Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
PM me(By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
توی فرودگاه هستیم. اینترنت وایرلس هست. پرواز تاخیر داره و حدود یک ساعتی اینجا معطّلیم. من و همسرم به ایلام میرویم تا در مراسم اختتامیهی جشنوارهی نشریه نگاری بسیج که داوری بخش وبلاگهایش را بر عهده داشتم، شرکت کنیم. باطری... باطر... باط... تموم شد!
خانم همسر: ایلام؛ شهری که دوستش داشتم...و دارم!

پیشدانشگاهی که بودم، آقای نوروزی ـ مدیر مرکزمان ـ دو کتاب سر کلاس آورد و معرّفی کرد. توصیه کرد که: «حتماً بخریدشان» یکی کتاب حساب دیفرانسیل و انتگرال خودش بود و یکی کتاب آشنایی با رشتههای تحصیلی دانشگاهی. خریدیم. چیزی که توجّهم را جلب کرد، اسم انتشارات کتاب بود؛ انتشارات مدینه.
***
دوّم اردیبهشت 84، صبح زود رفتم ترمینال غرب و با 40،50 تا دانشجوی وبلاگ نویس دیگهی تهرانی، رفتیم همدان برای جشنوارهی دانشجویان وبلاگنویس که دانشگاه بوعلی دعوتمان کرده بود.
بعد از مراسم استقبال، سوار اتوبوس شدیم که به هتل برویم. صندلیها پر شد، پسرک با شیطنتی دلچسب، گفت: "آقا! یکی از اون تهایها، جاش رو با من عوض کنه. نمیخوام جلو بشینم!" کاشف به عمل آمد که هفتهی قبل که از دانشگاهش در مشهد به تهران برمیگشته، مسافری در اتوبوس از او میخواهد که جایش را در جلوی اتوبوس با او عوض کند و کنار دوستش بنشیند. عوض کردن جا همان و تصادف همان و مرگ مسافر بخت برگشته همان. و خدا خواست که امید زنده باشد و دوستی ما از آن لحظه آغاز شود.
***
اوّلین بار که از حاجی برایم گفت، داشتم میرفتم برای شب نان بخرم. زنگ زد و گفت که حاجی برای موسسهی انتشاراتیاش، وبسایت میخواهد. قرار شد هماهنگ کنم، بروم موسّسه، بیشتر صحبت کنیم.
***
یکی از شبهای ماه رمضان سال 84، سر سفرهی افطار زنگ زد و گفت همین الآن بیا. سعید هم هست. حاجی و دوستانش هم هستند. بیا راجع به سایت صحبت کنیم. رفتم. خیابان بعد از افطار خلوت بود. زود رسیدم. امید به استقبالم آمد و کمی بعدتر حاج آقای محدّث.
رفتیم داخل اطاقی که دوستان دیگر حاجی هم بودند. مهدی ابراهیمی و دو نفر دیگر که نامشان خاطرم نمانده. فقط مهدی ابراهیمی که چه قد بلندی داشت.
قرار بود موسسه انتشاراتی مدینه ـ که چند سالی تعطیل بودـ دوباره آغاز به کار کند. بحث سر انتخاب شعار برای موسسه بود. من هم نظرم را گفتم. راجع به سایت صحبت کردیم و قرار شد از چند روز بعد، هر روز من به موسسه بروم و با امید روی طرّاحی و راهاندازی سایت کار کنیم. افکار بلندپروازانهتری هم داشتیم. واحد انفورماتیک و سایت اطّلاع رسانی کتاب ایران و ...
***
کار پیش میرفت. اوایل آذر بود که حاجآقای محدّث که از روحانیون عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش بود، از مانوری خبر داد که قرار بود چند روز دیگر برگزار شود. حتّی پوسترهای تبلیغاتی مانور هم در خود موسسه طرّاحی شد.
***
یکشنبه 13آذر، آخرین باری بود که حاجی را دیدم. به من گفت:"آقای کارگر! تا برمیگردم سایت تموم میشه؟!" گفتم انشاءالله! امّا خبر نداشتم که نه آمدنی هست و نه طرّاحی سایتی به اتمام میرسد.
***
دوشنبه 14 آذر، نرفتم موسسه. یادم نیست چرا.
***
سه شنبه 15 آذر. صبح رفتم موسسه که به امید بگویم بقیه کار را در منزل ادامه خواهم داد. کار داشت کند پیش میرفت. همین که دو نفری ـ شر و شور!ـ کنار هم بودیم، آنقدر وقت به بطالت میگذشت که به کار نه. از حاجی پرسیدم. گفت دیشب خداحافظی کرد و امروز صبح رفت. برگشتم خانه. هوا ابری بود. دل من هم گرفته بود. از دفتر در سهروردی شمالی تا هفت تیر را پیاده آمدم. رسیدم خانه و نشستم سر کار. حس خوبی نداشتم. دست دلم به کار نمیرفت. حال و حوصلهی دیدن تلویزیون را هم نداشتم. خاموش بود.
ساعت 4 که بابا آمد گفت خبر داد که در محدودهی خیابان آذری، هواپیمای نظامی C-130 روی مجتمع مسکونی سقوط کرده. رفتم روی اینترنت تا ببینم چه خبر است. رفتم که خبرهای مهر را ببینم. اوّلین خبر مهم، اعلام اسامی برخی از شهدای حادثه بود.
یا امام رضا... یا امام رضا... پاهایم سست شد. خوردم زمین. اینجا اسم مجتبی محدّث هم هست. امّا من همین الآن دیدم امید روی مسنجر آنلاین بود. یعنی هنوز امید خبر نداشت؟
***
مانده بودم چه کنم. موبایلم زنگ خورد. امید بود. داشت میمرد از گریه. گفت: "مهدی تو رو خدا بیا. میگن جنازهها رو بردن بیمارستان شریعت رضوی". با بابا رفتیم بیمارستان. ما زودتر رسیدیم. گفتند که همه جنازهها را به پزشکی قانونی انتقال دادهاند. به امید زنگ زدم که بیاید پزشکی قانونی در کهریزک. ما هم میرویم. من و بابا زودتر رسیدیم. خیلی شلوغ نبود. بیشتر خبرنگاران صدا و سیما و عکّاسان خبرگزاریها بودند که میخواستند بروند از جنازهها عکس و فیلم تهیه کنند. امید با یکی از بستگانش رسید. هنوز فامیل از قم به تهران نرسیده بودند. رسید که به من خودش را در بغلم انداخت. زیر بغلش را نگرفته بودم، زمین خورده بود. بغضمان ترکید. هوا سرد بود.
***
صبح روز تشییع با سعید قرار گذاشتیم که برویم میدان سپاه. بین جمعیت آنقدر گشتیم تا پیکر حاجی را پیدا کردیم. امید دستش را روی تابوت گذاشته بود که با وانتهای ارتش حمل میشد. عمویش یک طرف، پسر عمویش طرفی دیگر. سرم پایین بود. گریه میکردم. مادری فریاد زد یا امام حسین! جنازهی پسرم سر نداشت.
سرم هنوز پایین بود. یک لحظه که سر بلند کردم، بیلبوردهای ارتش را دیدم که عکس و نام شهدای خود را بر آن ثبت کرده بود. باورم نمیشد. مهدی ابراهیمی هم جزو شهدا بود. او که در اوّلین ملاقاتم در موسسه مدینه، دیده بودمش. به امید گفتم مهدی ابراهیمی هم؟ گفت:"آره. همکار بابا بود"
بهشت زهرا، محشر کبری...
امید!
صورتت شاید نشون نده، امّا من داغ توی دلت رو میبینم. حسّش میکنم. چون این داغ رو، روی دل خودمم دارم. به خدا هر روز که درِ آسانسور طبقه دهم باز میشه و بیرون میام، اوّلین چیزی که به چشمم میخوره، اون ساختمون جهنّمیه که رنگ سفید بهش زدن و بین ساختمونهای دیگه از اینجا که محل کار منه، مدام توی چشم میاد.
بهت تسلیت میگم امید، برادر خوبم! خدا سایهی مادرت رو روی سرت نگه داره. صبور باش. مقاوم باش! حالا تو مرد خونهای. حاجی به تو افتخار میکنه. از یادگارهای پدرت ـ برادر و خواهرت ـ مراقبت کن. وظیفت سنگینه. امّا خدا اجر و مزدی بهت میده که فکرش رو هم نمیکنی.
نمیدونم میدونی که چقدر دوست دارم امید؟!
پ.ن:
امید پستی زده دربارهی پدرش و آخرین شعر شهید حجّت الاسلام مجتبی محدّث در صبح روز شهادت را نیز نوشته است. اینجا بخوانید. فردا، پنجشنبه هم از ساعت 14:30، مراسم بزرگداشت شهدای ارتش و رسانه در قطعه 50 بهشت زهرا، برگزار میشود.
در هفتهی آینده، دو جشنواره سراسری برگزار میشود که وبلاگ یکی از بخشهای مهم و اصلی هر دوست. جشنوارهی رهآورد سرزمین نور و جشنوارهی سراسری نشریهنگاری بسیج. اوّلی 15 ام آذرماه در مرکز همایشهای صدا و سیما در تهران و دوّمی از 17ام تا 19ام آذرماه در ایلام برگزار میشود. دوستان بزرگوار بسیج، داوری بخش وبلاگ هر دو جشنواره را بر عهدهی بنده گذاشتند. داوری وبلاگها، بر اساس نمره و ضریب معیارها و ملاکهایی انجام شد که حداکثر دقّت در تعیین آنها، به کار گرفته شده بود.
با این که این اوّلین تجربهی داوری من در یک جشنوارهی وبلاگی است، امّا با توجّه به این که در بسیاری از جشنوارههای دیگر به عنوان شرکت کننده یا برگزیده حضور داشتهام، به نظرم میرسد داوری دقیقتر و نزدیک به واقعی در این دو جشنواره نسبت به جشنوارههای دیگر، صورت گرفته است.
داوری این دو جشنواره، باعث شد، وبلاگهای خوبی را پیدا کنم. در ایلام یکی دو برنامهی سخنرانی و ارائهی کارگاه نیز خواهم داشت. انشاءالله با دوستان وبلاگ نویسم در این دو جشنواره، ملاقات خواهم کرد.