Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
PM me(By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
نصفه شبی بیخوابی زده به سرم و دوست دارم وبلاگ بنویسم! همچین شور وبلاگ افتاده تو تنم که نگو! اوّل خواستم مثل کلّی از اهالی معروف (!) وبلاگستان که مد شده،افتخارات خود رو مینویسند، من هم بنویسم، امّا بعد با خودم گفتم چه لوس! چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟! افتخارات ما هر چی باشه، خوب نیست بعضیها بدونن. ما هم که اصلاً قرار نیست فعلاً افتخاراتمون رو، رو کنیم، پس و لاتجسّسوا! (ایضاً و لایغتب! شنیدم خیلی پشت سرم حرف زدی و صفحه گذاشتی. بار آخرت باشهها!)
***
سه شنبه، دعوت بودم به نشست "نقش اخلاق در فنّاوری اطّلاعات" که برنامهی جنبی همایش "زنان و اینترنت در هزارهی سوّم" است. در اصل دخلی به آقایان نداره. ما رو هم از جنبهی شخصیت حقوقیمون به مراسمها دعوت میکنند. حجّةالاسلام دکتر شهریاری که در حال حاضر دبیری شورای عالی اطّلاعرسانی رو بر عهده دارند و رییس مرکز تحقیقات کامپیوتری اسلامی در قم و مدیرمسؤول فصلنامهی رهآورد نور هستند، سخنران جلسه بودند. از تعریف جداگانهی اخلاق و فنّاوری اطّلاعات شروع کردند و بدانجا رسیدند که حالا اخلاق فنّاوری اطّلاعات یعنی چه و چه چیزی خوب هست و چه چیزی بد. نتیجه این شد که در آخر جلسه، فهمیدیم ما روی اینترنت بعضی موقعها، چقدر آدمهای بد و بیتربیتی هستیم!
***
پنجشنبه، ششم مهرماه 1385، تهران، باشگاه وبلاگنویسان تهران، نشست خاکریز شیشهای در تجلیل از وبلاگنویسان عرصهی دفاع مقدّس و مراسم افطاری وبلاگی.

خاکریز شیشهای

عبّاسآقایحسیننژاد! (دبیر سرویس وبلاگ ایکنا و سرشناسترین در میان جمع حاضر در عکس) یه دوست خوب تازه!

جواد مزارعی، فیلمی رو پخش کرد از طلائیه که دکتر رو خیلی منقلب کرد.

تازه داماد وبلاگستان! به قول جواد مزارعی در بازگشت از ماه عسل به چه میاندیشد؟!

کلّی وبلاگنویس اومده بود!

بساط افطاری، هر کی هرجایی دستش اومد. عبّاسآقایحسیننژاد هم سن سالن رو پیدا کرد. (فلو شد یه کمی عکس)

دکتر بوترابی: "اگه من جای جواد مزارعی پشت میکروفن بودم..." من: "آریاگستر رو به من بدین، من جای جواد رو میگیرم، میدم به شما!"

اوا! جواد؟! چی کار میکنی؟ نکن زشته...خاک عالم...
به رمضان که نزدیک میشویم، بیشتر دلم برای شبهایش پر میزند. شبهایی که خلائق، چراغ روشن دلهایشان را برمیدارند و با بالهای دعا، راهی آسمان میشوند. آنگاه که درهای رحمت الهی را گشوده و بار عام دادهاند. فرشتگان بر درهای آسمان ایستادهاند و مهمانان خداوند را سلام میدهند:
سلام! ادخلواها بسلام آمنین!
دوست دارم در این شبها به آسمان نگاه کنم و رفت و آمد مدام فرشتهها را ببینم که نور میبرند و میآورند. صدای بالهایشان را بشنوم که بیدار باش میدهند به او که همهی امیدش را به این نیمهشبهای پرماجرا، بستهاست.
دوست دارم خاک بشوم. خاکِ بر مزار نشستهی حسن در غربت بقیع مدینه تا که بادِ بالهای فرشتههای خدا، بلندم کند و درست بیایم بنشینم میان محراب مسجد کوفه تا اشکهای علی ترم کند.
دوست دارم پرواز کنم و بروم بارگاه سلطان خراسان ـ که شنیدهام عادت دارد رمضانها، سفرهی خود را با غلامان و خدمتکاران یکی کند ـ بنشینم و یک جرعه از شراب معرفتش بنوشم، تا رضا شوم.
دوست دارم زیر بارش باران شهابی آسمان این شبها، آنقدر خیس نور شوم که چشمانم دیگر نتوانند خودم را ببینند! بشوم همه او! عین او! نور!
خدایا!
این نیمهشبها را به خاطر تو دوست دارم. تو که در نیمههای شب ندا میدهی: *
کسی هست که از من چیزی طلب کند و دهم؟!
کسی هست که دعا کند و اجابتش کنم؟!
کسی هست که آمرزش بخواهد و او را ببخشم؟!
کسی هست که امید بسته باشد و او را به امیدش رسانم؟!
کسی هست که آرزویی داشته باشد و برآورم؟!
و جوش و خروش در جانم بیفتد که من! خدایا من! من!
منم که بند پارهی دل را به آستانت گره زدم! بازش کن!
منم که کوله بار کوله بار آرزو و تمنّا بار خود کردم و آوردم، سبکاش کن!
منم که چشمهایم تشنهی توست، سیرابش کن!
اللهمّ بارک لنا رمضان و اعنّا علی صیامه و قیامه!
----------
*در دعای علوی مصری که از جانب وجود مقدّس حضرت صاحبالزّمان ـ عجّل الله تعالی فرجهالشّریف ـ وارد شده میخوانیم:
"الهی و انت الّذی تنادی فی انصاف کلِّ لیلة هل من سائل فاعطیه، ام هل من داع ...
حیدربابا! یُولوم سَنَّن کَج اُولدی
عُمُر گِچدی، گَلَمّدیم، گِج اولدی
هچ بیلمَدیم گوزللرون نِج اولدی
بیلمَزیدیم دونگَهلَر وار دونوم وار
آیریلیق وار، ایتگینیک وار، اولوم وار
حیدربابا! راهم از تو دور افتاد
عمر گذشت، نیامدم و دیر شد
ندانستم که زیبارویانت چه شدند
نمیدانستم گردنهها و پیچها هستند...
جدایی هست...
بیخبری هست...
مرگ هست...