Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
PM me(By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2

امشب نویسندهی خوبی نیستم. فقط دلم گوشهای از بین الحرمین مدینه را میخواهد. همین...
تکمله (8/4/85 ساعت 18:40)
امروز در مراسم میدان ولی عصر ـ عجّل الله تعالی فرجه الشّریف ـ شرکت کردم. و الّا از غصّه میمردم.
یک ماه از غائلهی آذربایجان گذشت. فکر میکنم، فرصت خوبی بود تا همگان بر آنچه گذشت، نگاهی از سر تدقیق و نکتهبینی بیافکنند و بیآنکه جانب کسی گیرند، انصاف کنند و حق را بگویند.
شک نمیکنم در این که ضمیمهی ایران جمعهی روزنامهی ایران، اشتباه کرد. امّا انصافاً آن را از سر سهو میدانم و نه عامدانه. خود که تعلّق آبا و اجدادی به آذربایجان و پاکجانان آن دیار دارم، علیالقاعده بایستی کمر به دفاع از همزبانان و قوم و خویش خود بندم، امّا آنجا که سخن حق باید، جانبداری غیرمنصفانه را نشاید. چه، او که به حق ـ آنچنانکه سزاست ـ گردن خم میکند، بر این است که: "قولوالحق و لو علی انفسکم".
در این فقرهی پیشآمده، بیش از هر کس، گروههای آشوبگر، هرج و مرجطلب و جداییخواه آذربایجانی که نشان گمکردگان آذربایجاناند و غیورمردمان آذری هیچگاه آنان را از خود ندانسته و از ایشان، دوری جستهاند، مقصّراند. آنانی که آذربایجان را تکّهی جدا افتاده و منزوی از ایران بزرگ میخواهند و همکلام و همگام با دشمنان جمهوری اسلامی ایران گشتهاند. در این میان باید از برخی مردمان سادهدل و نیکسرشت آذربایجان، خصوصاً تبریز که زادگاه و زادبوم آزادیخواهان و شهدای مسلمان راه آزادی و اعتلای ایران، چون ستّارخان، باقرخان، ثقةالاسلام و شیخ محمّدخیابانی است، نیز گلهمند بود که چرا فریب خوردند و آب به آسیاب دشمن ریختند؟
هر چند هموطنان آذری ما در اردبیل و زنجان و دیگر شهرها، با برگزاری راهپیمایی وحدت، حساب خود را از دشمنان و فریبخوردگان جدا ساختند.
بیانصافی است، اگر به خاطر برخی بیکفایتیهای سیاسی و انتظامی در عدم کنترل بحرانهای پیشآمده، نامی از گروههای فعّال پانترکیسم نظیر حرکت ملّی آذربایجان که این غائله را به پا کردند نیاید و دو روزنامهنگار البته مقصّر! و لیکن نه تقصیری که مستوجب حبس و بند باشد، این چنین مجازات شوند. برای روزهای آینده و سالگرد به اصطلاح میلاد بابک خرمدین، همین خائنین به ایران و آذربایجان، برنامههایی تدارک دیدهاند که هوشیاری و نکتهبینی هموطنان آذری را میباید تا این گروهها به خواسته و هدف خود دست نیابند.
نامهی زیر، به قلم خبرنگار ایرنا، سرکار خانم "ماهرخ غلامحسینپور" همسر سردبیر بازداشتشدهی ایران جمعه، "مهرداد قاسمفر" است که خطاب به آقای احمدینژاد نوشتهشده است.
بنام پرودگاری که رحتمش بی بدیل است
امروز یکماه است که تیر چراغ برقها را به امید بیسببی شماره میکنم و هر شب پای سجاده خدا را به عمر سبکبار درخت"مخیلو" قسم میدهم که همسرم را هر چه زودتر به خانهی بیچراغ و بینور من برگرداند.
دلم میخواهد خدا به زبان سادهی قابل فهم بندگان ساده دلش، به زبان سادهی دایرةالمعارف فارسی، به زبان سادهی "تصمیم کبری " و "شب بود، ماه پشت ابر بود کودکی" به زبان سادهی روزهای خالی بیکرایه تاکسی، به من بفهماند که گناه عقوبت نکردهی "مهرداد" چه بوده است؟
هفده سال است که مهرداد را که همیشه عاشق تمامیت ارضی کشورش بوده میشناسم هم او که دستهایش همیشه آشیانهی پرندگان باران خورده بوده است، او که شبها برای گرسنگی و رنج انسانهایی در آنسوی کره خاکی اشک میریخته است و هم او که وقتی نیست روزهای نیامدهام بیصاحب مانده است، بی آفتابی که هر روز برمیتابد بر جهان و این روزها برمن برنمیتابد ، بیمرغکی که دانه برمیچیند بر ایوان خانهی همسایه!
هر روز خبری تازه دلم را میلرزاند ، ایمان دارم که تصور توهین به هیچ انسانی در مخیله مهرداد نمیگنجد او که حتی در محافل دوستان اجازه طرح طنزو لطیفههایی را که حاوی پیام توهین آمیز به ملیت یا قومی بود نمیداد و هم او که سالها به عنوان فرمانده توپ برای نجات تمامیت ارضی کشورش در مرز بین خون و حماسه جنگیده بود و در این راستا نشان لیاقت و شجاعت گرفته بود، از خودم میپرسم مهرداد چطور میتواند با هدف و مقصودی از پیش تعیین شده نسبت به چاپ کاریکاتوری اهتمام کند که دل هموطنانمان را بیازارد؟ مگر میشود انسانی که بزرگترین دغدغهی امروزش دلتنگی هموطنان و بیکار شدن دوستان روزنامه نگاری است که غم نان آنان بیش از نداری خودش رنجش میدهد سزاوار واژه "اشد مجازات "باشد؟
اگر واژهی "اشد مجازات " سزاوار شاعری است که به تمام پیشنهادات اغواگرانهی زندگی پشت پا میزند تا به اصولش و کشورش وفادار باشد پس مجازات امثال "بیجه" و سرکردگان مافیای قاچاق و امثالهم بایستی چگونه باشد؟
این حرفها را میزنم نه از باب درخواست بخششی و یا احیانا منزلتی، بلکه اعتراف میکنم تمام کسانی که همسر مرا میشناسند معترفاند به این که همواره او را به اعتبار دانستگی، فروتنی و روشن جانی به قاعدهاش که وجه ممیزهی برکشیدگان و فرومایگان است میشناسند و میدانند او که قادر نیست حتی شاپرکی را بیازارد پس چگونه می تواند به قلب انسانهایی که به خاطر عشق به آنان رنج توانفرسای قلمزنی را بر خود هموار کردهاست راضی شود؟
من هم یک روزنامهنگارم و نمیتوانم مطالبات بحق قوم ترک را نادیده بگیرم و میدانم که مهرداد هم اگر زندان نبود با هر اعتراض بحقی شریک و یکصدا میشد اما نه من و نه اذهان بیدار دیگر روزنامهنگاران و صاحبان اندیشه، نمیتوانند دستهای نابکاری را نادیده بگیرند که در پیشآمدن این بحران عامداً ریشههای درخت وحدت ملی و همدلی را در کشورمان نشانه گرفتتد.
این نهایت بیانصافی است که تمام علل و انگیزهی ایجاد حرکت خودجوش ملت آذربایجان را که ریشه در برخی ندانمکاریهای داخلی، بی کفایتیها، اعمال سیاستهای تبعیض آمیز اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی داشته است به پای یک کاریکاتور ساده که از سر سهو و سنگینی بار کار روزنامهنگاری و به اشتباه چاپ شده است بنویسیم و با این تجاهل، ارزش و اعتبار این اعتراض را تا این حد تنزل دهیم و یا وانمود کنیم که آذری زبانهای کشورمان به بسته شدن و پلمب شدن رونامهای که هفت هزار نفر نیروی حرفهای و خانوادههای وابسته دارد و اکثریت قریب به اتفاقشان نیز آذری زباناند و یا با قربانی کردن یکی دو نفر انسان بیگناه به تمام مطالباتشان دست یافتهاند.
آخر کدام صاحب انصافی باور میکند که این بحران فقط و فقط از سوی یک شخصیت فرهنگی و نه سیاسی! که به اعتراف همگان به هیچ گروه و جناح خاصی نیز وابستگی ندارد از روی سوء نیت انجام شده است؟ این در حالی است که با نگاهی به شمارههای گذشتهی این نشریه ضمیمه ایران میبینیم بارها و بارها و به کرات مطالب علمی و آموزشی از زبان حیوانات و با لهجههای گوناگون چاپ شده و هرگز نیز شائبهی توهین و تحقیر برای کسی ایجاد نشدهبود. خصوصاً که در فضایی که منطق طنز بر آن حاکم است هیچ چیز جدی نیست. هموطنانی که کمی با حساسیت بیشتری به این ماجرا نگریستهاند به خوبی دریافتهاند که مسائل حاشیهای همچون "بازی تیم تراکتورسازی و هما، برانگیخته شدن حساستهایی نسبت به شعار"ستاره ]گان[ پارسی" برای تیم ملی در جام جهانی و سوءاستفاده تعدادی هرج و مرج طلب آشوبگر که تلاش کردند تحصن صنفی دانشجویان دانشگاه تبریز را با اعتراضات قومی و جدایی طلبانه دامن بزنند" منجر به ایجاد این بحران شد.
در همهی دنیا مرسوم است که یکبار عذر تقصیر طلبیدن اهالی مطبوعات را دال بر برائت آنان بدانند. این در حالی است که دستاندرکاران "ایران جمعه " به محض ایجاد کدورت، پیرو اخلاق حرفهای با تاکید بر فقدان هر گونه سوءنیتی در چندین نوبت از هموطنان آذری زبان معذرتخواهی کرده و پوزش طلبیدند!
از سوی دیگر به عنوان یک خبرنگارو یک هموطن بسیار مایلم از شما بپرسم که اگر این سهو و خطا از جانب کاریکاتوریست و سردبیر"ایران جمعه" که یک نشریهی ضمیمه ایران است، حادث شده پس چه ارتباطی به بیکار شدن هفت هزار نیروی زبده و حرفهای عرصهی خبر و اطلاعرسانی و خانوادههای آنان دارد که هم اکنون به عقوبت سهو این دو تن، دچار مشکلات مالی، ناامنی روحی و شغلی شده اند؟
بر اساس نظرسنجیهای انجام شده روزنامه ایران از روزهای نخستین حضورش در جامعهی مطبوعاتی کشور موجب پیشرفت معلومات و دانش عمومی و نیز پیشبرد اهداف قانون اساسی در کشور شده است و آیا بستن یک روزنامهی معتبر و مقبول اذهان عمومی، محروم کردن مردم از یک پنجرهی گشوده شده بر دنیای اطلاعات و آگاهی بخشی نیست؟
"مانا نیستانی" و "مهرداد قاسمفر" نه جانیان بالفطره بلکه فرزندان این سرزمیناند. آنان از کرهی مریخ نیامدهاند و چراغشان در این خانه میسوزد. آنان روزنامه نگارانی هستند که رنج اعتلای این مرز و بوم را بردوش میکشند و چرا که اگر این غم را نداشتند همانند بسیاری از جوانان دیگر به مشاغل کم دردسرتری روی میآوردند تا هم از نعمات این دنیایی برخوردار باشند و هم ا ینکه ناچار نباشند به گناه نکرده در حبس بمانند و هر گونه توهین و افترای ناروایی را متحمل شوند.
بسیاری از نخبگان و اصحاب قلم و مطبوعات و افرادی که به نوعی دارای مسؤولیت سیاسی هستند و تعدادی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی که مفتخر به قومیت و زبان آذری هستند با من تماس میگیرند و ازشبههی ایجاد شده اظهار شگفتی کرده و اعتراف میکنند که هیچ اشتباه و یا توهینی در این کاریکاتور نمیبیینند و خواستار بازگشائی روزنامه ایران و رها شدن دو روزنامه نگار زندانی هستند.
امروز روزهای پایان خردادماه است و دو سه روزی به سالگرد تولد مهرداد (یکم تیرماه) بیشتر نمانده است. جیب کودکم را به امید تراشهای زندگی میکاوم. واماندهام به سؤالات طاق و جفت او و پی جوییهایش در مورد پدرش چه پاسخی بدهم. رو به قبله به سمت و سوی قبیلهی بیکسی میایستم همچون درخت نیایشگری که به تمنای نمکی آب به دعای آخریناش ایستادهباشد و با یقینی اندوهناک دعا میکنم که "مهرداد" روز تولدش به خانه برگرددد و چراغ خاموش خانهام را روشن کند.
ایدون باد
"ماهرخ غلامحسین پور"
خبرنگار ایرنا و همسر روزنامه نگار در بند "مهرداد قاسمفر"

ایشان هم این را بشارت دانست و رفت به کوی وبلاگنویسان تا همه را از این توبه با خبر کند. خداوند جمیع وبلاگنویسان ایرانی را به راه راست هدایت نماید. آمین!

عزای مادرم دوباره رسید. فاطمیه را میگویم. آن هنگام که جامههای سیاه را به تن و دل میکنیم. و خدا میداند که این عزاداری و مویه در مصیبت امّالأئمّة، چه فخری است برای شیعه. چه عزیز میکند او را. و چه کرامتی را نصیب او میسازد. دو سال پیش که خداوند قسمت این کمترین بندهاش و غلام اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ کرد که فاطمیه را مدینه باشم، این را دانستم. چه روزهایی بود و چه شبهایی! خدای من... آن شبِ مدینه... آن شبِ غمانگیز مدینه... شب شهادت خانم... مویههای غریبانهی شیعه... از بعثهی مقام معظّم رهبری، خبر آمد که ساعت ده شب، در همهی هتلهای ایرانیان در مدینه، مراسم عزاداری برپاست و از کاروانیان خواستند به جهت جلوگیری از برخوردهای احتمالی با پلیسهای سعودی که آنشب، حیاط مسجدالنّبی و بین الحرمین را پر کردهبودند، کسی از هتلها خارج نشود. ساعت ده بود که جلوتر از خانوادهام، به لابی هتل آمدم و گفتند که مراسم عزاداری در رستوران برگزار میشود. به رستوران رفتم. میزها را جمع نکردهبودند. قرار بود روی صندلی بنشینیم و یک چشممان به پپسی و موز و سیب و پرتغالی باشد که جلوی هر نفر بود و یک چشممان هم از پنجره به بقیع و گنبد سبز پیامبر! دارید از کجا حرف میزنم و از کِی میگویم؟! شب شهادت خانم فاطمه ـ سلامالله علیها ـ و در بیست قدمی مسجدالنبّی و بقیع غریب و در فاطمیه دوّم و شب شهادت خانم! شما بودید چه میکردید؟ در این شبها همه آرزو میکنند که مدینه باشند میان بینالحرمین و مویه کنند و بر سینه بکوبند. با زینب سر به دیوار بگذارند و های های بگریند...