پادکست اوّل
جمعه 25 فروردین 1385
XML File
آقازادهای که شهید شد:
عضویت در تشکیلات حزب الله مستلزم طی مراحل شدید گزینش امنیتی بود که این کار در مورد افرادی مانند هادی نصرالله (پسر سیدحسن نصرالله) در زمان ورودش به حزب الله نیز انجام شد.
مسئولان حفاظت اطلاعات حزب الله او را خواستند و درمورد او تحقیق کردند. او با لبخند پاسخ داد: «من پسر سیدحسن نصرالله هستم.» در جوابش گفته شد: «مهم نیست. اطلاعات شخصی ات را بنویس.»... گزارش جالب تابناک در سالروز شهادت سیّد هادی نصرالله فرزند مجاهد سیدّحسن نصرالله ـ حفظهالله تعالی ـ
ندامتنامه و عذرخواهی «محسن نامجو» از مردم ايران:
«محسن نامجو» خواننده در نامهای كه نسخهای از آن در اختيار خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) قرار گرفت، از تمامی ملت ايران برای انتشار قطعه موسيقیاش كه در آن به قرآن توهين شده عذرخواهی كرد.
کوچهی سیّدمهدی هاشمی (ریحانه):
پ.ن: شاید جمعه بعد!
ویژهنامهی نوروز 1385 سایت مقام معظّم رهبری:
کنون که بوی صفر در نفس باد احیا گر بهاری طنین انداخته و دل و جان طبیعت را به آئین دلبری مدهوش و پریشان ساخته؛ ابر ربیع عاشقانه بر ناز گلهای سیراب چشم دوخته و به یاد آن غنچه های نشکفتهی سوخته میگرید ، که اصل عقده گشودن است و گریستن، بهار و باران بهانه...
"نوروز" و" روز نو" در فرهنگ اسلامی:
خبرگزاری "مهر"، گروه دین و اندیشه: رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای در باب نوروز واجد دیدگاههایی بدیع و جالب توجه هستند. خبرگزاری "مهر" با توجه به اهمیت این دیدگاهها پاره ای از آنها را در قالب موضوعات مستقلی در معرض دید و نظر خوانندگان خود قرار می دهد. اولین بخش از این تحلیلها فراروی شما قرار دارد...
زیر این خیمه که از ذکر شهیدان سبز است...:
/ نکوداشت اربعین سرخ حسینی /
آخر ای مردم ، ما هم عتباتی داریم
کربلایی داریم ، آب فراتی داریم
ما پر از بوی خوش سیب ، پر از چاووشیم
وز چمن های مجاور ، نفحاتی داریم...
حدیث غدیر شناسنامه شیعه است:
حجّةالاسلام سیّد احمد خاتمی: هر مذهبی برای خود یک شناسنامهای دارد و شناسنامهی شیعه حدیث غدیر است.
معیار ازدواج 99 درصد پسران ثروت دختران است:
*هشدار* رئیس انجمن مددکاری ایران در گفتگو با "مهر" خبر داد!
امان پور: احمدی نژاد قول داده به فقرا کمک کند، آیا می تواند؟ ده نمکی: اگر شماها بگذارید می تواند!:
کریستین امانپور" خبرنگار شبکه خبری آمریکایی "سی.ان.ان" در گفت وگویی اختصاصی با "مسعود ده نمکی" مستند ساز و فعال مطبوعاتی از فیلم "فقر و فحشا"، جنگ و عدالت سخن گفت.
معاون دانشگاه آزاد: چیزی به نام کاهش شهریه نداریم:
ما که شرّ دانشگاه آزاد از سرمون کندهشد! به قول معروف "چنان پوستی از سرمان کندند" که دیگه به بقیّهی بیچارههایی که میخوان توی این دانشگاه پول سرازیر کنن، کاری نداریم. همهی توانم رو گذاشتم توی ارشد دیگه دچار کابوسی به نام "دانشگاه آزاد" نشم!
Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
PM me(By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2

چهار روز پیش ، قبل از آمدنم به تهران ، روزنامه ای که ظهر خریده بودم و تا آن موقع ، وقت نکرده بودم ، بخوانم را از کیفم در آوردم وگوشه ای خلوت از حیاط دانشکده را یافتم تا مطالعه کنم . نیم صفحه ی اول و تیترهای آن را نگاهی انداختم و بلافاصله به سراغ نیم صفحه ی پایین رفتم . خشکم زد . تیتر ناگواری بود . " اوقات « گل آقا » تلخ شد " . خبر از بستری شدن " کیومرث صابری " در بیمارستان مهر می داد ، به جهت بیماری خونی . اعصابم خرد شد . پریشان شدم . یاد تعطیلی هفته نامه افتادم و این که " گل آقا " هیچ وقت نگفت که دلیل تعطیلی هفته نامه چه بود . به این فکر می کردم که ارتباطی با بیماری " گل آقا " داشت ؟
و دقایقی پیش . پدر و مادر و خواهرم ، برای خرید رفته بودند . مادرم زنگ زد و گفت : " ناراحت نشی محمد ! ولی انگار کیومرث صابری ، فوت کرده ! " . خشکم زد . ماندم که چه بگویم . فکر نمی کردم ، حال گل آقا این قدر بد باشد . اصلا فکر نمی کردم . تمام خاطراتی که با گل آقا دارم ، برایم دوباره تداعی شد . آشنایی من . نامه هایی که میان من و او رد و بدل شد و ... .
سال 70 . دی ماه هفتاد . شماره ی شش ماهنامه ی گل آقا شروع آشنایی من با گل آقا بود . اوایل میانه ای با هفته نامه نداشتم . فقط ماهنامه را می خواندم . با این که سن و سالی هم نداشتم ، اما خوب می دانستم که طنز گل آقایی ، طنز هجوآمیز نیست . به یاد ندارم ، حتی یک بار ، برای خندیدن ، مجلات گل آقا را خوانده باشم . طنز گل آقایی روشنگر بود و دقیق . اصطلاحا ، توی خال می زد . بین سال های 70 تا 72 که سال های سیاهی به جهت اقتصادی برای بسیاری از مردم بود و تصمیمات و عملکردهای فجیع و وحشتناک رییس فقید پیشین بانک مرکزی که آن روزها وزارت امور اقتصادی و دارایی را در دست داشت و رییس بانک مرکزی آن دوره که حالا مشاور اقتصادی وزیر امور خارجه است ، داشت ریشه ی اقتصاد مملکت را می خشکاند و من خوب آن سال ها را به یاد دارم ، طنز گل آقایی ، آمده بود که در کنار مردم باشد . افشاگری ، تنبیه ، تلنگر ! در نهایت احترام و حفظ حرمت ها !
سال هفتاد و سه ، نامه ای انتقادی به جهت کاریکاتور نامناسبی که از پرفسور حسابی در سالنامه درج شده بود ، برای گل آقا نوشتم . خیلی زود پاسخ نامه ی مرا داد . در نهایت بزرگواری از پرفسور حسابی و من دوازده ساله ، عذرخواهی کرد ! و آن وقت بود که فهمیدم ، این مرد کوچک اندام ریزنقش ترکه ای ، چه قدر شرح صدر دارد و بزرگ است !
سال ها با گل آقا زندگی کردم . سال ها ! به امید روزی که بتوانم از نزدیک ببینمش . اگر چه اندک کار روزنامه نگاری که انجام داده ام ، همه جدی بودند ، اما آرزو داشتم که روزی بتوانم در کنار گل آقا ، کار کنم . هر چند توانایی نوشتن طنز نداشته باشم . و نشد . سال گذشته ، پس از تعطیلی هفته نامه ، فاکسی به دفتر نشریه فرستادم و تاسف عمیق خود را از تعطیلی هفته نامه و محروم شدن ساحت فرهنگ و ادبیات از نشریه ی ارزشمندی چون هفته نامه ی گل آقا ، ابراز کردم . نامه ای که چندی بعد در سالنامه ی گل آقا هم چاپ شد .
کیومرث صابری ، " معلم " بود . یار و همراه شهید رجایی در وزارت آموزش و پرورش و نهاد امور تربیتی . در زمان وزارت آقای خاتمی نیز در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، مشاور وزیر بود . اما اگر نمی شناختیش و از خودش می پرسیدی که چه کاره ی ، قطعا جوابی جز این نمی گرفتی که : " معلمم " ! سال ها بی آن که خیلی ها نام واقعیش را بدانند در گوشه ی سمت چپ صفحه ی سه ی روزنامه ی اطلاعات ، ستون " دو کلمه حرف حساب " را در اختیار داشت . در این سال ها ، شخصیت های کلیدی چون " شاغلام " ، " غضنفر " ، " ممصادق " و " عیال ممصادق " را خلق کرد که به نوعی برگرفته از شخصیت های عامه و فرودست جامعه بودند که گل آقا ، تمام همت و تلاشش و رسالت قلمش را بر خدمتگزاری به این مردم ، استوار کرده بود . سال ها طنز نوشت و انتقاد کرد . انتقادی که سازنده بود . انتقادی که بسیاری از اهالی سیاست آن را به جان و دل می خریدند . اگر چه همیشه داغی بزرگ در سینه داشت . و آن غم مرگ پسر جوان دردانه اش بود .
گل آقا هم رفت . مثل توفیق ، مثل دکتر گویا ، مثل ابوتراب جلی ، مثل استاد ابوالقاسم حالت ، مثل مرتضی فرجیان ! و مثل خیلی های دیگر ! رفت تا فقط در یادها و یادگارها بماند .
سال گذشته ، روزنامه ی همشهری در ویژه نامه ی نوروزی خود ، به بهانه ی تعطیلی هفته نامه ، مصاحبه ای با گل آقا ترتیب داده بود . در زیر متن این مصاحبه را نیز می خوانید .
خداوند روح بزرگ و پاک " گل آقای ملت ایران " ، کیومرث صابری عزیز را ، همواره شاد و غریق رحمت بی کران و واسعه ی خود گرداند . ان شاء الله .
محمد مهدی کارگر
11/2/1383
**********
سالی كه گل آقا رفت
" من برای تعطیلی گل آقا ۳۰ مورد دلیل را می توانم بشمارم و بگویم به این علت ها تعطیل كردم اما مشكلی كه دارم این است كه در جامعه ای زندگی می كنم كه كافی است طرف جواب سوال خودش را در یكی از این سی مورد پیدا كند و بعد دقیق می شود روی همان یك علت. "
كیومرث صابری فومنی را در افطاری همشهری دیدم. ماه رمضان ۸۱. در جلسه وزیر و وكیل بسیار بود اما تنها كسی كه احساس كردم باید در برابرش تمام قد بلند شوم و خودم را معرفی كنم و گونه اش را ببوسم، گل آقا بود. او هم شاید در گوشه ای از ذهنش بدش نمی آمد كه مرا ببیند. همین را هم گفت و افزود چه خوب كردی كه خودت را معرفی كردی. نقطه اشتراكم با او، شمالی بودن و اینكه پدرم شناسنامه ای صادره از فومن دارد هم بر حسن اتفاق افزود. دیدار اول به دعوتی منجر شد. من كه مدت ها به دنبال دیدار با گل آقا بودم و پس از تعطیل خودخواسته مجله اش هم به تحریریه سفارش گفت وگو با او را داده بودم از این فرصت استفاده كردم و خبرنگار روزنامه را هم به این دیدار دعوت كردم آماده گفت وگو نبود ولی نخواست دست رد به سینه همشهری بزند. گفت ضبط را روشن كن اما انتشار مصاحبه را بگذار برای وقت دیگر. هنوز فرصت هست. عباس كوثری هم كه خواست عكس بگیرد همین را گفت. گزارشی كه می خوانید گرچه دربر گیرنده متن آن مصاحبه نیست اما از آن وام گرفته است. ما مدعی نیستیم كه در میان این همه درخواست، گل آقا دعوت ما را اجابت كرده است یا آنكه توانسته ایم راز تعطیل خودخواسته گل آقا را بازگو كنیم. اما فكر می كنیم كه پرونده سال ۸۱ را نمی توان بست بدون آنكه از گل آقا یادی كرد: سالی كه گل آقا رفت.
محمد قوچانی
**********
محمد رهبر
سه شنبه اول آبان ماه ۶۹ تك شماره، ۱۵ تومان، با كاریكاتوری از پاك شیر كه تنگی فضای آموزشی موضوعش است، شماره نخستین هفته نامه گل آقاست. در دو كلمه حرف حساب كه دیگر سرمقاله به حساب می آید، گل آقا نوشته است: «احتمالا بعضی از خوانندگان عزیز همین حالا كه نخستین شماره مجله گل آقا را در دست دارند از خودشان می پرسند عجب این گل آقا كه پنج ـ شش سال قبل حرف حساب را در صفحه ۳ روزنامه اطلاعات با دو كلمه و در یك وجب و چهار انگشت جا شروع كرده بود، چطور در همین مدت كوتاه از حیث حرف حساب به تولید انبوه رسیده. . . نخیر! گل آقا از حیث حرف حساب شخصا موفق به تولید انبوه نشده است، این مجله كه مهر مبارك گل آقا بر پیشانی تابناكش خورده حاصل كار یك ایل و قبیله از طنزنویسان و طنزسرایان كشور است، البته ما با كسی جنگ و دعوا نداریم، هر كسی، مقامی، رئیسی، مدیر كلی، معاونی، وزیری و قس علیهذا مایل نیست درباره اش مطالبی بنویسیم البته كتبا به ما بنویسد ما نوشته شان را روی چشم می گذاریم منتهای مراتب كار خودمان را می كنیم و شرط پیشرفت كار هم همین است كه هر كسی، كار خودش را بكند و حالا حالاها میل به كشك سابیدن هم نداریم، زیرا كه آمده ایم كه بمانیم. »
سیگارش را سوزن می زند و بعد چوب سیگار را درمی آورد و با دو پوك كار را تمام می كند، فشار خونی كه بالا و پایین می رود نفسش را گرفته، قدری كه حرف بزند، تسبیح سیاهش را هم بیرون آورده و مهره های درشتش را زیر دست مزمزه می كند. حالا می توان چهره كیومرث صابری فومنی را بی نقاب گل آقا دید و پیرتر از آن آخرین عكس هایی كه جراید از او انداخته اند با سفیدی مویی كه از كناره ها راه افتاده و آهسته آهسته دارد همه جا را زمستان می كند و صابری را بر آستانه ۶۱ سالگی می برد. صابری متولد سال صعب ۱۳۲۱ است، متفقین ایران را اشغال كرده بودند و او در صومعه سرا فارغ از این ماجرا پا به دنیا گذاشته بود، پدرش كارمند جزء اداره دارایی و مادرش از سادات ترك نسب و از معدود زنان باسواد روستا كه پس از درگذشت پدر كیومرث در سال ۲۱ به مكتب داری پرداخت و امرار معاش خانواده با معلمی مادر درآمیخت تا چندی بعد كه برادر پانزده ساله كیومرث به یاری مادر شتافت و بدین ترتیب زندگی می گذشت اما به سختی؛ كیومرث گرچه شاگرد دكان خیاطی بود و اتفاقا در این كار مهارتی نیز به هم زده بود اما درس را ادامه می داد و در شانزده سالگی امتحان ورودی دانشسرای كشاورزی ساری را پشت سر گذاشت و دو سال بعد در مدرسه ای شبانه روزی گذشت و كسوت معلمی را خیلی زود و در همان ۱۸ سالگی در دبستان چهار كلاسه روستای كسما پوشید و گچ به دست شد. صابری ۶۱ ساله كه در این بعدازظهر زمستانی رودرروی ماست هنوز آن لباس را درنیاورده و از قضا همچنان شاگردانش هم همان بچه های ابتدایی هستند. معلمی به او شخصیتی داده تا دیگران را از فراز ببیند و سخت بگیرد و سخت تر قبول كند و این پررنگ تر می شود وقتی بر این شخصیت تعلیمی روح پدرسالارانه نیز دمیده شده باشد؛ استیلای معلمانه را می توان در موسسه گل آقا دید، اهالی گل آقا به او كه می رسند دست به سینه می ایستند مثل اینكه در راهرو خورده اند به پست معلم و هر دم امكان دارد كه تركه را بخورند یا صفری بگیرند، آمیزه ای از ترس و احترام و دوست داشتن، حتی قوانین اداری موسسه نیز از همان آیین نامه معلمان سختگیر آب می خورد، شاگردی كه اخراج شد بازنمی گردد ـ همكاری كه رفت دیگر برنمی گردد و می گوید: اینجا قوانینش استثنایی است، بودند كسانی كه نتوانستند این پدرسالاری را تحمل كنند و رفتند اما آنها كه ماندند من برایشان پدر شدم. كیومرث چهارده ساله بود كه اولین شعرش را گفت، غزلی هشت بیتی با عنوان یتیم برای روزنامه دیواری مدرسه.
می گوید: از چهارده سالگی تا شانزده سالگی جمعا نه شعر سرودم كه تمام آنها یا عنوان یتیم داشت یا درباره یتیم بود. صابری بالاخره در سال ۴۰ به طور متفرقه در رشته ادبی امتحان داد و دیپلم گرفت و همان سال در كنكور رشته سیاسی دانشكده حقوق تهران قبول شد و به تهران رفت. گرچه معلم دبستان در فومن بود و تنها به جلسات امتحان دانشگاه می رسید در همان سال در تظاهرات معترضانه دانشجویان شركت می كرد و دستگیر شد. این اولین برخورد صابری با سیاست و آخرین دستگیری او به شمار می آمد. صابری تا سال ۴۵ هر از گاهی اشعاری برای مجله توفیق می فرستاد و در این چند ساله نوشته هایش آنقدر دل حسین توفیق را به دست آورده بود تا انتقالی اش را به تهران بگیرد و معلم دبیرستانی در تهران شود و همكار ثابت توفیق و به زودی معاون حسین توفیق سردبیر مجله. صابری نوشته هایش را با امضای گردن شكسته فومنی می نوشت كه اشاره ای بود به همان تظاهرات و آسیب دیدگی اش از ناحیه گردن و امضاهای بعدی بدین قرار بود ریش سفید، لوده، عبدالفانوس و میرزا گل كه نزدیك ترین اسم مستعار به گل آقا بود. صابری همچنین ستون ثابتی در توفیق داشت با عنوان هشت روز هفته كه تا سال ۵۰ و تعطیلی مجله مرتب ادامه داشت، بعد از توقیف توفیق صابری به تدریس ادامه داد، هر وقتی اشعار جدی می گفت اما خودش از این شعرها به جد راضی نبود، در همین سال ها بود كه با محمدعلی رجایی در هنرستان صنعتی كارآموز آشنا شد و این آشنایی به دوستی صمیمانه كشید و تا ترور رجایی ادامه یافت.
می گوید: انقلاب دفعتا پیروز شد، برایش كادرسازی شده بود، ما یك دفعه دیدیم كه انقلاب روی دستمان مانده، نمی شد گفت من می روم درس می دهم. هر كس هر جایی كه بود مسئولیتی گرفت. هر جا را كه نگاه می كردیم كمبود بود.
انقلاب در ۳۷ سالگی صابری رخ داد، دقیقا در پایان سی و هفتمین سال سلطنت شاه و انقراض نظام شاهنشاهی. در سال های واپسین سلطنت، صابری فعالیت های سیاسی اش را دوباره آغاز كرده بود، برداشتی از فرمان امام علی به مالك اشتر كه پایان نامه صابری در دوره لیسانس به شمار می رفت در سال ۵۶ تكثیر شد و در اوان سال ۵۷ به پیشنهاد شهید رجایی و با ویراستاری محمد خامنه ای به چاپ رسید.
سال ۵۸ صابری به اولین مسئولیت دولت خود رسید. مدیر كلی دفتر آموزش بازرگانی و حرفه ای وزارت آموزش و پرورش، حكمش را غلامحسین شكوهه وزیر آموزش و پرورش دولت موقت امضا كرده بود. دولت مستعجل موقت كه به سر رسید، دوره مدیر كلی صابری هم آخر شد اما تقدیر آن چنان بود كه دوست صمیمی صابری، شهید رجایی به نخست وزیری و رئیس جمهوری برسد و صابری به مشاورت فرهنگی نخست وزیر و رئیس جمهور منصوب شود.
كیومرث صابری یك نویسنده است، شدت نوشتن عارضه ای را هم به انگشتانش هدیه داده و امروز دیگر گرفتن قلم برایش دردناك است اما باز لذت نوشتن غلبه دارد و عاقبت جنگ بین قلم و كرسی سیاست به نفع نویسنده پایان گرفت و صابری در سال ۶۲ از مشاغل سیاسی كناره گرفت. گرچه انبانی از دوستی های سیاسی و روابط قدرت را با خود داشت اما دیگر انگیزه ای مانند رفاقت صمیمانه با رجایی نبود تا بتواند او را در زمین سیاست زمینگیر كند. صابری سال ۶۳ به سفر حج رفت و در مكه و مدینه كار دوباره طنز را آغاز كرد. بولتن صد و پنجاه هزار تیراژی كه بین حجاج ایرانی توزیع می شد این امكان را به صابری می داد كه ستون هر روزه طنزی با عنوان داستان های جعفر آقا را محك بزند و اتفاقا این طنز تازه هواداران بسیاری میان حجاج پیدا كرد.
پس از بازگشت، صابری مدتی بر روی طرح ستونی طنز كار كرد و نهایتا در بیست و سوم دی ماه ۶۳ اولین شماره دو كلمه حرف حساب را در صفحه سوم روزنامه اطلاعات به چاپ رساند، طنزی كه اغلب به انتقاد از مسئولان درباره مشكلات معیشتی مردم می پرداخت و همین واگویی مشكلات اقتصادی و صرف انتقاد از مسئولان سیاسی محسوب می شد و خرق عادت.
می گوید: من به اصل نظام معتقدم و انتقاد جدی از مسائل را تكلیف خودم می دانم و به هیچ جناحی وابسته نیستم. سعی می كنم با مردم و با انقلاب به صداقت رفتار كنم، اینها و بسیاری مسائل دیگر موجب می شود تا با همان لحن محكمی انتقاد كنم كه یك موافق حمایت و جانبداری می كند، با این همه من هم از تیر اتهام جان سالم به در نبرده ام. بارها به مقابله با من برخاسته اند اما من كار خودم را كرده ام. صابری سعی كرده بود كه در شخصیت پردازی شخصیت های دو كلمه حرف حساب، جامعه ایرانی را تصویر كند. گل آقا محور و همه كاره آبدارخانه، تندخو و خودرأی تصویر شده كه تمامی استدلال هایش به كوبیدن عصا و گوشمالی دادن ختم می شد. چندان اهل مشورت نبوده و آنقدر محافظه كار است كه زیاد درباره مسائل روزمره اظهار نظر نمی كند و می گذارد تا دیگران حرفشان را بزنند و آتویی بگیرد، مانند تمام نشریات طنز گذشته و خصوصا توفیق. عوام الناس در دوكلمه حرف حساب نیز كاراكتر ممتازی دارند، شاغلام شخص دوم آبدارخانه است كه مانند نخست وزیر عمل می كند و تمام امورات گل آقا را پیش می برد و همه حرف های حساب را می زند اما به پای گل آقا نوشته می شود! غضنفر مسئول روابط عمومی و كوبیدن مشت بر دهان استكبار است، آبدارخانه دقیقا مانند دولت است و بنابراین نیاز به یك سخنگو دارد كه این مهم را غضنفر بر عهده دارد، شخصیت های دیگر عبارتند از ممصادق و عیالش كه نماینده زن ها در آبدارخانه است و مش رجب كه چند سالی در آبدارخانه بود و با ظهور شاغلام جایش را به او داد. طنز گل آقا سرشار از بازی های زبانی و ایهام و ابهام و كنایه است، گل آقا می داند كه ایرانی ها اشاره و لفافه را خیلی بهتر از صراحت درك می كنند. بنابر این قاعده، دو كلمه حرف حسابی كه گل آقا می زند آنقدر پیچ و تاب می خورد و سایه روشن می یابد كه گاه به شعری مرصع بیشتر شبیه است تا طنز، از همین است كه طنز گل آقا سالبه به انتفاع موضوع نمی شود و گرچه سوژه ها كهنه می شوند اما طراوت حامل از پیوند طنز و ادبیات دو كلمه حرف حساب ها را پس از سالیان دراز خواندنی نگاه می دارد.
می گوید: نتوانستم مقابل اصرار فرجیان برای دعوت از طنزپردازان و درآوردن یك نشریه طنز مقاومت كنم، البته فرجیان می خواست یك ماهنامه طنز غیرسیاسی دربیاوریم كه من گفتم فقط هفته نامه منتشرمی كنم و سیاسی. در جلسه ای كه با فرجیان در باغ یكی از دوستان مشترك در رودهن داشتیم به تصمیم انتشار رسیدم در همان وقت بحث نام مجله شد و من با نام گل آقا برای مجله مخالف بودم، فكر می كردم شهرت من به مجله صدمه بزند كه زد.
گل آقا در اداره هفته نامه با دو مشكل مواجه بود یكی اینكه با طبع سختگیری كه داشت كمتر طنزپردازی را قبول داشت و از سویی جماعت طنزپردازان نشریه، بعضا همسو با اهداف و نگرش گل آقا نبودند و ممكن بود اشتباهاتشان بر اعتماد سیاسی گل آقا ضربه ای بزند، این بود كه گل آقا، هفته نامه را از هر لحاظ نظارت می كرد، و بدین ترتیب پست سردبیری هیچ گاه در هفته نامه جا نیفتاد، در واقع هیچ كس جز گل آقا در گل آقا نقشی نداشت.
می گوید: هنوز كسی را پیدا نكرده ام كه صلاحیت و اهلیت آن را داشته باشد تا مدیرمسئولی را به او بدهم.
و این «پیدا نكردن» در تمامی سطوح نشریه امتداد داشت.
قرار شده تا از تعطیلی هفته نامه هیچ چیزی نپرسیم، گل آقا در قبال آن همه بازتابی كه تعطیلی نشریه داشته است سكوت كرده و اگر رابطه صمیمانه اش با محمد قوچانی نبود از این گپ و گفت وگو هم طفره می رفت. در این سال ها ثابت كرده كه شهرت را تا جایی كه برایش دردسرساز نباشد می پذیرد، عكسش را چاپ نمی كند تا بتواند راحت در شهر رفت وآمد كند و در قبال بسیاری از اتفاقات اظهارنظر نمی كند تا به اظهارنظرهای بعدی دچار نشود.
می گوید: من برای تعطیلی گل آقا ۳۰ مورد دلیل را می توانم بشمارم و بگویم به این علت ها تعطیل كردم اما مشكلی كه دارم این است كه در جامعه ای زندگی می كنم كه كافی است طرف جواب سوال خودش را در یكی از این سی مورد پیدا كند و بعد دقیق می شود روی همان یك علت.
گل آقا قول می دهد كه عاقبت روزی دلیل تعطیل كردن هفته نامه را بگوید به شرطی كه عمری باقی بماند.
پنج شنبه دوم آبان ماه ۸1 شماره آخر، ۲۵۰ تومان، با كاریكاتوری از رادمند كه پایان كار گل آقا موضوعش است كه شماره واپسین هفته نامه گل آقا است، در دو كلمه حرف حساب گل آقا نوشته: «بیشترین لحظه های بیداری ام در این سه ماه به تفكر در مضمون همین سرمقاله گذشته است. نه فقط تفكر، كه ده بار و بیشتر سرمقاله با مضامین مختلف در قالب های مختلف نظم، نثر، طنز و جدی نوشته ام، اما دستم و دلم تا پایان راه نرفته است، بخشی از آن نوشته های ناتمام، خط خورده و درهم، اكنون در كنار دست من است. تصمیم دارم داستانی را كه بسیار ساده است، پیچیده و بغرنج نكنم، تصمیم دارم به آن چه در این چند سال شگرد گل آقا در سرمقاله نویسی بوده است عمل نكنم بلكه در یك جمله كوتاه و ساده به خوانندگان وفادار و مهربان كه در دوازده سال گذشته بخشی از زندگی ام بوده اند بگویم: انتشار هفته نامه گل آقا متوقف شد، می خواستم و مقدور نیست كه در زیر گوش تك تك خوانندگان با صمیمیتی برادرانه و به ملایم ترین لحن زمزمه كنم كه حالت كودكی را دارم كه می داند تا لحظه ای دیگر، عزیزترین اسباب بازی اش را نخواهد داشت. یا مثل كبوترباز عاشقی كه مات و ساكن به نقطه ای در آسمان خیره مانده است و می داند زیباترین كبوترش تا چند لحظه دیگر در آن سوی خط افق گم خواهد شد.
و ناگهان می شود /
ناگهان و چند مرد سیاهپوش /
ناگهان و چند کلام سیاهپوش /
ناگهان و چند لب سیاهپوش /
بر سنگی آفتاب /
مدفن ابی صخره ی آبی /
آبی ناب /
حضور محترم جناب اقای کارگر سلام
خدمت جنابعالی و دیگر اهالی قلم سوگ بزرگی از دیار قلم را تسلیت عرض میکنم . امید در پناه ایزد و درزیر سایه ای نیکو درخور پاسبان کلام جای گیرد و خدای مهربانش بیامرزاد