Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
PM me(By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
در خلال سالهای 1365 تا 1369، در نهمین و آخرین طبقه از ساختمان بلندی سکونت داشتیم. چیزی در حدود بیست سال پیش. در آن سالها، شاید ساختمانهای بلندمرتبهی تهران از صد ساختمان فراتر نمیرفت. بر عکس امروز که چند هزار ساختمان بلندتر از شش طبقه در تهران داریم. هر چند خردسال بودم، امّا خاطرات زندگی در واحد "29" را به خوبی به یاد دارم. شرایط آن سالها شاید، باعث این ماندگاری شدهاست. جنگ، بمباران هوایی و موشکباران تهران، رفتن به مدرسه و ...
از پنجرهی خانه و گاه راهپلّهها، رد قرمز رنگ هواپیماهای دشمن را میگرفتیم. آتش انفجار بمبها را که بلند میشد میدیدیم. سال 66 که اوج موشکباران تهران بود را هم خوب به یاد میآورم. خصوصاً شب اوّل موشکباران تهران؛ همانشبی که زایشگاه باهر که چیزی حدود دوهزار متر فقط با ما فاصله داشت، مورد اصابت موشک قرار گرفت و مادران و نوزادان بسیاری در آن کشتهشدند. آن شب مهمان عمّه کوچکترم بودیم. انفجارها که شدّت گرفت، تصمیم گرفتیم زودتر به خانه برگردیم. خاطرم هست که تا صبح بر سر تهران موشک بارید. امّا پدرم قرص و محکم، بر خلاف همیشه که در بمبارانهای هوایی، به پناهگاه پایین ساختمان که همهی اهل کوچه و ساکنان خانههای اطراف میدان انقلاب به آن پناه میبردند، میرفتیم؛ گفت که میمانیم و به پناهگاه نمیرویم. خداوند ما را از شر دشمن حفظ خواهد کرد.
از بلندی آن ساختمان که همهی تهران قابل مشاهده بود، ردّ سفیدِ دودِ موشکهایِ دشمن را "رصد" میکردیم. تا وقتی که به گوشهای از شهر اصابت میکرد و آتش انفجار و صدای مهیب بلند میشد. در بمباران هوایی که برق را قطع میکردند و آسانسورها از کار میایستادند، مجبور بودیم، آن همه پلّه را طی کنیم و خود را به پناهگاه برسانیم. یک بار در همین شرایط و روی پلّهها، پدرم در حالی که برادر سه سالهام در حال پرت شدن از پلّهها بود، در حرکتی کاملاً متهوّرانه، خود را حایل بین او و زمین کرد و اگر چه از اتّفاقی مرگبار جلوگیری کرد، امّا خود به شدّت صدمه دید و چندماهی دست در گچ داشت.
کار دنیاست دیگر! امروز بعد از بیست سال، دوباره به همان ساختمان بازگشتهام. ساختمان از حالت مسکونی تبدیل به محیط اداری شدهاست و من کارمند همان ادارهام. بر طبقهی نهم، طبقهی دیگری اضافه کردهاند. من در طبقهی دهم ، باز هم به "رصد" مشغولم، این بار از نوعی دیگر! راستی دفتر رئیسم در طبقهی نهم و در واحدی است که روزگاری شمارهی 29 بر آن خوردهبود و حالا هزاران خاطره از آن آپارتمان، یکی یکی از جلوی چشمانم میگذرند. میخواهم در جلسات آتی که با ایشان دارم، وقتی که پا به خانهی دوران کودکیام گذاشتم، از خاطرات تلخ و شیرین آن روزها برایش بگویم.
***
چهل روز از شهادت سرداران رشید سپاه گذشت. نسیم شهادت دوباره میوزد انگار. شمیم جهاد هم به مشام میرسد. لشکر صاحب زمان ـ عجّلالله تعالی فرجهالشرّیف ـ که خود را آماده میکند انشاءالله؟!
ای لشکر صاحب زمان، آماده باش، آماده باش!
بهــر نبــــردی بیامان، آماده باش، آماده باش!
امروز، بیست و دوّم بهمنماه یک هزار و سیصد و هشتاد چهار، را سعی میکنم برای همیشه، به یادگارهای عینی که دیدهام اضافه کنم. چه خوب مردمی داریم... کنتم خیر امّة اخرجت للنّاس... زمانسنج، هوشیار، آماده...
امروز مثل هیچ کدام از راهپیماییهای دیگر نبود. با همیشه فرق داشت. امروز قرار بود دنیا بنشیند و سنگ محک خوردن ایرانیان را نظاره کند. و چه خوب تو دهنی خورد. چه شیرین! چه قشنگ!
ای... دلم به حال بیچارههایی که تا وقتی خبر ارسال گزارش آژانس بینالمللی انرژی اتمی به شورای امنیت منتشر شد، حرف جنگ پیش کشیدند و دولت را متّهم به مخاطره افکندن امنیّت ملی مردم کردند، میسوزد. هم میسوزد هم به سادگیشان خندهام میگیرد. چرا که مردم خویش را نمیشناسند. این مردم امروز به خیابانها آمدند. که اوّلاً لبّیک دوباره بگویند به رسولالله ـ صلّیالله علیه و آله و سلّم ـ و اهانت کفّار را به ساحت آخرین پیامبر خدا محکوم کنند. ثانیاً به همهی دنیا، اعلام کنند که "ملّتی که شهادت دارد، اسارت ندارد"! تصمیم گرفتهایم، انرژی هستهای داشتهباشیم. چه کسی جرأت دارد، جلوی ما را بگیرد؟ قدمی پیش بگذارد، تا ببیند چگونه در برابر همهی دنیایشان خواهیم ایستاد!
دولتهای پیشین، که لعاب خوش آب و رنگ عبارت گفتوگوی تمدّنها، چنان مجذوبشان کردهبود که نزدیک بود، همه چیز را پای میز مذاکره، دو دستی تقدیم زورگویان اروپایی کنند و نقد بازند، امروز شاهدند که دولت آقای احمدینژاد، چگونه جور اقدامات ناکردهی ایشان را تلافی کرده، عزّت را دوباره به ملّت ایران بازگرداند.
من به شخصه، به آقای احمدینژاد رای ندادم. امّا امروز او را شایستهترین فرد برای ریاست جمهوری اسلامی ایران میدانم. شجاعت و اطمینان او را که ناشی از توجّه به قدرت لایزال الهی و اتّصال قلبی به عنایت مولا و صاحبمان، حضرت حجّةابنالحسن العسکری ـ روحی فداه ـ است، میستایم.
یادمان نرود فرمایش حضرت امام خمینی ـ قدّس سرّه ـ را که اگر زمانی دشمن از ما تعریف کرد به خود شک کنیم و اگر از ما عصبانی شد و در کار ما سنگاندازی کرد، بدانیم که درست عمل کردهایم. حالا که دشمن، به صدا آمده و اقدامات ما را تقبیح میکند، یعنی این که ما قدم به راه صحیح گذاشته، بر طبق صلاح و منافع خود عمل میکنیم.
امروز ملّت ما با همهی دنیا اتمام حجّت کرد. انرژی هستهای امروز برای ما تنها، یک ابزار اقتصادی، سیاسی و علمی نیست. که امروز حیثیت و ناموس ایرانی ماست. و چه کسی جرأت دارد، در برابر دریای غیرت مردمان این سرزمین بایستد؟ یک بار خواستند بایستند، امواج خروشان ملّت که از خون شهدا برخاست، آنان را در دریای مکر و نیرنگ خود غرق ساخت. ما آزمونها پس دادهایم. احمق باشند اگر آزموده را دوباره بیازمایند!
الّلهم احفظ قائدنا، وانصر شعبنا، واتمم نعمتک علینا بالفرج مولانا المهدی ـ علیه السّلام ـ آمین!
اینک عاشورا؛ و آنک کربلا...
و هنوز صدای حسین که:
«ان کان دین محمّد لمیستقم الّا بقتلی فیا سیوف خذینی»!
دین محمّد...
دین محمّد...
و یزید شرابخوار و نابکار چه میدانست که دین محمّد چیست؟
و عمرسعد و شمر و حرمله و آن چندهزار اشقیاء چه میدانستند دین محمّد کدام است؟
مگر نه این است که:
دین محمّد گلوی دریدهی اصغر است؛
دین محمّد بازوی قطع شدهی قاسم است؛
دین محمّد پیکر پارهپارهی اکبر است؛
دین محمّد غیرت عبّاس است؛
دین محمّد دل صبور زینب است؛
دین محمّد سهسالهی در راه ماندهی حسین است؛
دین محمّد اسارت حرّ است در حلقهی ارادت حسین؛
دین محمّد فریاد حسین است بر سر جهالت و شقاوت و ظلم و احیاءِ حین ِ ممات امّت محمّد؛
دین محمّد!
اینک عاشورا؛ و آنک کربلا...
و من
و تو
و ما
و حسین که هنوز ما را به سوی خویش میخواند به یاری دین محمّد.
و کوفه
و این سرزمین
و همهی سرزمینهای اسلامی
که مدّعی ِ پیمانشکن ِ بزنگاه زیاد دارد.
اینک عاشورا؛ و آنک کربلا...
و حسین قتیلالعبرات...
و عبّاس که فسقط مخّ رأسه علی کتفه...
و زینب ام المصائب...
و من
و تو
و ما
و حضرت منتقم...
این الطّالب بدمالمقتول بکربلا...