پادکست اوّل
جمعه 25 فروردین 1385
XML File
آقازادهای که شهید شد:
عضویت در تشکیلات حزب الله مستلزم طی مراحل شدید گزینش امنیتی بود که این کار در مورد افرادی مانند هادی نصرالله (پسر سیدحسن نصرالله) در زمان ورودش به حزب الله نیز انجام شد.
مسئولان حفاظت اطلاعات حزب الله او را خواستند و درمورد او تحقیق کردند. او با لبخند پاسخ داد: «من پسر سیدحسن نصرالله هستم.» در جوابش گفته شد: «مهم نیست. اطلاعات شخصی ات را بنویس.»... گزارش جالب تابناک در سالروز شهادت سیّد هادی نصرالله فرزند مجاهد سیدّحسن نصرالله ـ حفظهالله تعالی ـ
ندامتنامه و عذرخواهی «محسن نامجو» از مردم ايران:
«محسن نامجو» خواننده در نامهای كه نسخهای از آن در اختيار خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) قرار گرفت، از تمامی ملت ايران برای انتشار قطعه موسيقیاش كه در آن به قرآن توهين شده عذرخواهی كرد.
کوچهی سیّدمهدی هاشمی (ریحانه):
پ.ن: شاید جمعه بعد!
ویژهنامهی نوروز 1385 سایت مقام معظّم رهبری:
کنون که بوی صفر در نفس باد احیا گر بهاری طنین انداخته و دل و جان طبیعت را به آئین دلبری مدهوش و پریشان ساخته؛ ابر ربیع عاشقانه بر ناز گلهای سیراب چشم دوخته و به یاد آن غنچه های نشکفتهی سوخته میگرید ، که اصل عقده گشودن است و گریستن، بهار و باران بهانه...
"نوروز" و" روز نو" در فرهنگ اسلامی:
خبرگزاری "مهر"، گروه دین و اندیشه: رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای در باب نوروز واجد دیدگاههایی بدیع و جالب توجه هستند. خبرگزاری "مهر" با توجه به اهمیت این دیدگاهها پاره ای از آنها را در قالب موضوعات مستقلی در معرض دید و نظر خوانندگان خود قرار می دهد. اولین بخش از این تحلیلها فراروی شما قرار دارد...
زیر این خیمه که از ذکر شهیدان سبز است...:
/ نکوداشت اربعین سرخ حسینی /
آخر ای مردم ، ما هم عتباتی داریم
کربلایی داریم ، آب فراتی داریم
ما پر از بوی خوش سیب ، پر از چاووشیم
وز چمن های مجاور ، نفحاتی داریم...
حدیث غدیر شناسنامه شیعه است:
حجّةالاسلام سیّد احمد خاتمی: هر مذهبی برای خود یک شناسنامهای دارد و شناسنامهی شیعه حدیث غدیر است.
معیار ازدواج 99 درصد پسران ثروت دختران است:
*هشدار* رئیس انجمن مددکاری ایران در گفتگو با "مهر" خبر داد!
امان پور: احمدی نژاد قول داده به فقرا کمک کند، آیا می تواند؟ ده نمکی: اگر شماها بگذارید می تواند!:
کریستین امانپور" خبرنگار شبکه خبری آمریکایی "سی.ان.ان" در گفت وگویی اختصاصی با "مسعود ده نمکی" مستند ساز و فعال مطبوعاتی از فیلم "فقر و فحشا"، جنگ و عدالت سخن گفت.
معاون دانشگاه آزاد: چیزی به نام کاهش شهریه نداریم:
ما که شرّ دانشگاه آزاد از سرمون کندهشد! به قول معروف "چنان پوستی از سرمان کندند" که دیگه به بقیّهی بیچارههایی که میخوان توی این دانشگاه پول سرازیر کنن، کاری نداریم. همهی توانم رو گذاشتم توی ارشد دیگه دچار کابوسی به نام "دانشگاه آزاد" نشم!
Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
PM me(By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
امروز تقریباً ترم تابستان هم تموم شد. و این یعنی این که یواش یواش دارم به روزهای آخر تحصیلام نزدیک میشم. دیروز برای نه اوّلین بار، امّا اوّلین بار به صورت جدّی رفتم و برای استخدام در یک شرکت، مصاحبه دادم. با همهی کارهایی که دارم و انجام میدم، امّا انجام دادن کاری که به خاطر اون درس خوندم، بیشتر به دلم میچسبه. حالا تا نتیجه چی باشه.
دیروز علی ـ برادرم ـ هم رفت عمره. با کاروان دانشجویی. منم خیلی دوست داشتم، دانشجویی به این سفر برم. به نظرم میاد حسّش یه جور دیگهاست. فرق میکنه. امّا باز هم شکر که هر طور بود، رفتم و به زیارت مزار رسولالله، امالأئمّه، امامان غریب بقیع و طواف خانهی خدا مشرّف شدم.
همینجا یه پیام هم به علیآقا بدم که قراره از "الیاس السَّکَنی" روی نت هم بیاد و احتمالاً یه نیم نگاهی هم به این وبلاگ بندازه!!! دیشب اینجا خبرایی بود، اساسی! حالا!... به قول خودت زمینگیرش کن!!! شش متر که چه عرض کنم! شصت مترت زیر زمین بود و ما خبر نداشتیم! البته من داشتم. مامان و بابا نداشتن! مارمولک! 
***
کمکم اساماسها داره اعصاب خردکن میشه. این روزها اساماسهایی از دوستانم دریافت میکنم که شاید به نوعی اصلاً انتظارشون رو ندارم. باید هشدار بدم، به این که مراقب باشید، اساماس به راحتی آبخردن، روابط و دوستیها و حرمتها رو از بین نبره. همینجا میگم که دیگه دوست ندارم، مدام اساماسهایی که حاوی لطیفهها و جکهای مسخره و بعضاً زشت و زننده و توهینکننده باشند، دریافت کنم. پس حواستون رو جمع کنید. 
***
حدود بیست روز پیش، حدود ساعت سه نیمهشب که داشتم گزارش آزمایشهام رو تایپ میکردم، صدای نالهی یه گربه رو از پشت پنجرهی اطاقم میشنیدم. توجّهم جلب شد، امّا انقدر که کار داشتم و خستهبودم و میخواستم که کارم زودتر تمام بشه تا بخوابم، محلّی نذاشتم. دو ساعت بعد که رفتم برای نماز صبح وضو بگیرم، دیدم، یه گربه با سه تا بچّهی تازه به دنیا آمده که داشتند شیر میخوردند، توی باغچه خوابیدند. درد زایمان، گربهی بیچاره رو خسته کرده و عمیق به خواب رفتهبود.
من گربهها رو خیلی دوست دارم. اگر چه اصلاً از نگهداری اونها توی خونه، خوشم نمیاد. امّا این بچّهگربهها به قدری خوشگل بودن که نگو! بابا که یکی دو بار به خاطر تحویل گرفتن گربههای خیابون و غذا دادن به اونها با ما بحث کردهبود (به این خاطر که میگفت گربه عادت میکنه و با خودش بیماری میآره توی خونه) یه بار که از خرید برمیگشت، یه بسته گوشت حسابی اختصاصی برای مادر بچّه گربهها خریدهبود. به ما گفت تا وقتی که بچّههاش رو شیر میده، باید به مادرش برسید! همین الآن هم که دارم مینویسم، بچّه گربهها دارن تمرین از درخت بالا رفتن میکنن. مادرشون هم انقدر چاق و چلّه شده که فکر نکنم، بتونه از دیوار بالا بپرّه! روی هم رفته این مهمونهای ناخوانده، این روزها اعضای خونه، خصوصاً فاطمه ـ خواهر کوچکم ـ رو خیلی به وجد میارن. اینا هم تقدیر روزیشون توی خونهی ما بوده دیگه!
***
مرتضی هم اینبار فکر میکنم که راستی راستی رفت امریکا. برای ادامهی تحصیل. هر جا که هست براش که حقّ معلّمی هم به گردنم داره، آرزوی سلامتی دارم. توی وبلاگش خاطرات سفرش رو مینویسه. بخونید.
***
ضمنا تا دو هفتهی دیگه، موبایلم همراه علی رفته عمره! کاری داشتید، با خونه تماس بگیرید. این روزها بیشتر توی خونه پیدام میشه.