشن شدن بعضی مسائل تمام ماجرا را محض اقناع حس کنجکاوی عقول جستجوگر بعضی از دوستان و خوانندگان محترم ، تعریف کنم . اما شما دعا کنید که همان اتفاق اول بیفتد تا باز هم بتوانم در این وبلاگ بنویسم و در خدمت دوستان عزیزم باشم !
3) جهت رفع هر گونه سوء ظن باید تذکر دهم که من دچار هیچ گونه ، دعوای حقوقی با شخص و یا اشخاص و سازمان و دستگاهی نیستم . و حتی مشکلاتی که در ادامه ی تحصیل من پیش آمد ( مثل مرخصی این ترم و یا گم شدن پرونده ی تحصیلی و از این قبیل ) اگر چه به مشکلات قبلی من افزود ، اما ربطی به مشکل اصلی من ندارد .
4) نکته ی آخر این که « من خودم با خودم دعوا دارم . من خودم از خودم شکایت کرده ام . هر چه می کشم از دست خودم هست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» لطفا دیگر تمام گذشته را فراموش کنید و به وبلاگ من در مرحله ی دوم انتخاب وبلاگهای برگزیده در بین پنج وبلاگ برتر بخش دینی که از مرحله ی اول رای گیری ، موفق به ورود به این مرحله شده اند ، رای دهید !!!!!!!!!!!!
خداوند بزرگ یاری کرد و با رای دوستان و بازدید کنندگان محترم ، وبلاگ من در بخش وبلاگهای دینی ، به عنوان یکی از 5 وبلاگ برتر ، به مرحله ی دوم انتخاب برترین وبلاگهای فارسی راه پیدا کرد . از اینجا به بعد هم لطف خداوند متعال و همت شماست که با شرکت در مرحله دوم این انتخاب و با رای های خود به وبلاگ من در بخش دینی ، در سایت انتخاب برترین وبلاگهای برتر فارسی http://www.topweblogs.com ، من را سرافراز و مفتخر به رای و نظر ارزشمند خود بفرمایید .
والسلام علیکم و رحمة الله
جمعه 5/10/1382
بالاخره ، دلمو زدم به دریا و رفتم سراغ دوربین دیجیتال . البته هنوز نخریدم . دیروز رفتم جمهوری تا قیمت دستم بیاد . انواع دوربین های دیجیتال ! رنگ و وارنگ . کوچیک و بزرگ . از 150000تا 4500000 تومن . اما من فقط سه تا رو نشون کرده بودم . همونها رو هم قیمت کردم و اگه خدا بخواد می رم که بزنم به سیم آخر و ششصد و شصت هزار تومن خرج یه دوربین دیجیتال قابل کنم ! یه چند ماهی بود که حسابی سایتهای مختلف مربوط به دوربینهای دیجیتال رو گشت و گذار کرده بودم . از استیو دی جی کمز تا دی پریویو . به نظر من سه تا دوربین برای اونایی که می خوان حرفه ای کار کنن هست که لاجرم باید سراغ یکی از همونها برن . هر سه هم 5 مگاپیکسل هستن و سر آمد دوربین های دیگه . البته کنون سری EOS هم هست که یکی دو تا از مدلهاش بالای 10 ، 11 مگاپیکسل ، حساسیت داره ، اما کیفیت 5 مگا پیکسل چیزی نیست که به درد حرفه ای ترین عکاس های دنیا نخوره ! حالا اون سه تا کدومها هستن ؟ اینا :
Sony Cyber shot DSC-f717
Canon Power shot G5
Nikon Coolpix 5700
قیمت f717 الان تو بازار جمهوری ، ششصد و شصت هزار تومان ، G5 ششصد و سی و پنج هزار تومان و coolpix حدود ششصد و نود هزار تومانه . ولی به اعتقاد من با توجه به این که با عکاسهای زیادی صحبت کردم و سمپلهای زیادی از هر سه تا دوربین دیدم ، اعتقاد دارم که f717 واقعا یه چیز دیگس ! یه دوربینه 5 مگاپیکسلی ، با زوم اپتیکال 10x و زوم دیجیتال 10x . فوکوس دستی و خودکار و بهترین دوربین برای ثبت عمق میدان در بین دوربینهای دیجیتال دنیا . البته اگه می تونستم اون شصت تومنش رو هم یه تخفیف بگیرم و فقط ششصد تومن می دادم خیلی بهتر بود . که اونم می دونم چی کار کنم . من که از بازار تهران ، خصوصا جمهوری خرید نمی کنم که ! می دونم باید برم از کجا بخرم . اما خوب خانوادم هنوز با این تصمیم من مخالفن . از نظر اونا دادن ششصد هفتصد هزار تومان بابت یه دوربین دیجیتال ، پول دور ریختنه ! اما خوب عصر دیجیتال یعنی همین . بالاخره من که یه نیمچه عکاس هم هستم ، باید سراغ دوربین دیجیتال هم برم یا نه ؟! بالاخره باید دیجیتال رو هم تجربه کنم .
*****
اونهایی که منتظر بودن تا الکامپ 82 برگزار بشه ، خصوصا اونایی که سه چهار هفته پیش رفتن نمایشگاه وب و وپ و بعدا هزار بار خودشون رو لعنت کردن که چرا عمر گرانبهاشون رو توی یه همچین نمایشگاه مزخرفی صرف کردن ، حواسشون باشه که نمایشگاه از امروز شروع شده و تا یکشنبه ادامه داره . البته این نمایشگاه رو هم عنوان کردن که بین المللیه . اما بین خودمون باشه . برید نمایشگاه ولی یه نفر خارجی رو نمی بینید که تو نمایشگاه شرکت کرده باشه ! امسال به خاطر دیرتر برگزار شدن نمایشگاه و همزمانی اون با کریسمس و شروع سال جدید میلادی ، شرکتهای خارجی در نمایشگاه شرکت نکردن . اما امروز در خبر افتتاح نمایشگاه در صدا و سیما ، اعلام شد که چهارده کشور در این نمایشگاه شرکت کردن . به عبارت بهتر خدمتتو ن عرض کنم که در واقع شرکتهای ایرانی نماینده ی کمپانی های خارجی ، جور این کشورها رو به دوش کشیدن . مثلا اگه فردا رفتید و دیدید که مادیران فقط به این علت که نمایندگی LG و Epson و Sharp و چند تا کمپانی دیگس ، به عنوان شرکت کننده از کشورهای کره و انگلیس و ژاپن معرفی شده ، تعجب نکنید . ولی خوب . هر چی باشه ، بهتر از نمایشگاه وب و وپه و من اگه خدا بخواد ، فردا می رم که یه سر بزنم . شاید خاطره ی تلخ اون روز بارونی قشنگ که حروم جشنواره ی وب و وپ کردم ، از ذهنم پاک بشه !
یا علی
شب همه بخیر
( یه مطلب مهم هم بود که دوست داشتم بگم . اما گذاشتم برای فردا شب . که می دونم آخر هفته ، خوانندگان بیشتری اون رو خواهند خوند . )
باز خوانی یک نوشته ؛
از آنروز که تو در دلم نشستی ، لحظه ای از پای ننشسته ام . ساعتها ، دقیقه ها و حتی ثانیه ها را می شمرم تا کی فرا رسد آن لحظه آخرین جدایی . آن دقایق بی پایان تنهایی و آن کابوسهای وحشتناک دوری ... . دیگر شبها که به خواب می روم با امید فردا می خوابم . دیگر صبحها برای آنکه از خواب برخیزم دلیلی دارم . شاید که امروز همان روز من باشد . روز من . روز تو . روز ما و روز عشق ! و روز پایان جدایی . من نه عارفم که به هجرانت خوش باشم ، نه صاحبدل که جدایی از تو را به امید رسیدنت سر کنم . من عاشقم ! خیلی وقت نیست که این را دریافته ام . تازه تازه دارد باورم می شود که عاشقم . وقتی که شبها از کنار گلهای یاس تازه شکفته باغچه عبور می کنم و حالم دگرگون می شود می فهمم که عاشق شده ام . وقتی که آرزو می کنم ای کاش به جایی می رفتم که همیشه از آن فراری بوده ام و بیزارم از سپری کردن حتی لحظه ای در آن و تو را داشتم ، می فهمم عاشق شده ام . وقتی نیمه شبها صدای پیرمرد همسایه که آرام آرام در تاریکی شب و در زیر نور ماه با خداوند مناجات می کند را می شنوم و آنگاه دلم می لرزد می فهمم عاشق شده ام . وقتی که دیگر تحمل نمی کنم حتی با خودم هم حرف بزنم و خلوت کنم ، می فهمم عاشق شده ام . و وقتی که به تو فکر می کنم و آن گاه تمام غم و غصه دنیا را فراموش می کنم و لحظه ای من خود را جا می گذارم و تو می شوم ، می فهمم عاشق شده ام . باور کن من عاشق شدم . باور کن . مهمانی لاله ها را باور کن. تو خود میزبان این بزمی ! بزم عشق ! پس مرا مهمان کن ! به آن نگاه های سبز ! به آن سپیدی احساس ! به آن زلالی آبهای روان کلام ! به آن معصومیت تازه ! به آن صداقت شفاف ! و به آن طراوت ناب !
نمی دانم . حالا که دارم این ها را می نویسم نمی دانم چرا بی هوا دلم هوای مدینه و مکه را کرده . گفتم نگاههای سبز به یاد گنبد سبز حرم پیامبر افتادم . گفتم سپیدی احساس به یاد سنگهای سپید زمین مسجدالحرام افتادم . یادت هست آن روزهایی را که خواهد آمد ؟! آیا به یاد می آوری شبهای خنک مسجدالنبی را در پس روزهای سوزان مدینه که باهم خواهیم رفت تا باب جبریل ؟! آیا به یاد می آوری قراری را که با هم در آستانه خانه خداوند در مکه و در مسجدالحرام ، خواهیم بست ؟! پس مرا مهمان کن مرا به مهمانی خودت مهمان کن که تو میزبان این بزمی . و آن غزل نیمه تمام که سالهاست همین یک بیت آن را گفته ام ، کامل کن :
سیمای تو از جلوه نیکونظران به
منت بگذار و قدمی بردل ما نه
...
تازه عاشق
محمد مهدی
21/2/1382
یلدا ! امشب یلداست و من هنوز نمی دانم یلدا یعنی چه ؟! صبر کنید ... در لغتنامه ببینم .... آها ! ابتدا در لغتنامه ی شادروان دکتر معین ؛" یلدا = درازترین شب سال ، شب اول برج جدی . شب چله ی زمستان . ضح ( توضیح ) – این کلمه در سریانی به معنی میلاد است ، چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می کرده اند از این رو بدین نام نامیدند : « تو جان لطیفی و جسم کثیف است .... تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا » ( معزی ) "
و در فرهنگ فارسی عمید ؛ " یلدا = کلمه ی سریانی به معنی میلاد ، وقت ولادت ، به معنی زمان ولادت حضرت عیسی هم گفته اند . در فارسی شب یلدا را شبی می گویند که از آن شب درازتر نباشد و آن شب آخر پاییز و شب اول زمستان است . شب اول دی ماه که شب اول چله و درازترین شبها و قریب 14 ساعت است . "
خوب ؛ فهمیدم یلدا یعنی چه . همه می دانید و می دانستم که یلدا طولانی ترین شب سال است . اما نمی دانستم که این مناسبت اسلامی و ایرانی نسبتی هم با زادروز پیامبر صلح و مهربانی « مسیح » دارد . از این جهت می گویم اسلامی و ایرانی که در کتابهای مربوط به فرهنگ عامه و اعیاد تاریخی ایرانیان ، ندیدم که یلدا پیش از اسلام هم سابقه داشته باشد . به حتم مسلمانان ایرانی این شب را به پاس زادروز پیامبر بزرگ الهی ، عیسی بن مریم ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ بزرگ داشته اند . عالی است . امشب خیلی ها در خیلی جاهای دنیا ، ساعات خود را به خوشی می گذرانند . مسیحیان به عنوان « شب کریسمس » و ما « شب یلدا » !
ولی من سالهاست که در شب یلدای خود به سر می برم و تنها به این زمزمه خوشم که « اندکی صبر ، سحر نزدیک است » ! اما سحر شب یلدا خیلی دیر می رسد . به خصوص در گوشه های اندوه و تنهایی . نه آنجا که محفل و بزمی است و چراغی روشن ! برای من عزلت گزیده ی تنها ، سالهاست که یلداست و هنوز نور فلق من ساطع نشده تا به طلوع آفتاب صبح نوی رهایی و آشتی ، دل خوش کنم .
پیشتر هم گفته بودم . حرفهایی هست برای نگفتن ؛ حرفهایی که بر دلت سنگینی می کند ، اما گوش محرمی نیست تا با دل و جانش حرفهای سر دل مانده ات را بشنود ! باز هم دارم به همان روحیات دو سه ماه پیش دچار می شوم . هر گاه که به آن زمان مقرر می رسم ، به همین حال و هوا می افتم . لابد می پرسید کدام زمان مقرر ؟! ای کاش لااقل می توانستم همین را بگویم ! ای کاش .
خوره ای به جانم افتاده که مرا از همه کاری باز داشته . فکر و خیال دمی راحتم نمی گذارد . سه سال از بهترین سالهای عمرم به این فکر و خیال تحمیلی گذشت . تا به آنجا پیش رفته ام که می خواهم علت و مسبب آن را به نفرینی دعا کنم که چون من از همه جا باز بماند و دچار همین بلایی شود که بر سرم آورد تا بفهمد که بیچاره کردن و راه بستن دیگری یعنی چه ! چه باکم از این که بگویم محسود عده ای نادان کج خیال کج فهم شده ام . چرا ریا کنم و مثل همیشه خودم را دست پایین بگیرم و نفسم را بی خود خوار دارم . یک بار هم واقعیت را بگویم . آنچه دارم و آنچه در جوهره ی من است ، حسادت عده ای نادان احمق را برانگیخته . این که صاف و ساده ام . دلم با زبانم یکی است . اهل قبیله ی هنرم . دلم را به عشق نادیدنی های عشق شریف سوخته ام . و این که بهترین زندگی دنیا را دارم . من خود را خوشبخت ترین آدم دنیا می دانم . من پژوی 206 و موبایل و خیلی چیزهای دیگر را ندارم ! اما خانواده ای دارم که تمام ستارگان جهان هم با شمارش قدر و مرتبه ای که در چشمانم دارند ، کم می آیند ! چرا شاد نباشم به این که یکی از بهترین پدرهای دنیا ، پدر من است ؟! چرا خوشحالی نکنم از این که من هم مثل سهراب " مادری دارم بهتر از برگ درخت " ؟! دگر چه می خواهم ؟ هیچ ! جز این که آن چنان که شایسته ی من است ، زندگی کنم . آن چنان که برای آن تلاش کرده ام . اما دشمنان حسدکار را چشم آن نیست تا این همه لطف و رحمت و بزرگواری خداوند را بر من ببینند . و مرا به همان دامی آویخته اند که « پاشنه ی آشیل » من است . و مرا به شب یلدایی کشیده اند که گویا " سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی " . اما باز هم صبر می کنم که محسود عدو واقع شدن را تنها صبر چاره ساز است . صبر می کنم تا چشمان دشمنانم از حدقه برون آید ! دیر نمی بینم آن هنگام را که هزم و نابودی ایشان را به نظاره بنشینم . و آن روز ، روز من است . روز پیروزی من به پاس تمام رنج هایی که کشیده ام و صبرهایی که کرده ام . گرچه تلخ است و ناگوار این صبر ، اما لاجرم " پایان شب سیه سپید است " و " ان مع العسر یسری " !
*****
دیشب شعر زیبایی از " نادر نادرپور " خواندم . پیش از این این شعر را ندیده بودم . بخوانید ؛
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان ، نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی ، تراش ِ تنی وام کرده ام
از هر قدی ، کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که ترا ساخته ، کنده ای
هشدار ! زان که در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که ترا هم شکسته ام !
*****
شنبه ی گذشته که در محضر استاد گرانقدرم ، حضرت استاد ساعتچی ، که خداوند نگاهدار ایشان باد ، بودم ، استاد در کنار تعلیم ترکیب و مفرد و کلمه ، درسهای شفاهی بسیاری هم معروض داشتند . من جمله ، فرق بین هنرمند و صنعتکار را مطرح کردند و آن این که هنر ، آن است که راه و رسم و فن زایش و پیدایی آن را بدانی و آنگاه زیبایی را هم بشناسی که آموختنی و اکتسابی نیست . نازل شدنی است ! از منبع زیبایی ، و از سر چشمه ی فیض خداوندی ! و این مقصود حاصل نشود جز آن که باطنی پاک و آماده و درخور این لطف و موهبت الهی را داشته باشی . و صنعت و فن آن است که فقط همان راه و رسم زایش و پیدایی را بدانی و دیگر هیچ ! از این روست که حائز مرتبه ی اول را هنرمند و و حائز مرتبه ی دوم را صنعتکار می گویند . برای مثال فرمودند که در خوشنویسی ، تنها بخشی که بیشتر از خمس این هنر شریف نیست ، از درس و مشق و تعلیم استاد ، اکتسابی است و باقی آن همان است که باید نظر و لطف الهی باشد تا در کار آید که هر که به این درجه نایل شد ، هنرمند خوشنویس است . اما کسی که فقط همان اندک درس و تعلیم استاد را درک کرده و تنها به واسطه ی کثرت مشق ، آن چنان می نویسد که عوام گویند : نیکو می نویسد ، ولی ، باطن و جنبه ی خود را آماده ی دریافت فیض و موهبت سرشار زیبایی و زیبایی شناسی از خداوند جمیل ِ یحب الجمال ، نکرده است ، صنعتکار و فنی خوشنویسی گویند . در همه ی هنر ها هم همین است . عده ای هنرمندند و عده ای صنعتکار !
به بهانه ي 29 آذر ، سالگرد درگذشت موسيقي دان نامي ايران ، ابوالحسن خان صبا ؛
غزلي بلند از يار ديرين و جدا نشدني صبا ، شهريار :
عمر دنيا به سر آمد كه صبا مي ميرد
ورنه آتشكده ي عشق كجا مي ميرد
صبر كردم به همه داغ عزيزان يا رب
اين صبوري نتوانم كه صبا مي ميرد
غسلش از اشك دهيد و كفن از آب كنيد
اين عزيزي است كه با وي دل ما مي ميرد
به غم انگيز ترين نوحه بنالي اي دل
كه دل انگيز ترين نغمه سرا مي ميرد
دگر آوازه ي بلقيس و سليمان هيهات
هد هد خوش خبر شهر سبا مي ميرد
شمع دلها همه گو اشك شو از ديده بريز
كاخرين كوكبه ي ذوق و صفا مي ميرد
خود در آفاق مگر چشم خدابيني نيست
كاين همه مظهر آيات خدا مي ميرد
هر كجا درد و غمي هست بميرد به دوا
اين چه دردي است خدايا كه دوا مي ميرد
قدما زنده بدو بود خدا را ياران
هم صبا مي رود و هم قدما مي ميرد
از گريبان غم و ماتم سنتور ” حبيب “
سر نياورده برون ساز ” صبا “ مي ميرد
عمر ” شهنازي “ و استاد ” عبادي “ باقي
قمريان زنده اگر بلبل ما مي ميرد
ضرب ” تهراني “ و آواز ” بنان “ را برسيد
گو كجاييد كه استاد شما مي ميرد
آخر اين شور و نوا بدرقه ي راه صبا
كه هنر مي رود و شور و نوا مي ميرد
از وفاداري اين قبله ي ارباب هنر
رخ نتابيد خدا را كه وفا مي ميرد
از محيط خفقان آور تهران پرسيد
كه هنر پيشه اش از غصه چرا مي ميرد
عمر جاويد به هر بي هنر ارزاني نيست
علت آن است كه خود آب بقا مي ميرد
مرگ و ميري عجب افتاد در آفاق هنر
كه همه شاهد انگشت نما مي ميرد
مردن مرد هنرمند نه چندان دردست
اين قضايي است كه هر شاه و گدا مي ميرد
ليكن آن جا كه غرض روي هنر پرده كشيد
دين و دل مي رمد و ذوق و ذكاء مي ميرد
باغبان تا سر مهرش همه با هرزه گياست
گل خزان مي شود و مهر گياه مي ميرد
رنج هايي همه بيهوده كه در آخر كار
عشق مي ماند و هر حرص و هوا مي ميرد
” شهريارا “ نه صبا مرده خدا را بس كن
آن كه شد زنده ي جاويد كجا مي ميرد
پنج سال پیش ، در روزی مثل فردا ، " بابا بزرگ " خوب من از جمع ما جدا شد و به رحمت الهی پیوست . راستش هنوز باورش برام یه کم سخته . بعضی موقعها حتی با خودم می گم ، نه بابا ! بابابزرگ زندس ! کی میگه مرده ؟ اما خوب واقعیت اینه که پنج سال پیش بابابزرگ ما رو ترک کرد . یادش بخیر !
بابابزرگ هم از جوونهای قدیم بود دیگه . دبستان من ، در خیابان سی تیر تهران بود . ته کوچه ی نوبهار . درست همون ساختمونی که یه زمان سران متفقین یعنی ، چرچیل و روزولت و استالین ، در اون دور هم جمع شده بودند و کنفرانس تهران رو برگزار کردند . اون روزها بابابزرگ زیاد دنبال من می اومد . و کار هر روزمون هم این بود که حتما در مسیر بازگشت ، از چند جای بخصوص رد بشیم . اولیش کافه نادری بود . یعنی پاتوق جوونهای قدیم تهران و البته بسیاری از بزرگان قدیم و افرادی مثل جلال آل احمد و نیما و .... و بابابزرگ که از اون روزها خاطرات زیاد و قشنگی داشت . دوم خود چهار راه استانبول و خیابون فردوسی بود که باز هم براش خاطرات خوب و کهنه ای رو یادآوری می کرد . تقریبا تموم اون خاطرات رو تو همون مسیر برام تعریف کرده بود . و سوم هم جلوی سفارت انگلیس بود که یه زمانی گویا ، محل قرار با دوستاش بوده . یه روز خوب یادمه ، وسطهای اردیبهشت بود و من کلاس چهارم دبستان بودم . زنگ آخر ورزش داشتیم و خیلی ورجه وورجه کرده بودم و خسته بودم . از کنار دیوار سفارت انگلیس در خیابون جمهوری به محض این که تو خیابون فردوسی پیچیدیم ، یه دفعه نگاه بابابزرگ با نگاه یه آقایی هم سن و سال خودش گره خورد . و یه دفعه بود که تو بغل هم پریدن و سفت همدیگر رو بغل کردن و بوسیدن ! دو تا دوست و دو تا یار و همکار قدیمی بعد از سی سی و پنج سال ، یهو همونجایی که جوونیا ، محل قرارشون بود ، همدیگر رو ملاقات کردن . اون روز شاید نزدیک به دو ساعت تموم سرپا همونجا وایستادن و حرف زدن . از قدیمها و حال و روزی که تو این سالها داشتن . طوری که همه از این که ما دیر کرده بودیم ، نگران شده بودن . بعدا بابابزرگ گفت که از بس خوشحال بوده از دیدن دوستش ، اصلا فراموش کرده بوده که کافه نادری نزدیکه ! و می شد یه سری هم به اونجا زد و به یاد گذشته یه قهوه ی ترک درست و حسابی هم خورد .
روزهای آخر زندگی بابابزرگ ، مصادف شده بود با آلودگی شدید هوای تهران در آذرماه 77 . اون روزها چون مدرسه و محل کار خونواده ی ما از خونه ی خودمون دور و به خونه ی بابابزرگ نزدیک بود ، همه اونجا جمع می شدیم و یکی و دو ساعت بعد ، بابا از سرکار بر می گشت و با ماشین خودمون به خونه برمی گشتیم . ده پونزده روز مونده به مرگش ، بابا بزرگ به خاطر مشکلی که یادم نیست چی بود و فقط می دونم به علت مرگش ربطی نداشت ، دو سه روزی بیمارستان بود و من وقت نکرده بودم ، تا بهش یه سری بزنم . تا دوشنبه ای که از بیمارستان مرخص شد و به خونه اومد . اون روز انقدر هوای تهران ، آلوده بود که دولت تا آخر هفته مدارس رو تعطیل اعلام کرد . وقتی که من از مدرسه به خونه ی بابابزرگ رسیدم ، بابا هم همزمان با من رسید و من فقط رفتم تا مامان و بچه ها رو خبر کنم که بیان و بریم . اومدم تو خونه و حتی کفشهام رو درنیاوردم و کنار چهارچوب در ایستادم . بابابزرگ یه گوشه ی اطاق جلویی روی زمین تکیه داده بود و نشسته بود . سلام کردم و حالش رو پرسیدم و عذر خواهی کردم که دیره و باید بریم و خیلی عجله داریم و از این حرفها . و این شد که حتی من تو نرفتم و نبوسیدمش . فقط وقتی که ازش پرسیدم که حالت چطوره ؟ با یه لبخند کوچولو برگشت و گفت : دارم می میرم . و دوباره لبخند زد . من هم گفتم که نه خدا نکنه و ایشاللا هزار سال زنده باشی . تعطیلی تا آخر هفته باعث شد که دیگه خونه ی بابابزرگ نریم . تا ساعت چهار صبح جمعه بیست و هفت آذر که تلفن ناگهان به صدا در اومد و صدای لرزون دایی بود که با رمز و اشاره با پدرم حرف زد . بابا گفت چیزی نیست و لی انگار بابابزرگ ، خونریزی معده کرده و بیمارستانه . خوبه که هممون بریم و ببینیمش . البته جوری گفت که ما ، به خصوص مامانم به وخیم بودن حال بابابزرگ شک نکنیم . ولی وقتی که به بیمارستان رسیدیم ، داییم با چشماش همه چی رو بهم حالی کرد . و من هم که اولین بار بود که یکی از نزدیکترین کسانم که وابستگی شدیدی هم بهش داشتم رو از دست داده بودم ، دیگه حال خودم رو نفهمیدم . همونجا رو صندلی های اورژانس بیمارستان ولو شدم . یه دفعه یاد اون حرف عجیب بابابزرگ افتادم که گفت دارم می میرم . انگار که خبر داشت . حتی شب قبلش که تا نونوایی رفته بوده که برای شام نون بخره ، یکی از همسایه ها که شنیده بوده بابابزرگ چند روز بیمارستان بوده ، میاد و حالش رو می پرسه و باهاش روبوسی می کنه و بابا بزرگ بهش می گه که چند ساعت دیگه بیشتر مهمونتون نیستم و اون همسایه ، که از این حرف تعجب کرده بوده ، همون شب ، با داییم این موضوع رو مطرح می کنه ولی داییم هم می خنده و می گه خوب لابد شوخی کرده !
به هر حال دنیایی که می گن محل گذره ، همینه ! یه روز یکی میاد ، یکی میره و این دور تسلسل ادامه پیدا می کنه . عکس بالا مربوط به سال 65 و جشن تولد یکسالگی برادرم علی اه . تو مرداد ماه مادر بزرگ پدری من که خواهر همین پدربزرگ مادری من هم بود ( آخه مامان و بابای من ، پسر عمه و دختر دایی هستن ) فوت کرد . اون روزها هم پدرم عزادار بود که مادرش رو از دست داده بود و هم پدربزرگم مثل خواهر زادش که بابای من باشه ، عزادار خواهرش بود . اون سال قرار نبود یا بهتر بگم کسی حال گرفتن جشن تولد برای علی که جشن تولد یک سالگی اش هم بود نداشت . اما بابا بزرگ تاکید کرد که نه حتما باید برای علی جشن تولد بگیریم . اگر چه همونطوری هم که در عکس معلومه خیلی ساده و فقط بین جمع خودمون برگزار شد و پدربزرگم هنوز پیراهن سیاهش تنش بود . اون گل پسری هم که کلاه سرشه و داره برای کیک روی میز نقشه می کشه ، منم که تقریبا چهارسالم تموم شده بود . یادش بخیر ! بابابزرگ خوبی بود ! یادمه خیلی دوست داشت من براش آواز بخونم . منم که از همون موقع ها صدای خوبی داشتم ! می خوندم و جایزم یه اسکناس صد تومنی بود . خوب پونزده سال پیش هم یه اسکناس صدتومنی ، یعنی ده تا بستنی که می شد ، ده تا همسن و سال و هم بازی رو مهمون کرد به اضافه ی سه تا بسته چیپس ، دو تا شکلات و پنج شش تا آدامس . فردا هم یه دهن آواز دیگه و یه صدتومنی دیگه !
فردا سالگرد درگذشت بابابزرگه و همه ی فامیل ، خونش مهمون مامان بزرگیم که انشاالله خدا سایه اش رو صد سال دیگه هم رو سرمون نگه داره . شاید اونجا هم به یاد بابابزرگ و اون خاطرات خوش ، یه دهن آواز هم خوندم ! اما این بار کی میاد یه اسکناس کف دستم بذاره ؟!
خدا پدربزرگ من و همه ی پدربزرگ های خوب دنیا رو بیامرزه و اونها رو غریق رحمت خودش کنه ، انشاالله !
نمی دانم خواننده های وبلاگ من هم ، اهل هنر ، خصوصا خوشنویسی هستند یا نه . که اگر باشند ، ذکر نکته ای که این هفته سر کلاس استاد ساعتچی از ایشان یاد گرفتم ، قطعا برایشان جالب خواهد بود .
دقت کرده اید که مرکب های طبیعی ( و نه مرکب های شیمیایی که الان در هر مغازه ی لوازم التحریری می فروشند ) که با دوده ی طبیعی ساخته می شود ، بعد از چند وقت حالت ماسیدگی به خود می گیرد و در خود شیشه ی مرکب یا درون دوات به شکل یک لکه ی چربی در سطح مرکب یا روی لیقه می نشیند . این مسئله به این علت اتفاق می افتد که دوده هایی که برای مرکبهای طبیعی حالا به کار می رود با دوده های قدیم که مرکب سازان و یا خود خوشنویسها به کار می بردند ، متفاوت است . در واقع دوده های قدیمی ، طبیعی تر بود . و مرکب ساز ، به تنهایی و با ظرافت ، نفت را سوزانده و دوده ی خالص آن را جمع می کرد و در ساخت مرکب استفاده می نمود . در واقع به لحاظ مرغوب بودن ، دوده در تمام محتویات مایع مرکب حل می شده ، طوری که به هیچ عنوان ، رسوب نمی شده و نمی ماسیده است . اما مرکب سازان فعلی ( مثل حسین آقای معروف انجمن که دوستان خوشنویس به خوبی ایشان را می شناسند و سابق بر این مرکب مشکی به نام شبق می ساخت ) از دوده هایی که به روش صنعتی و انبوه از نفت استخراج می شود ، استفاده می کنند . که در حال حاضر ، دوده های آلمانی از کیفیت بالایی حتی بالاتر از دوده های دست ساز قدیمی برخوردارند . لکن دوده هایی که کارخانه های ایرانی می سازند ، کیفیت چندان مرغوبی ندارند و به واسطه ی قیمت ارزانترشان است که در ساخت مرکب استفاده می شود . برای رفع مشکل رسوب و ماسیدگی این مرکبها ، استاد ساعتچی ، روش جالبی را پیشنهاد کردند که من هم امتحان کردم و اتفاقا بسیار هم عالی بود . و آن هم این که ، برای جلوگیری از این اتفاق بهتر است که چند دانه ساچمه ی ریز را درون شیشه ی مرکب بریزید و برای مثلا دو هفته ( کمتر و بیشتر ، به عهده ی خودتان ) هر روز روزی ، بیست تا بیست و بیست و پنج دقیقه ، شیشه ی مرکب را خوب بهم بزنید و بعد از این دو هفته ، شیشه ی مرکب را در جایی ساکن برای سه یا چهار روز قرار دهید . در پی این عمل ، ذرات دوده به خوبی درون مایع مرکب حل می شود ، به نحوی که دیگر رسوب نمی کنند . آن گاه بهتر است که مرکب را از شیشه ی خودش به شیشه ی دیگری منتقل کرد . ممکن است ، ذرات درشت دوده ، باز هم در پی این عمل در ته شیشه ، باقی بمانند . بنابر این از آنجا که ته شیشه معمولا غلیظ تر است ، می توان مقداری آب به آن اضافه کرد و عمل گفته شده را مجددا برای چند روز تکرار کرد . با انجام این شیوه خواهید دید که مرکب شما به مرکبی خالص و یک دست تبدیل شده و نوشتن با آن بسیار لذت بخش خواهد بود و مرکب با اضافه کردن آب برای رقیق کردن آن ، دیگر نخواهد برید !در آخر شما را به دیدار از چند تابلوی زیبای استاد ساعتچی ، دعوت می کنم .
.jpg)
.jpg)
دو مقاله از روزنامه ی ایران ( یکشنبه 23/9/1382 )
مروری بر وبلاگهای سیاستمداران انگلستان
سیاست پیشگان وبلاگ نویس یا وبلاگ نویسان سیاست پیشه
سید احمد لواسانی
[ توجه: برخی از آدرسهای اینترنتی که نویسنده ی مطلب آنها را ذکر نموده ، نادرستند . سعی کردم تا آدرسهای صحیح اشخاص یاد شده در مطلب را بیابم . اما در باره ی تمام آنها موفق نشدم . برخی نارسایی های دستوری در جملات مقاله ، از اشکالات نویسنده است . محمد مهدی کارگر [
وبلاگ نویسی در ایران قدمتی بیش ازدو سال دارد ولی اولین وبلاگی که یک سیاستمدار ایرانی راه اندازی کرده باشد ، سه ماه بیشتر عمر ندارد . محمد علی ابطحی ، معاون پارلمانی رییس جمهور ، با سایت www.webnevesht.com اولین سیاستمداری است که پا به این عرصه نهاده است . وی شعار خود را در این سایت این قرار داده که : « اجازه دهید در این سایت من ، محمد علی ابطحی باشم ، بی توجه به مسوولیت های رسمی و حقوقی ام . »
روزنامه ی گاردین در اخرین ستون معرفی سایت اخیر خود ضمن معرفی این سایت ، از آن به عنوان سایت سیاستمداری که بیشتر از هر سایت سیاست مدار غربی به عینیت بخشی صاحب آن می پردازد ] یاد کرده است [ .
اما وضعیت در دیگر کشورها به چه صورت است . روزنامه ی گاردین در مطلبی دیگر نگاهی دارد به وضعیت وبلاگ نویسی سیاستمداران انگلیسی ، در حالی که موسسات نظریه پرداز ، روزنامه نگاران و نمایندگان مجلس در انگلستان روز به روز بیشتر به سپهر اطلاعات می پیوندند . این روزنامه این سوال را مطرح می کند که آیا وبلاگهای سیاسی از این دست می توانند با اقبال عمومی روبرو شوند ] ؟ [
این نکته هم که جرج بوش به جمع وبلاگ نویسان پیوسته است www.georgewbush.com/blog/ و هم دموکراتهایی که قصد رقابت با وی را در انتخابات بعدی ریاست جمهوری دارند از این طریق به تعامل با رای دهندگان می پردازند نشان می دهد که وبلاگها به پدیده ای فراگیر در جامعه ی امروز امریکا بدل شده است .
و اما وضعیت وبلاگهای سیاستمداران انگلیسی : فعلا که به نظر نمی رسد خبری از وبلاگ تونی بلر باشد و به نظر می رسد همین وضعیت در مورد سایر وزرای کابینه ی وی صدق داشته باشد .
صد البته ، نگاهی به سایتهای بوش و رقبای وی ، هوارد دین www.blogforamerica.com و یا وسیلی کلارک http://campaign.forclarck.com نشان می دهد که در واقعیت این گونه سیاستمداران حجم بسیار کمی از اطلاعات و ایده ها را مستقیما به سایت های خود وارد می کنند ( اگر نگوییم که این مقدار هیچ است ) به نظر می رسد که در امریکا بحث راه انداختن وبلاگ به بخشی از استراتژی های تیم انتخاباتی کاندیداها بدل شده است .
با این حال هنوز ، سیاستمداران انگلیسی راه درازی را برای رسیدن به آمریکایی ها در زمینه ی وبلاگ ها دارند ، نشانه های پیشرفت در این زمینه دیده می شود . ظرف چند ماه گذشته ، موسسات نظریه پرداز ، ستون نویسان روزنامه ها و نمایندگان مجلس از جملهسیاست پیشگانی بودند که به جرگه ی وبلاگ نویسان پیوسته اند و روزنامه ها هم در عین حال توجه ویژه ای به این امکان داشته اند و امکان نظردهی Online رویسایت های خبری خود ایجاد کرده اند .
در حال حاضر تعداد نمایندگان مجلس عوام انگلستان که وبلاگ می نویسند ، سه نماینده است : نماینده ی حزب کارگر ، تام واتسون www.tom-watson.co.uk ، نماینده ی حزب لیبرال دموکرات ، ریچارد آلن www.sheffieldhallam.org.uk/blog و نماینده ی حزب کارگر ، کلایوسولی http://clivesolemp.typepad.com .
به نظر می رسد ، وبلاگها بهترین قالب برای موسسات نظریه پرداز ( Think tank ) برای ارائه ی نظرات و پخته کردن آنها باشد . موسسه ی نظریه پرداز " دموز " از حدود یک سال پیش به ارائه ی نظرات خود در قالب یک وبلاگ پرداخته است . www.demosgreenhouse.co.uk و نکته ی قابل توجه آن است که زبانی که این موسسه در سایت خود استفاده می کند ، بسیار قابل فهم تر است تا مطالبی که در حالت عادی منتشر می کند .
موسسه ی ادام اسمیت www.adamsmithblog.com نیز از دیگر موسساتی است که از این سیستم بهره برداری می کند . با این حال به نظر می رسد ایشان کمتر ازدیگر موسسات مشابه مثل سمیز دیتا www.samizdata.com/blog طرفدار داشته باشند .
در مورد روزنامه نگاران نیز ، با توجه به آن که در بسیاری از وبلاگها ، نظرات در عکس العمل به مقالات روزنامه ها نوشته می شود ، و بسیاری ازستون نویسان در طی کار فقط به اینترنت متصل می شوند تا نظرات خوانندگان را در اینترنت بخوانند ، طبیعی بود که بسیاری از آنها به این سمت روی بیاورند . استفن پولارد www.stephenpollard.net که در تایمز و ایندیپندنت ستون ثابت دارد از جمله قدیمی ترین وبلاگ نویسان مطبوعاتی انگلیس است . اخیرا ملانی فیلیپس www.melaniephillips.com/diary از دیلی میرور به وی پیوسته است . جالب آن که بر اساس آنچه در اظهارات وی نوشته شده است ، بیشتر خوانندگان وبلاگ وی را آمریکایی ها تشکیل می دهند .
از دیگر نشانه های گسترش وبلاگ به عنوان یک وسیله ی ارتباطی سیاسی در انگلیس می توان به حضور دانشگاهیان در این رسانه اشاره کرد .نورمن گراس www.normangeras.blogspot.com استاد دانشکده ی علوم سیاسی دانشگاه منچستر ، یکی از محبوبترین وبلاگهای چپ انگلیس را می نویسد .
کم یا زیاد ، آیا واقعا کسی به این یادداشتهای Online توجه می کندو یا ما فقط شاهد گسترش مشارکت شخصیتهای سیاسی در این امر هستیم . هر وبلاگی خواننده ی خود را دارد .بر اساس آمارهایی که ازمیزان مراجعات به چند سایت اصلی سیاسی انگلیس به دست می آید ، تعداد مراجعینظرف شش ماه گشته ، حداقل دو برابر شده اند . و به نظر نمی رسد که این روند ، کاهش یابد . وبلاگهاهیچ گاه نمی توانند به عنوان یک رسانه ی توده ای مطرح شوند . ولی نشانه های عملی وجود دارد که بر اساس آن می توان نتیجه گیری کرد که این گونه سایتها ، خوانندگان وفاداری دارند . مخصوصا در میان افرادی که به مسائل رسانه ای و سیاسی علاقه مند هستند . بر این اساس به نظر می رسد ، که اگر نظراتی که در وبلاگی عرضه می شود کمتر در رسانه های جمعی طرفدار داشته باشد ، بیشترمورد اقبال واقع می شود . در حالی که وبلاگها در استانه ی ورود به رسانه های عمومی هستند ، پیشرفت آنها در صورتی خواهد بود که خارج از آنها باشند .
احتمالا تصادفی نیست که راستگراهای طرفدار طرز فکر تاچر حضور خوبی در اینترنت دارند . در حالی که پشتیبانی برای آزادی عراق ـ که کمتر طرفداری در رسانه های سنتی چپ ها داشت ـ در وبلاگها این طرز فکر دیده می شود .
از نظر چپ ها ، جالب است که دو گروه اصلی ـ بلری ها و ضد جنگ ها ـ تقریبا هیچ حضوری در دنیای وبلاگها ندارند . عدم حضور وبلاگهای وبلاگهای حزب کارگر تعجب برانگیز نیست ، چرا که طرفدار دولت بودن ، معمولا هیچ انگیزه ای برای ابراز عقیده نمی دهد . در هر حال خیلی تعجب دارد که گروهی کهبرخی از بزرگترین تظاهرات انگلیس را سازماندهی کرده است ، حضوری در مباحثات اینترنتی ندارد . مخصوصا که بسیاری از این مباحثات در مورد عراق بوده است .
واقعیت آن است که آنها احتمالا احساس نیاز نمی کنند . هر چه باشد ، حرکت ضد جنگ به راحتی در رسانه های سنتی به تیتر یک بدل می شد ] می شود [ و ستون نویسان نیز به قدر کافی درباره ی آن نوشته اند ، ] پس [ چرا دنبال آلترناتیوهای دیگر باشند ] ؟ [
بی تردید ، حجم فعالیتهای حزب کارگران سوسیالیست ، بیانگر آن است که آنها آنقدر درگیر سیاست هستند که فرصت نمی کنند ، در باره ی آن بنویسند . پس عکس العمل آنها به سایتی که یکی از اعضا که فکرهای سانسور و ویرایشنشده ی خود را در آن می نویسد ، باید جالب باشد . ولی نگاهی به تعداد نظرات در این سایت ، نشان می دهد که خوب احتمالا این سایت همان قدر کم بازدید کننده دارد که سایت جورج بوش . وبلاگهای سیاسی ، ممکن است در حال شناخته شدن توسط رسانه ها و مردم باشند ولی ، بهترین آنها توسط غیر حرفه ای ها تولید می شود ، نه توسط اعضای حزب .
*****
دزدی هویت در اینترنت
[ چندی پیش ، شخصی با استفاده از آدرس ایمیلی شبیه به آدرس شادی صدر ، از فعالان حقوق زنان و وبلاگنویس ، به قصد سوءاستفاده ، ایمیلهایی را به اشخاص مختلف ارسال نموده و حتی وبلاگی دروغی با نام " زنان ایران " را برپا کرده است . این مقاله ی روزنامه ی ایران ، به جهت این اتفاق ، چاپ شده است . محمد مهدی کارگر [
برای مقابله با هویت دزدی در اینترنت چه باید کرد ؟ جدیدترین قربانی هویت دزدی در ایران ، یکی از فعالین حقوق زنان است . ظاهرا یک خرابکار ، آدرسی شبیه به ادرس او در یاهو ! ساخته و با آن به دیگران نامه می داده و سوال می کرده . آنها هم معصومانه به او جواب می دادند . بدون این که به نوع نوشتن متفاوت وی و آدرسی که email را از آن می گیرند ، دقت کنند . این نوع هویت دزدی ، که قصد کلاهبرداری مالی ندارد ، شاید بدترین نوع هویت دزدیباشد . چرا که سعی می کند آبرو و اعتبار یک نفر را در بین دوستان و آشنایانش که به او اعتماد دارند ، از بین ببرد ، نه این که بخواهد در افکار عمومی آن را بدنام کند . از وقتی وبلاگها در ایران رایج شده است ، هویت دزدی هم بسیار راحت تر می تواند انجام شود . به این شکل که هر کسی می تواند به اسم فرد دیگری ، بدون این که روح او هم خبر داشته باشد ، وبلاگی درست کند و شبیه به او بنویسد و کم کم خودش را به جای فرد اصلی جا بزند ، با خوانندگانش ، مبادله ی ایمیل کند و شبیه آن .
چیز دیگری که شایع است این است که خراب کارها ( که واقعا هم لازم نیست برای چنین کار ساده ای تخصص های خراب کارانه داشته باشند ) ، در جاهای گوناگون به نام افراد دیگر ، نظر می دهند .
برای هر سه نوع این هویت دزدی ، راههایی هست ، ولی هیچ کدام ، به طور مطلق نمی تواند ، مشکل را حل کند . در نتیجه موثرترین روش برای مقابله با آن ، این است که کاربران عمومی اینترنت را از این ماجرا ، آگاه کرد و به آنها توجه داد که همیشه به آدرس ایمیلی که به آن جواب می دهند ، به لحن و سبک نوشتاری فرد اصلی و فرد قلابی و به نشانه های دیگر دقت کنند تا قربانی این جور دزدی های جدید نشوند .
مثلا اگر ایمیلی از طرف یک فرد شناخته شده می گیرید ، آدرس ایمیل را اول دقت کنید . آیا چیز غیر طبیعی در آن نمی بینید ؟ ایا محتوای نامه و زمان و شکل فرستاده شدن آن برایتان عجیب نیست ؟ اگر شک دارید ، بهترین راه آناست که به شکل دیگری و یا با آدرس دیگری که از فرد اصلی دارید ، با او تماس بگیرید و مطمئن شوید که نامه از طرف اوست .
همین طور اگر وبلاگی را به ] نام [ فرد شناخته شده ای دیدید ، کمی درباره ی آن پرس و جو کنید . و اگر به فرد اصلی دسترسی دارید ، حتما به او این مسئله را خبر دهید و گرنه به مسوولان سرویس دهنده خبر دهید و شک تان را به انها منتقل کنید .
اما در باره ی نظرهای پایین مطالب در وبلاگها بهترین راه آن است که افراد شناخته شده ، در هیچ جایی به اسم خودشان نظر نگذارند و این را هم به طور مرتب اعلام کنند . وظیفه ی صاحبان وبلاگهایی که نظرها را گرفته اند ، نیز آن است که بعد از اطمینان از هویت دزدی ، نظرهای قلابی را پاک کنند و درباره ی آن برای خوانندگانشان توضیح بدهند .
متاسفانه ، روشهای فنی برای جلوگیری ازهویت دزدی ، ( مانند رمز گذاری ، امضای دیجیتال ) به دلیل پیچیده و دشواربودنشان هنوز همه گیر نشده اند . ولی در هر حال فرهنگ سازی ، پیش نیاز هر روش پیشگیرانه ای است .