Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
PM me(By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
بی تعارف آقا! هر چه میکنم چیزی بنویسم که به مزاق خوانندگانم خوش بیاید، نمیتوانم...هر چه دوست دارم مینویسم آقا!
بی تعارف آقا! فردا هم جمعه است. میگفتند که قرار است صبح جمعهای کنار کعبه فریاد زنید: " بقیة الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین ... انا بقیة الله ... انا مهدی ... " فردا جمعه است آقا! مناسبت خوبی هم دارد. روز میلاد شماست. همین فردا تشریف بیاورید آقا!
...
آقا ؟ آقا ؟ اصلاً صدایم را میشنوید آقا ؟ صدایم میرسد به شما آقا ... چه میگویم ... ببخشید آقا ... شما لطفتان بر ما گناهکاران و بیچارگان به مراتب بیشتر است! آری که میشنوید آقا! یقین داریم صدایمان را میشنوید آقا! همهی سال را صبر میکنیم تا چنین روزی رسد و دست به دامانتان شویم آقا! امسال هیچ نمیخواهیم آقا! فقط بیایید آقا! فقط بیایید... .
بی تعارف آقا! هنوز آماده نیستیم ... تقصیر خودمان است ... باید آماده میکردیم خود را. ولی شما بیایید آقا! همین فردا بیایید آقا... .
آقا ؟ می آیید آقا ؟ فردا منتظرتان باشیم ؟ امشب را تا صبح بیدار باشیم به اشتیاق دیدن روی شما آقا ؟ همه جا را آب و جارو کردهایم آقا. همه چیز حاضر است. فقط شما را کم داریم آقا ... .
آقا ؟ رویی نداریم که قسمت دهیم رویمان را زمین نیندازی ... ولی شما بیا آقا! منتظر باشیم فردا ندبه را که خواندیم صدایت را بشنویم ؟ فدای صدایت آقا ... .
آقا ؟ آقای عزیز ... آقای بزرگوار .. شما فردا دعوتید. میزبان را منتظر نمیگذارند آقا... فردا همهی ما میزبان شماییم. تدارک دیدهایم آقا... فردا بیایید آقا ... .
آقا ؟ آقای عزیز ... مجبورمان نکن قسمت دهیم آقا ... مجبورمان نکن آقا و گرنه میگوییم تو را به جان فاطمه فردا بیا آقا ... بیا آقا ...
اگر نمیری خودم میکشمت...
الهی که هزار سال زنده باشی!
نمیدانم چطور توانستم... نمیدانم. امّا با هر چه، چه سلاح گرم و چه سرد! با هر چه تو را بکشم، دوباره از تو، تو را خواهم ساخت. آن چنان که دوست دارم... بهتر بگویم! آنچنان که هستی... مهربان و دوستداشتنی!
دیر زیاد آن بزرگوار ! دیر زیاد ...
احسان عزیز!
کجایی نارفیق ؟! گفته بودی که شده به خاطر اون چیزی که می خواستی حاضری تا اون سر دنیا بری! حالا میبینم که رفتی! ایوالله! ماشاءالله به این همه اراده! ماشاءالله به این همه همّت! خسته نباشی! خدا قوّت!
ای بد نیستم منم! می گذره! خوب و بدش مهم نیست … تو فکر کن خوب می گذره. راحت پیدام کردی رو اینترنت یا نه؟ تقریباً هر جا رو که بگردی یه نشونی از من هست. فکر نمیکنم خیلی سخت بوده باشه برات. بچّهها میگفتن که رفتی! من باور نکردم. گفتم احسان عرضش رو نداره! داشته باشه هم نمی تونه! امّا از قدیم گفتن … ! ( آتش نشانی رو خبر کنید !!! ) تا اون ور دنیا کشوند بردت؟! من کم آوردم! خیلی مردی به خدا!
بازم خدا رو شکر تو حالی از من پرسیدی! همین جا کنار گوش خودمون بچّهها میان و میرن و هیچ کس حال هیچ کس رو نمیپرسه. باور کن! یه عکسی چیزی هم می فرستادی ببینم چه ریختی شدی بعد این همه سال؟! راستی چی شد؟ پیدا شد ؟ رسیدی… ؟ خواستم بهت ایمیل بزنم. امّا برای این که چشم بعضیها دربیاد که نمیتونن ببینن!!! این جا جواب ایمیلت رو میدم. چشم. آخرین عکسم رو هم برات میذارم. خیلی دور نیست. واسه دو سه هفته پیشه. اتفاقاً شهر مامانت اینا بودیم. اصفهان. دلت تنگ شده نه ؟! انشاءالله زودتر بر میگردی! منتظریم. شیرینیش رو هم میخوایما! دست خالی نیای! بعداً بیشتر با هم صحبت میکنیم ...
یا علی…

هفتهای که گذشت، سالگرد آغاز جنگ بود. نمیخواستم چیزی بنویسم. یعنی حالا نمیخواستم. امّا به هر حال دارم مینویسم دیگر! این خیلی بد است که حتماً سالگرد واقعهای برسد و ما تازه به یاد آن بیفتیم. با خودم گفتم که در دردانه تا به حال چیزی از جنگ ننوشتهام. وبلاگ قبلی چرا ولی اینجا چیزی ننوشتهام. زشت است که حالا بهانهی سالگرد دفاع مقدّس وادار به نوشتنم کند.
درد بدی است که دچارش شدهایم. داریم فراموش میکنیم. آن هایی که از اوّل ندیدند و نشنیدند و حالا هم گوششان به این چیزها بدهکار نیست، حرجی برشان نیست. امّا ما چرا فراموش کردیم؟ ما که ادعّای خیلی چیزها را داریم. خودم را میگویم اصلاً! من که به ظاهر خودم را خیلی انقلابی و ولایتی میدانم. من چرا ؟!
با خودم همیشه میگفتم که جنگ بزرگترین کابوس من بوده و هست. امّا نیست! جنگ یک نعمت بود. ثمّ لَتُسْئَلُنَّ یَومَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ. وقتی از من سؤال کنند که با نعمت جنگ چه کردی، رویم میشود بگویم که جنگ نعمت نبود و کابوس من بود ؟
آن روزها را به خاطر دارم. خوب هم به خاطر دارم. جنگ که تمام شد تازه شش سال داشتم. امّا خیلی چیزها خاطرم هست.
شاگردان جلسهی قرآن پدرم که چند وقتی در جلسهی قرآن نمیدیدمشان و بعد عکسشان به بالای دیوار مسجد اباالحسن میرفت را یادم هست.
یادم هست که با پدرم میرفتیم به بدرقهی پسرهای همسایه و یادم هست که باز به استقبالشان میرفتیم. چند باری هم من پیشاپیش مرکبشان در بهشت زهرا ، قاب عکسشان را در دست گرفته بودم...
یادم هست که بزرگترها بچّههای محل را جمع میکردند و در مسجد محل جلسهی دعا و روضه میگذاشتند و از ما میخواستند که برای رزمندگان اسلام دعا کنیم : "... خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار ... رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما ... "
یادم هست که مادرم با زنان همسایه جمع میشدند و لباس میدوختند و بستههای خوراکی برای جبههها آماده میکردند.
صدای آژیرها در بمبارانها را هم خوب به یاد دارم. "... علامتی که هم اکنون می شنوید علامت قرمز و معنا و مفهوم آن این است که ..." و میدویدیم به سمت پناهگاهها و زیرزمینها و صدای خاموش کن خاموش کن همسایهها که به چراغ روشن خانهی بغلی اشاره میکرد.
خط دود موشکهایی که لحظه به لحظه بیشتر نزدیک میشدند را هم خاطرم هست. از آن ارتفاع بلندی که خانهی ما داشت، معلوم بود که چند لحظهی دیگر در قلب کدام خانهی شهر مینشیند... .
امّا جنگ نعمت بود! نعمت بود! نعمت بود... . امام هم فرمود نعمت بود. جنگ به ما عزّت داد. قدرت داد. غرور داد. گر چه عزیزانی از ما گرفت امّا آنها را برای همهی ما جاودانه کرد! جنگ همهی ما را گرد هم آورد. جنگ برعکس آن چیزی شد که دشمن میخواست. دشمن جدایی و تفرقه را میخواست که راحتتر نابود کند و پیش آید. اما جنگ کرد و فارس، بلوچ و آذری، عرب و لر را در کنار هم یکی کرد. ایرانی! جنگ نعمت بود. شجرهی طیبهی بسیج از نعمت جنگ آب خورد و قد و بالا گرفت و رشد کرد و میوه داد. از نعمت جنگ حالا ارتش و سپاهی داریم که دشمن از ما میترسد و با این که مرزهایمان را احاطه کرده امّا قدم از قدم برنمیدارد.
راحت این نعمت را از دست ندهیم. شهادت و روحیهی شهادت طلبی شاید بزرگترین دستاورد جنگ بود. امّا همین که نام شهید فراموش شد، این دستاورد هم از دست خواهد رفت. مگر امام نگفت: "نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند" ؟ پس چرا داریم فراموش میکنیم؟ این همه کوچه و خیابان به نام شهداست و هر روز بیتفاوت میگذریم. از خودم بدم آمد چند روز پیش. در بزرگراهی که به نام شهید بزرگوار همّت نام گرفته، به راهبندان بدی خوردم. با عزیزی قرار داشتم. تماس گرفتم و گفتم که در راهبندان همّت ماندهام و چنددقیقهای دیرتر میرسم. امّا بعد با خودم فکر کردم. دیدم همین که کلمهی شهید را از قبل از نام شهید همّت انداختم، کافی است تا یادش را هم از ذهنم بیرون کنم. به همین سادگی! خیلی سخت نیست که! راهبندان مگر جزو پیچ و خم زندگی روزمره نیست؟ یادمان رفت حرف پیرمان را ... یادمان رفت ...
دو سه سال قبل یکی از شبکهها مستندی از ایّام جنگ پخش میکرد. فیلمبردار به جمع رزمندگان رفت و از آنها خواست خود را معرفی کنند. از یکی سوال کرد و او نامش را نگفت. گفت چه فرق میکند نامم چه باشد. هر چه دوست دارید به جای نامم بگذارید. آخر برای نام که نیامده بود! فیلمبردار پرسید که توصیهای برای بینندگان داری و او پاسخ داد که :" توصیهها زیادن، اما سعی کنن که حرفشون با عملشون فاصله نیفته " و خداحافظی کرد و رفت جلو. چند دقیقهی بعد خود فیلمبردار روی فیلم گفت که او فرماندهی گروهانی بود که از ایشان فیلم میگرفت و درست ده دقیقه بعد از فیلمبرداری، فرمانده شهید شد! حرفهایمان از عملهایمان خیلی فاصله دارد. همهی دردهایمان از این است. مردم، مسؤولین، همه! حرفهایمان از عملهایمان خیلی فاصله دارد و همه به خاطر این است که جنگ را داریم از یاد میبریم، روحیهی شهادت و شهادت طلبی را داریم از دست میدهیم و شهدا را فراموش میکنیم... .
امشب هزار بار کلام اماممان را مشق کنیم:
" نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند"
خدایا!
منّت گذاشتی!
لطف کردی!
محمّد را فرستادی!
زمانی که انسان بودن خویش را فراموش کردهبودیم و چون چارپایان زندگی میکردیم که پستتر؛
آن هنگام که به بلاها گرفتار بودیم؛
رشتهی دین بریدهبود و کشتیهای یقین ناپایدار؛
پندار با حقیقت به هم آمیختهبود و همهی کارها در هم ریخته؛
بُرونْشوِ کار دشوار، درآمد نگاهش ناپایدار، چراغ هدایت بینور، دیدهی حقیقتبینی کور؛
همگی به خدا نافرمان، فرمانبر و یاور شیطان و از ایمان روگردان؛
پایههای دین ویران، شریعت بینام و نشان، راههایش پوشیده و ناآبادان؛
دیو را فرمان بردیم و به راه او رفتیم و چون گله که به آبشخور رود پی او گرفتیم؛
تخم دوستیاش در دل کاشتیم و بیرق او برافراشتیم حالی که فتنه چون شتری مست ما را به پی میسپرد و بر دست و پا ایستاده، از پایمان درمیآورد؛
و ما در چار موج فتنه سرگردان بودیم؛
درمانده و نادان، فریفتهی مکر شیطان؛
در خانهی امن کردگار با ساکنانی تبهکار و بدکردار؛
خوابمان شب بیداری و سرمهی دیدهمان اشک جاری؛
عالِم سرزمینمان دم از گفته بسته و جاهل بودیم به عزّت در صدر نشسته؛(1)
آنهنگام که بدترین آیین را برگزیده بودیم و در بدترین سرای خزیده؛
منزلگاهمان سنگستانهای ناهموار بود و همنشینمان گَرزه مارهای زهردار؛
آبمان تیره و ناگوار و خوراکمان گلو آزار؛
خون یکدیگر ریزان و از خویشاوندان بریده و گریزان؛
بتهامان همه جا بر پا و پای تا سر آلوده به خطا؛ 21)
خدایا!
محمّد از ما بود و ما از محمّد. او را برگزیدی و بر ما مبعوث کردی تا از همهی این پلیدیها نجاتمان دهد و پاک و پاکیزهمان گرداند.
او را برگزیدی و بر ما مبعوث کردی تا کتاب را بر ما بخواند و حکمت بیاموزد.
خدایا!
کدام نعمت همپای این لطف عظیم و کرامت سرشار میشناسیم و کدام زبان را شایستهی اظهار شکر؟
شکر! شکر! شکر! که ما را بر دیگر مردمان شرافت دادی و محمّد را برای ما برگزیدی.
محمّد از ماست و ما از محمّد. درگذر اگر محمّد میان ما تنهاست!
خدایا!
به محمّد! به محمّد و دو میراث گرانبهای او و به محمّد و شرافت و بزرگی او!
ما را راه به خیر و صلاح انداز و شرّ دشمنان، از سر ما کوتاه کن!
به یاری دین خود نصرتمان ده و بر گزاردن تکلیف استوار و ثابتقدم بدار!
سالهاست که نگاههایمان را گره زده ایم به شُروق آفتاب آدینهای! در صبحی که میرسد، حجاب از چشمانمان برگیر و دیده مان را به چهره و جمال پاک ولیّ خود، روشن ساز!
آمین یا ربّ العالمین!
**********
(1) و (2) : به ترتیب از خطبههای دوم و بیست و ششم نهجالبلاغة در بیان ویژگیهای عصر جاهلی.

شهادت حضرت باب الحوائج، حضرت امام موسی کاظم را به امام غریب ـ علی ابن موسی ـ و حضرت صاحب العصر و الزّمان ـ علیهم السّلام ـ و شیعیان داغدار تسلیت می گویم.
الّلهمّ عجّل لولیّک الفرج ...
محمد مهدی کارگر
20/6/1383
آفتاب نبود که رفتیم. تاریک بود. درست مثل شبهای بیمهتاب. جانها خسته ، نگاهها نگران ، دلها فِسرده ... .
کوله بارمان را پر کرده بودیم از هیچ. و چهقدر سنگین بود این هیچ... در این مسیر صعب ، هیچ بردن سختتر است... . فقط میدانستیم که ما را خواندهاند. همین. چرا و کجا ، که میدانست ؟ گفته بودند بیایید و نپرسید. نپرسیدیم و سر سپردیم. اصلاً توان حرف زدنمان هم نبود. انگار که روزهی سکوت گرفته باشیم. میرفتیم و نمیرسیدیم. دور بود یا پاهای ما توان رفتن نداشت ؟ نمی دانم! امّا نمیرسیدیم. ترس روبرو شدن با آنچه که نمیشناختیم ، سراپایمان را به لرزه انداخته بود. میترسیدیم و میلرزیدیم... .
رسیدیم آخر. گفتند همین جاست. فقط یک در بود؛ بسته... . سکوت بود؛ فراگیر... . و خردی و کوچکی ما در برابر عظمت درگاه آن بارگاه رفیع! باید در میزدیم ؟ باید صاحبخانه را به استقبال میطلبیدیم ؟ صاحبِ خانهای چنین رفیع را چه به خُرد مردمانی چنین فجیع! امّا... دست در دستگیرهی در انداختیم و آویختیم و کوفتیم... و چه کسیمی شنود صدای ناچیز کوفتن ما را بر آن باب عنایت ؟
یا فتّاح ! یا فتّاح ! یا فتّاح...
باز شد! رمز گشایش ، همه در این کلام ذخیره شده بود. تازه فهمیدیم این جا چهقدر آشناست. روزگاری ساکن همین بارگاه بودیم. حالا باز هم عنایت کردهاند تا به گدایی در آستانهی همین درگاه بایستیم... .
...
در آستانهی در روزهی سکوتمان می شکند... سائِلُکَ فَقِیرُکَ مِسکِینُکَ بِبابِک ، فَتَصَدَّقْ عَلَیْهِ بِالرَّحْمَةِ...؛ ...فَتَصَدَّقْ عَلَیْهِ بِالْمَغْفِرَةِ ...؛ فَتَصَدَّقْ عَلَیْهِ بِالشَّفَقَةِ...؛ ... فَتَصَدَّقْ عَلَیْهِ بِالْکِرامَةِ ...؛ ... فَتَصَدَّقْ عَلَیْهِ ....