Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
PM me(By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
امشب، به رسم دیرین شبهای چهارده، نگاهم را دوباره به آسمان خواهم دوخت. نه رملی؛ نه اسطرلابی؛ دیگر ستارهی مرا در هیچ طالعی نشان نخواهد داد که من تو را در نزدیکترین آسمانها نشان کرده ام.
شهر رمضان الذّی انزل فیه القرآن؛ هدیً للنّاس و بیّناتٍ من الهدی و الفرقان
طاعات قبول انشاءالله! خوش که میگذره؟ مگه میشه در ماه رمضان به رمضانیان خوش نگذره؟ عید اولیاءالله هست. عید عتقاءالله هست. سفرهی کرامت خدا گستردهاست و حسابی حالی و حولی!!!
خوندم از پیامبر عظیمالشأن ـ صلّیالله علیه و آله و سلّم ـ که بیچاره و بدبخته کسی که رمضان از او گذر کنه و از رحمت و بخشایش خداوند محروم بمونه. یکی دو شب پیش حجّةالاسلام زائری که معروف حضور شما حتماً هست در برنامهای تشبیه قشنگی میکرد. میگفت میدونید ماه رمضان مثل چی میمونه؟ مثل این که یک زمین فوتبال داشته باشیم که دست و پای تمام بازیکنان حریف رو هم بستن. دروازه رو هم به جای هفت متر و سی و دو در دو متر و چهارده(! این اندازه رو ایشون نگفت. خودم میگم که بدونید ما هم از فوتبال یه چیزی حالیمون میشه!!!) بکنن مثلا بیست متر در پنج متر و بعد توپ رو بندازن جلوت بگن حالا دروازهی خالی برو توپ رو بکار توی گل! حالا اگر توی یه همچین موقعیّتی نتونه گل بزنه، دیگه خودتون بگید! چه اسمی روی همچین آدمی میشه گذاشت؟
ماه مبارک رمضان هم درست مثل همین مَثَل میمونه. خداوند درهای رحمتاش رو گشاده و باز کرده. دست و پای شیاطین رو بسته. در این ماه به اونایی که طالب پرواز باشن، دو تا بال میده تا برن بپرن و بچسبن به سقف آسمون بندگی و عزّت و بزرگی. فقط گفتم. به قول داداش سیا، شرط اوّلش طالب شدنه! در این ماه آیهی یرزق من یشاء بغیر حساب، معنا میشه. باشد که فرصت رو غنیمت بشمریم و بهره ببریم. همدیگر رو هم فراموش نکنیم. در دعاها خیر هممون رو دست جمعی از خداوند طلب کنیم. باشد که انشاءالله مورد قبول حضرت رحمان واقع بشه.
دو سال پیش که در چنین روزهایی خانه نشین بودم... بگذریم. دو سال پیش در ایّام ماه رمضان، از فرصت فراغتی که داشتم، استفاده و شروع به مطالعهی یک دوره تفسیر قرآن کردم. هر روز هم ماحصل مطالعات تفسیریم رو در وبلاگ مینوشتم. علاوه بر چند مطلب دیگهای که به فراخور ایّام اضافه میکردم. از این رو لطف خداوند بزرگ شامل حالم شد و وبلاگم در یازدهمین نمایشگاه بینالمللی قرآن کریم، تقدیر شد و تقدیرنامهی وزیر وقت فرهنگ و ارشاد اسلامی و جایزهی درخور توجّه ایشان را در مراسمی از وزیر کشور دریافت کردم( وزیر ارشاد غایب بودند). مطالب آن سال رو در بیست و نه فایل پیدیاف آماده کردم. در یک فولدر اونها رو زیپ کردم و در سایت قرار دادم که میتونید از لینک زیر اون رو با حجم یک و نیم مگابایت دریافت کنید. توصیه میکنم اگر مایل بودید، مطالعه بفرمایید. مفیده انشاءالله. ما رو هم از دعا فراموش نفرمایید که نزدیک افطاره.
دریافت فایل
خیلی وقت شد که چیزی ننوشتم. دلم تنگ شد برای نوشتن. انقدر که گرفتاریهای کوچک و بزرگ برای خودم دست و پا کردهام به خیلی از کارها نمیرسم. نمیدونم موقّتی هستن یا دائم من رو به خودشون مشغول خواهند کرد. امّا همهی سعیم رو میکنم که از این حالات هر چه زودتر در بیام. از این رو از خیلیها عذرخواهی میکنم. از اونهایی که قولهایی بهشون دادم و هنوز هیچ کدام رو اجابت نکردم.
امروز اوّلین روز ماه رمضانه. تا دیروز از وارد شدن به ماه رمضان هراس داشتم. شاید به خاطر همهی اتّفاقات و خاطرات ناگواری که از رمضان قبل دارم. امّا دیشب توی قطار خیلی با خودم فکر کردم. رمضان، آخر شبها و روزهای لطیف منه! انقدر لطیف که حتّی خاطرات تلخی رو که خودم در رمضان برای خودم، پیش آوردم، کمرنگ میکنه. بهتر به من امید میده تا در این فرصت تازه، یه جوری، جوری که خودم هم نمیدونم، جوری که امید دارم خدا راهش رو جلوی پام بذاره، همهی اون خاطرات تلخ رو به شیرینی و گوارایی بدل کنم.
حدود بیست روز پیش، حمید و خانوادش در یک حادثهی تلخ رانندگی، برادر و فرزندشون رو از دست دادن. یک پسر جوان، باز هم در خاک گور آرمید. در یک ماه این دوّمین جوانی بود که شاهد مرگش بودم. اوّلی پسر داییم و دوّمی هم که برادر حمید. چقدر مرگ نزدیکه! حمید میگفت تنها نیم ساعت قبل از تصادف از برادرش در حال شنا در دریا عکس گرفته. امّا یک دفعه خستگی به سرنشینان اتومبیل و از جمله راننده که همسر خواهرش بوده، مستولی میشه و در یک لحظه، ماشین منحرف میشه و ... به همین اتّفاقات چند روز گذشتهی خودم فکر میکنم. مثلاً جایی که نزدیک بود چندین هزار آمپر برق از بدنم عبور کنه و اونوقت... یا وقتی که یه شدّت خوردم زمین و تنها چند سانتیمتر بین سرم با جدول کنار خیابان فاصله بود... یا وقتی که مرگ جوان همسایهمون رو که اون هم در تصادف از بین رفت به خاطر میآرم... میبینم که همهی اینها میتونست برای من هم اتّفاق بیفته. میشد جای این که من و دوستانم بریم خونهی حمید و در مراسمات ختم اونها شرکت کنیم، دوستانم در مراسم ختم من شرکت کنند و یا به جای دیوار همسایه، تنها یک دیوار اینطرفتر و اون هم دیوار ما، سیاهپوش باشه. مرگ خیلی نزدیکه. نزدیکتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی. این اتّفاقات اصلاً برای همینه که من و شما ببینیم و باور کنیم که نزدیکه و شوخیبردار هم نیست. و تلنگری باشه برای این که همیشه آمادهی استقبال ازش باشیم.
یادتون هست از گربههامون براتون نوشتهبودم؟ الان ماشاءالله چاق شدن این هوا! ولی انقدر تو دل برو و دوستداشتنی هستن که نگو! همسایهی بغلی ما، خونش رو خراب کرده و از نو داره میسازه. به همین خاطر، بین دیوار خونهی ما و خونهی اونها، ده پانزده سانتیمتری فاصله افتاده که گاه این بچّهگربههای شیطون که دو سه هفتهاست از دیوار و درخت بالا رفتن رو یاد گرفتن، میرن و اونجا قایم میشن. سه شب پیش یکیشون که از همه خوشگلترم هست و فاطمه ـ آبجی کوچیکه ـ اسمش رو جولیا گذاشته، میره و از بد حادثه بین دو تا دیوار سقوط میکنه و یه جایی پشت دیوار گم و گور میشه. چندین ساعت ضجّه زد. ما هم مونده بودیم که چه کنیم. برای اوّلین بار بود که فهمیدم چقدر این مهمانهای ناخوانده رو دوست دارم. یه دفعه نمیدونم که چی شد دلم سوخت براش. با این که همون لحظه، عازم سفر بودم، امّا گفتم تا نجاتش ندم، نمیرم! مامان که از بس دلش سوخته بود، زنگ زد آتش نشانی و اونها هم گفتن که برای نجات جان حیوانات قانونی ندارند. بماند که بعضی وقتها جان انسانها هم بدون قانون میشه. خلاصه انقدر گوش گذاشتیم تا موقعیت تقریبیاش رو در پشت دیوار حدس زدیم. رفتم خونهی همسایه و از اونجا که اونها به خاطر فاصلهی اضافهای که بین دو تا دیوار گذاشتن و حتّی بیدلیل دیوارهای ما رو هم خراب کردن و آوردن پایین، مقصّر بودن، مجابشون کردم که باید دیوار رو خراب کرد تا بچّه گربهی بیچاره رو نجات بدیم. آخر یه دیوار رو کامل پایین آوردم و گربهی بیچاره رو در حالی که نزدیک به بیست ساعت بین دیوار گیر کردهبود و در تمام این مدّت ضجّه میزد، پیدا کردم و با مکافات فراوان، دستم رو بهش رسوندم و بیرون آوردمش. قلبش تند میزد و بدنش میلرزید. یه کاسه شیر و یه تکّه گوشت گنده، حسابی حالش رو جا آورد. در حالی که الان همه جای دستای من زخم و کبوده! امّا واقعاً نجات دادن جان یک جاندار لذّت بخشه. حتّی اگر اون جاندار، به زعم ما یک آفریدهی کم ارزش خداوند، مثل یک گربه باشه.
حالا که دیگه دانشگاه تموم شده، عزمم جزمه برای کنکور ارشد. شروع کردم از اوّل مهر به خوندن. هفتهی اوّل سرعت و کیفیّت مطالعم خوب بود. امّا تو این چند روز هم از سرعتم کم شده و هم احساس میکنم که دقّت لازم رو در مطالعه ندارم. میترسم از این که هر چقدر جلوتر میرم، این اوضاع بدتر بشه. به نظرم بد نیومد که مثلا با یکی دو نفر که اونها هم قصد شرکت در آزمون ارشد رو دارن، یه برنامه بذاریم. حتّی اگر رشتههامون با هم یکی هم نباشه، امّا خودمون رو مجاب کنیم که درصد پبشرفت در مطالعه و آمادهسازیمون رو با هم یکی کنیم. من که خودم امید داشتم به این که مامانم امسال که تصمیم گرفت کنکور ارشد شرکت کنه، قبول نشه و برای سال بعد با هم شروع کنیم درس خودن. امّا مامان خانم، نشون داد که ما جوونا حالا حالاها باید لنگ بندازیم پیش پای قدیمیها! با رتبهی خوب در رشتهی انتخابی خودش، فلسفهی آموزش و پرورش در دانشگاه تربیت مدرّس قبول شد. اون هم در حالی که سیزده سال از اتمام دورهی کارشناسیش میگذشت. در حالی که حتّی به گفتهی خودش، همکلاسیهاش از پسر خودش کوچیکترن! حالا عزم منه و قبولی در رشته و گرایشی که اتّفاقاً فقط در دانشگاه تربیت مدرّس ارائه میشه. توی رودربایستی افتادم عجیب با مامانم. به قول معروف، کل گذاشتیم برای هم! 
موقع افطار سر سفره، موقع سحر هنگام مناجات و سر نماز دعام کنید. منم همهتون رو دعا میکنم. یا علی