Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
Send PM (By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
در پست قبلی با عنوان « من از فیلترینگ متنفرّم »، دوست عزیزی، به نام آقای شهیدی کامنتی ارسال کردهبودند که جا دارد، پاسخ ایشان را به صورت "عمومی" در وبلاگ بنویسم.
متن کامنت ارسالی ایشان، به شرح زیر است:
"از فیلترینگ متنفر نباشین/جناب آقای محمد مهدی کارگر"سلام ُ علیکم- به قول خودتون که نوشتین:(عقدههای شخصی رو به پای جمهوری اسلامی نگذارید ) شما هم عقده شخصی خودتون رو مبنی بر اینکه اشتراک اینترنتی ای که شما خریدین حالا به اشتباه یا درست یه جاهایی از جمله بنر سایتتون رو فیلتر کرده به پای مسئولین فیلترینگ خواهشا نگذارین اگر اشتباهی صورت گرفته با پشتیبانی اکانتتون تماس بگیرین و بگین اگر فایده نداشت یه میل به پارس آنلاین بزنین اگر هم فایده نداشت یه میل به بنده بزنین تا کمکتون کنم/مسئولین فیلترینگ هم حتما دلایل قانع کننده ای داشتن که فیلترینگ میکنن.به نظر من فیلترینگ اصلش خوبه/در ضمن انسان همیشه ادب رو رعایت می کنه و نباید بد دهنی کرد که(آدمهای ... که هنوز هر رو از بر تشخیص نمیدن و در عین حال به جای مردم تصمیم میگیرند، متنفرّم... متنفّرم... متنفّرم...) ... منظورتون کیه؟کسی که فیلتر کرده یا مسئوِِلش یا...؟ بعد هم کی گفته هر رو از بر تشخیص نمیدن؟از شما بیشتر میدونن-اصلا حرفی دارین؟ما باعث و بانی اصلی اصل فیلترینگ هستیم و افتخار میکنیم که این کارو کردیم..../درسته باید فرهنگ سازی بشه-فرهنگ اسلامی رو توی جامعه جا بندازن اما در کنارش این کارها هم باید بشه اما مسئولین این کار کارشون رو انجان دادن اما مسئولین فرهنگی انجام ندادن که اون یه بحث دیگه ایه -درست نمی گم؟ مثل اسلام که از وعده های بهشتی گرفته تا لقاالله رو برای(به قول معروف) آب انداختن دل ما می گه اما در کنارش عذاب هم میکنه!/به هر حال منتظر میلتون هستم البته به این آدرس میل بزنین نه اونی که بالا نوشتم : shahidyi@gmail.com /التماس دعا-یا حق
در ضمن یادم رفت بنویسم که شما که می فرمایین (معلوم نیست این تصمیم گیرندهها کیان و کجان و به کی هم پاسخ گو؟)وظیفه پاسخگویی در مورد این مطلب رو ندارن اما با هماهنگی مسئولین فرهنگی اینایی رو که بنده برای شما نوشتم باید به اطلاع عموم رسوند که دلیل فیلترینگ چیه و.../ آقا اصلا من میخوام پاسخگو باشم امری دارین میل بزنین.اگر میل زدین خودمونو معرفی میکنیم!خوبه!!!!
shahidyi@gmail.com
0912*******"
و امّا پاسخ من؛
1. میپذیرم که در جملهی اوّلم، کمی در رعایت ادب و نزاکت بیدقّتی کردم. همین و نه بیشتر! به همین خاطر، پست قبلی را اصلاح میکنم و به جای آن چند کلمه خواهم نوشت که آنها را به دلیل حفظ نزاکت و ادب حذف کردم. امّا جملهی نقلی جناب شهیدی عیناً در کامنتها دستنخورده باقی میگذارم. تا متّهم به پاک کردن سوابق نشوم!!!
2. در رد سخنان آقای شهیدی، دوست دارم منطقی صحبت کنم. مطمئناً من و جناب آقای شهیدی و همهی کسانی که اعتقاد به جمهوری اسلامی و زحمات حضرت امام ـ رحمة الله علیه ـ و خون شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی ـ که تا به امروز اگر انقلاب اسلامی از کوران حوادث و بحرانها به سلامت بیرون آمده و انشاءالله باز هم در جریاناتی که دشمنان انقلاب برای آن پیش خواهندآورد، بیرون میآید، از برکت و حرمت خون آنان بوده ـ داریم و دارند، در اصل و اساس هیچ مشکلی با هم نداریم و ندارند! برای همهی ما معیار تشخیص و راهنمای حرکت و میزان عدالت، انگشت اشارهی رهبر، به عنوان ولیفقیه و جانشین امام معصوم در عصر غیبت است. سنگ دین و مذهب به سینه میزنیم و متفّقالقول بر آنیم که بنا به فرمودهی امام راحل، درخت انقلاب را که با خون شهیدان سر از خاک بیرون آورد و با خون آنان آبیاری شد و به حرمت خون آنان نیز، استوار و پابرجا باقی میماند ـ انشاءالله ـ حفظ و حراست نماییم.
بر هیچ کس پوشیده نیست که امروز درگیر جنگی هستیم، به مراتب حسّاستر، پیچیدهتر و سهمگینتر و دشوارتر از جنگ علنی هشتساله. جنگی که سهام مسموم آن از مواضع پوشیده، شلیک میشوند. دیگر سنگر گرفتن از یک جهت کارساز نیست. چون سو و روی هجمهی دشمن پوشیدهاست. باید از همهی جهات سنگر گرفت، مسلّح شد و دفاع کرد. امروز غرب همان سیاستی را در قبال مسلمانان و خصوصاً کشور ما در پیش گرفته که صدها سال قبل، کشیشهای مسیحی در برابر مسلمانان در قلب اروپا. جایی که اسلام آن را به تسخیر نظامی و علمی و فرهنگی و هنری خود درآوردهبود. و اگر سستی و اهمال ما همان باشد که رهبران اسلامی آنروز به آن دچار شدند، دیری نمیپاید که شکست میخوریم.
دغدغهی همهی ما اسلام است. حفظ اعتقادات دینی است. حمایت و حفاظت از مرزهای جغرافیایی و عقیدتی و علمی و فرهنگی است. و اگر واقعاً به این گفته، پایبند باشیم تا سر حد جان هم پای آن ایستادهایم.
3. امروز اینترنت در خانههای ماست. اینترنتی که برای مرزهای فکری و فرهنگی ما مرزی قائل نیست. ذات اینترنت، مرزناپذیری آن است. اگر توانستیم ذات آن را عوض کنیم، میتوانیم هر بلایی که خواستیم هم سر آن بیاوریم! و میدانم و میدانید که نمیتوانیم!
4. و امّا فیلترینگ. اینترنت به برکت اجلاس سران کشورهای اسلامی، رسماً وارد ایران شد. پیش از آن، به طور خاص، برخی مراکز علمی به آن دسترسی داشتند. امّا حاضرم شرط ببندم که اگر اجلاس سران و تامین ارتباطات گستردهی اینترنتی آن و صرف هزینههای بالا نبود، شاید همین امروز، من و شما مثلاً در بستر مطبوعات داشتیم بحث میکردیم که چرا فقط ایران از این تکنولوژی روز جهانی برخوردار نیست. یا اصلا انقدر در بیخبری بودیم که حتّی نمیدانستیم اینترنت چیست!
به هر حال اینترنت به ایران وارد شد. دسترسی به آن همگانی گردید. در ابتدا اگر چه همگان برای ارضای حس کنجکاو خود، نسبت به این تکنولوژی به آن روی آوردند، امّا چندی نگذشت که هر کس به نسبت نیاز خود، به سراغ بخشی که به او مربوط بود، رفت. یکی علاقمند به موسیقی بود، به سراغ سایتهایی رفت که به موسیقی اختصاص داشتند. یکی دانشجو بود و سراغ مطالب تازهی مربوط به رشتهی تحصیلی خود و ارتباط با مراکز علمی دنیا را گرفت. صدها و هزاران دسته، پی استفادهی مشروع، عقلانی و درست اینترنت رفتند. یکی هم پی هرزگی بود و اینترنت را بهشت هرزگی دنیا یافت!!!
در درجهی اوّل، آنچه که متولّیان و مسوولان مملکت، خصوصاً مسوولان فرهنگی را تکان داد، دسترسی ساده به انواع اطّلاعات تنها با تحمل زحمت یک کلیک بود! اخلاق جامعه، در خطر بود. حتّی برای کسی که در اینترنت پی هرزگی نبود. انسان است و شیطان و وساوس او و زمینههای گناه و ابتلا به نکبت آن. دلسوزیهای به جا و منطقی و از سر درد دین داشتن، پیگیر آن شد که ساز و کاری برای ایمن نگاهداشتن اخلاق اجتماعی، ایجاد شود. امّا خیلی نگذشت که سیاست هم اینترنت را به همان دلیل مرزناپذیری که گفتم، تهدید پیش روی خود دید. تا جایی که حتّی پاسداشت اخلاق اجتماعی، بهانهای شد برای مقابلههای سیاسی با آن.
فیلترینگ به وجود آمد. بر اساس یکی از مصوّبات شورای عالی انقلاب فرهنگی، کمیتهای سه نفره از نمایندگان وزارت اطّلاعات، قوّهی قضائیه و صدا و سیما تشکیل شد. وظیفهی این کمیته، تدوین سیاستهای فیلترینگ و تعیین مصادیق آن و تعیین سایتهای واجد آن مصادیق و ابلاغ دستور انسداد دسترسی به آنها به وزارت ارتباطات و فنّاوری اطّلاعات به عنوان یگانه پایگاه ورودی و بکبن اصلی اینترنت در ایران، بود و هست. و امروز فیلرینگ به همینجایی رسیده که همگان میدانند و تکرار مکررّات است اگر بگویم و بیهوده.
از سه منظر میخواهم به بیهوده بودن فعّالیت این کمیته و به طور عام همان مبحث فیلترینگ بپردازم. یک از منظر حقوقی. دو از منظر فرهنگی و سه از نظر فنّی.
1) اصلا در ماهیّت و نوع تشکیل این کمیتهی سه نفره حرف هست. این که بر اساس کدام قانون، این کمیته حق انسداد دسترسی به شبکهی همگانی اینترنت را دارد؟
اصول قانون اساسی، بر آزادیهای مشروع تاکید بسیار دارد و هر گونه تحدید( و حتّی تهدید!) و سلب آزادیهای فردی را محکوم میکند، مگر اینکه آن آزادیها مغایر با قانون باشد. بر اساس اصل بیست و سوّم هر گونه تفتیش عقاید را ممنوع کرده و هیچگونه بند و تبصرهای را هم برای آن قرار نداده. دقّت کنید! هیچ گونه بند و تبصره و استثناء!
در اصل بیست و چهارم، نشریات و مطبوعات را تا آنجا که نوشتههای آنان، مخل به مبانی اسلام و یا حقوق عمومی نباشد در بیان مطالب آزاد گذاشته(ربط مطبوعات به فیلترینگ را هم بعدا عرض میکنم!)
در اصل بیست و پنجم هم در کنار برخی از اسباب سلب آزادیهای فردی، سانسور را ممنوع کرده، البته با این قید که "ممنوع است، مگر به حکم قانون".
میبینید! میگوید به حکم قانون! اگر کمی به مسائل حقوقی واقف باشید، میدانید که قانون را در معنای عام، "قوّهی حاکمهی کشور" وضع میکند. و در معنای خاص، "قوّهی مقنّنه". اهل قانون و حقوق در تعیین و تصدیق قوّهی حاکمهی کشور، آنرا "فقهای شورای نگهبان"، "مجلس خبرگان"، "مجمع تشخیص مصلحت نظام" و "مصوّبات هیئت دولت" بیان کردهاند.
پس به طور کلّی در "حقوق اساسی" این مملکت قانون به طور عام توسّط یکی از چهار دستهی بالا به عنوان "قوّهی حاکمهی کشور" و به طور خاص توسّط "قوّهی مقنّنه" وضع میشود. و هیچ قاعده و دستوری که از یکی از این کانالها و مراجع گذرنکرده و "تصویب" و "ابلاغ" نشده، "لازم الاجرا" نبوده و به تبع آن نیز "لازم الاتّباع" نمیباشد.
بنابر این چون شورای عالی انقلاب فرهنگی بر اساس قانون اساسی، حق و اجازهی وضع و تصویب قانون را ندارد، در نتیجه تا زمانی که مصوّبات آن به تایید، وضع و ابلاغ یکی از مراجع بالا نرسد (آن هم با در نظر گرفتن آن که کدام یک صلاحیّت بررسی آن مصوّبه را دارند) قانون شناخته نشده و اصولاً هر گونه اعمال نظر و رفتار بر اساس مصوّبات آن بدین شکل غیرقانونی است و صلاحیّت اجرا ندارد.
اگر به خاطر داشتهباشید، "قانون منع استفاده از تجهیزات ماهوارهای" که به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید، ابتدا یکی از مصوّبات شورای عالی انقلاب فرهنگی بود که پس از تصویب در شورا، به دولت ارائه شد و دولت نیز، در قالب لایحه، آن را به مجلس تقدیم نمود و مجلس نیز آن را تصویب کرد. بر اساس "قانون منع استفاده از تجهیزات ماهوارهای" استفادهی عمومی از شبکههای تلویزیونی و ارتباطی ماهوارهای توسّط تجهیزات مربوطه، جز در موارد خاص و توسّط سازمانها و نهادها و افرادی که قانون آنان را مشخّص میکند، ممنوع است. میبینید که برای جلوگیری از دسترسی به ماهواره، مصوّبهای تصویب شد و برای آن که قانوناً، لازم الاجرا باشد، مسیر کسب صلاحیت قانونی خود را طی کرد و بر آن اساس دستگاههای اجرایی، از جمله نیروهای انتظامی، ملزم به برخورد و جمعآوری تجهیزات ماهوارهای و معرّفی متخلّفین به دستگاه قضایی شدند تا دستگاه قضایی نیز، بر اساس قانون با متخلفین برخورد نماید.
پس بنابر این گفته، مصوّبهی شورای عالی انقلاب فرهنگی در تعیین کمیتهی سه نفرهی فیلترینگ، و بر اساس آن مصوّبه، اقدام آن کمیته در تعیین مصادیق فیلترینگ و تعیین سایتهای فیلترشده و اقدام به انسداد آنها از هر دسته و گروه که باشند، چه غیراخلاقی و چه سیاسی معاند و غیرمعاند، غیرقانونی و خلاف اصول موضوعهی قانون اساسی است.
بدیهی است، در صورتی که این مصوّبه پس از طی مراحل کسب صلاحیّت، به صورت قانون درآید، لازمالاجرا و لازمالاتّباع بوده و همگان موظّف به تمکین در برابر آن هستند.
2) به لحاظ فرهنگی و در مقابله با آنچه که آن را جنبهی خلاف اخلاق و انسانیّت اینترنت میدانیم، اعتقاد دارم، اگر علما حتّی حکم واجب بودن فیلترینگ بر آن بخش از اینترنت بدهند، جا دارد! امّا...
این امّا، برای من و شاید برای خیلیهای دیگر از جمله، آقای شهیدی عزیز که کامنت گذاشتهاند، جگرسوز و یادآور برخی خاطرات تلخ گذشته و نیز برخی ناکامیهای حال باشد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، قرار بود که همهی ارکان حکومت اسلامی بر پایههای دقیق اسلامی بنا شود. قرار بود که در کنار دیانت و تقوا، علم و دانش را نیر به کار بگیریم. قرار بود مدینهی فاضله بسازیم. امّا به جهت دستاندازیها و شرارتهای دشمنان که طوفانهای سهمگین آنسالها و از آن جمله، جنگ تحمیلی را به راه انداختند، و نیز برخی عصبانیّتهای ناخواسته که از مختصّات همهی انقلابهای تاریخ بودهاست، رفتار و موضع جامع و شایسته و بایستهای در رابطه با فرهنگ اتّخاذ نشد. پیش از آن که به مراودهی فرهنگی بیندیشیم به مقابلهی فرهنگی پرداختیم. به جای آن که فرهنگ خود را ایمن سازی کنیم، اجازه دادیم تا دچار بیماری شود، سپس به جنگ بیماری رفتیم و برای آنکه بیماری را از تن این فرهنگ بیمار که پیش از انقلاب تقریباً بیهویّت و بیاصل و نسب شدهبود، بزداییم، تیشه را برداشتیم و به تن رنجور این خسته فرود آوردیم.
همهی ما تجربه کردیم که ایجاد محدودیّت در هر امری، همواره شکست خورده و نتیجهای کاملاً مغایر با آنچه که در نظر داشتیم، به دست آمده. همه به یاد دارند روزهایی را که دستگاههای پخش ویدئو و VHS (به صورت قاچاق البته) به کشور راه یافته بود. زمانی که دو شبکهی تلویزیونی داشتیم، و معمولا از ساعت 17 تا 23 برنامه پخش میکردند و به شدّت دچار ضعف برنامهریزی و امکانات برای تامین اوقات فراغت و استراحت و تفریح مردم بودیم. دستگاهی پیدا شدهبود که مردم میتوانستند از طریق آن غالباً فیلمهای سینمایی را تماشا کنند. امّا به بهانهی آن که مردم میتوانند به وسیلهی آن "هر فیلمی" را تماشا کنند، خرید و فروش و نگهداری و استفاده از آن جرم محسوب شد و گرفتند و بردند و شکستند و حالا بعد از سالها فکر نمیکنم کسی از ما باشد که در منزل دستگاه پخش VHS نداشتهباشد. تجربهی VHS باعث شد که دستگاههای پخش سیدی و دیویدی چندان در ورود و جا بازکردن در زندگی مردم، مشکلی نداشتهباشند. در مورد حجاب هم همینطور. ما وقتی گفتیم که حفظ حجاب واجب، نگفتیم که چرا و به چه دلیل. فقط گفتیم واجب! اگر حجاب نداشتهباشی، چنین و چنان! در صورتی که با زبان منطق و کلام شیوا میشد بهتر حجاب و لزوم آن را جا انداخت و متذکّر شد. و امروز میبینیم که چگونه، عنان موضوع از دست همه خارج شده؟ (راستی شما در کوچه و خیابان هم میگردید؟ یا خانه نشینید و خبر از بیرون ندارید؟ حرفهایی که میزنم برایتان مفهوم است یا بنشینم و تا صبح در فجایعی که امروزه در جامعهی اسلامی میبینیم، برایتان بنویسم؟!!!)
از ماهواره که بدتر نیست. برای ماهواره قانون هم تصویب کردیم. امّا آیا توانستیم، جلوی آن را بگیریم؟ به خدا در شهری چند وقتی ساکن بودم که همسایهی دیوار به دیوار ما (...) و روحانی بود و ماهواره داشتند! که گهگاه تلویزیون ما هم بینصیب از برنامههای خوشخوشان ماهوارهای، آن هم از کانالهای عرب نبود. (شغل و مسوولیت او را حذف کردم که بهانهی برخی از فرصتطلبان قرار نگیرد. همین را بدانید که بر مسند یکی از حسّاسترین مشاغل حکومتی در آن شهر نشستهبود.) اگر چه همسایهها، این را از جانب پسر او که به قول معروف چندان "علیهالسّلام" نبود، میدانستند.
امروز کدامیک از ما لااقل دو سه راه عبور از فیلترینگ را نمیداند؟ من اگر به شخصه از برخی از فیلترشکنها استفاده نکنم، در دسترسی به برخی سایت هایی که به لحاظ تخصّصی به اطّلاعات آنها نیاز دارم و به ناحق فیلتر شده اند، میمانم.
فیلترینگ امروز، یک طرح شکستخورده است. نباید بیشتر از این به کار بیهوده و نسنجیدهای که اقدام شد، پر و بال داد. ما فرهنگسازی نکردیم. فقط مقابله کردیم. یادمان نرود، که این تقابلات، روزی چنان نفس ما را خواهد گرفت که سپر خواهیمانداخت و بر زمین خواهیمافتاد! سدّی که بستهایم در برابر سیلی که پشت آن جمع شده و هر لحظه بیشتر هم میشود، ناتوان است. دیر یا زود این سد میشکند. پس باید به فکر سد محکمتری باشیم نه از جنس تهدید و تحدید. از جنس منطق و فرهنگ، اگر چه مجبور شویم، چند روزی سد فیلترینگ ناتوان را باز بگذاریم و در پاییندست این رودخانهی خروشان، به ساخت آن سد محکم و ایمن، بپردازیم.
3) به لحاظ فنّی هم عرض کردم که راههای فراوانی برای گذر از فیلترینگ موجود است. نرمافزارهای فیلترینگ هنوز به آن درجه از هوشمندی نرسیدهاند که بتوانند "محتوا" را تشخیص دهند. تنها میتوانند، به آن دسته از کلمات ممنوعه! که در بانکهای اطّلاعاتی آنان، ذخیره شده، حسّاس باشند. خیلی از سایتها و یا وبلاگنویسان، این موضوع را درک کردهاند و سعی میکنند یا از آن کلمات استفاده نکنند و یا صورتهای دیگر آنها را به کار بگیرند تا از گزند فیلترینگ در امان بمانند. سایتهایی که پراکسی فیلترها را دور میزنند، سایتهایی که از پراکسی سرورهای بزرگ که رونوشتی از کل اینترنت را ذخیره میکنند، استفاده کرده و سپس با تبدیل آنها به قالبهای به رمزدرآمدهی SSL، رونوشتی را بنابه درخواست کاربر در اختیار او میگذارند. بیآنکه حتّی روح نرمافزار فیلترینگ هم باخبر شود! آدرسها و پورتهای باز پراکسی سرورهایی که هر روز چندین هزارتا از آنها در سایتهای مختلف، ارائه میشود و عملاً امکان گذر از فیلترینگ را به کاربر میدهد. با همهی این احوال آیا فیلترینگ شکست نخورده و نخواهد خورد؟
برادرم؛ جناب آقای شهیدی!
نوشتهاید: "به قول خودتون که نوشتین:(عقدههای شخصی رو به پای جمهوری اسلامی نگذارید ) شما هم عقده شخصی خودتون رو مبنی بر اینکه اشتراک اینترنتی ای که شما خریدین حالا به اشتباه یا درست یه جاهایی از جمله بنر سایتتون رو فیلتر کرده به پای مسئولین فیلترینگ خواهشا نگذارین" . باید به عرضتون برسونم که:
الحمدلله من عقدهی شخصی از کسی ندارم. چون آدم تازه به دوران رسیدهای نیستم که عقدهی شخصی داشتهباشم. به لحاظ تجربه و سطح معلومات و صلاحیّتهای فردی و اجتماعی، و نوع فعّالیتهای کاری، به آن سطحی رسیدم که از خیلی چیزها اشباع شدهباشم و عقدهای در گلویم گیر نکردهباشد!
به لحاظ کاری، بنده از چندین اشتراک اینترنتی مختلف، در قالبهای مختلف از جمله دایالآپ و لن و وایرلس استفاده کردم و میکنم. مواردی رو که در پست قبلی عرض کردم، و یا موارد بیشمار دیگهای از فیلترینگ نابخردانه که به آنها اشارهای نشد، را فقط در یک اشتراک و در یک آیاسپی ندیدم. عمدهی اشتراکهای اینترنتی من از شرکتهای داتک و پارسآنلاین تامین میشود. دو شرکت بزرگ و پرظرفیت ICP که نصف بیشتر ISP های تهران و برخی از شهرستانها، از سرویسهای آن دو شرکت استفاده میکنند. با پشتیبانی این شرکتها هم بارها تماس گرفتم. اگر چه وقتی سایتی فیلتر میشود، از کاربر میخواهند که اگر فکر میکند، این فیلترینگ اشتباه بوده، از طریق ارسال لینک آن، شرکت را باخبر کند، امّا علاوه بر این، بارها با بخش پشتیبانی این شرکت ها تماس گرفتم. ایمیلهایی را در اختیار من گذاشتند که با آنها تماس بگیرم. و به رغم تماسهای مکرّر من تا به حال، حتّی یک پاسخ نیز دریافت نکردهام. طیتماسی که چند وقت پیش با پشتیبانی شرکت داتک داشتم، صراحتاً اعلام کردند که در این قضیّه بیتقصیرند و آنچه که اعمال میکنند، تنها ابلاغیههایی از مقامهای بالاست!
میفرمایید: "مسوولین فیلترینگ" ... میشود بفرمایید این مسوولین فیلترینگ چه کسانی هستند؟ در واقع مسوولینی اعمال رفتاری که به شکل کنونی و با توجّه به ادلّهای که پیشتر عرض کردم، غیرقانونی است؟!
نوشتهاید: "اگر اشتباهی صورت گرفته با پشتیبانی اکانتتون تماس بگیرین و بگین اگر فایده نداشت یه میل به پارس آنلاین بزنین اگر هم فایده نداشت یه میل به بنده بزنین تا کمکتون کنم". از این جمله برمیآید که شما هم در این قضیه دستی بر آتش دارید! امّا فکر نمیکنم شما هم بتوانید کمکی کنید. اصولاً امروز فیلترینگ در جامعهی ما کاملاً سیاسی شده. متاسّفم از این که در این سالهای اخیر وضعیّت کشور را تا این حد سیاسی و امنیّتی میبینم. بسیاری به چشم دشمن نگریسته میشوند، هر چند که دوست و دوستدار واقعی انقلاب و نظام مقدّس جمهوری اسلامی باشند. بر خلاف اصل سیو هفتم قانون اساسی که اصل را بر برائت قرار داده، و همه را تا زمانی که در دادگاه صالح، جرم او اثبات شود، بیگناه میشناسد، متاسّفانه، برخوردهای امنیتی بیمورد، خلاف این نص صریح قانون اساسی است. در دیدگاه امنیّتی که البته به لحاظ ذات و ماهیّت این نوع دیدگاه، چنین هست، به راحتی میتوان کس یا کسانی را مجرم فرض کرد مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. در جامعهای که بدین شکل درآید، اشتباهات و خطا در تشخیص حق و باطل بالا میرود و معیارها، حسّاسیت و بعضاً صلاحیّت تشخیص خود را از دست خواهند داد.
بنابر قانون، همگان باید نسبت به کار و وظیفهای که دارند، پاسخگو باشد. این اصل چنان در جمهوری اسلامی اهمّیت دارد که حتّی بنا به اصول قانون اساسی، رهبری هم در همهی شئون، در برابر قانون، چون مردم عادّی فرض شدهاست. این که میفرمایید: "در ضمن یادم رفت بنویسم که شما که می فرمایین (معلوم نیست این تصمیم گیرندهها کیان و کجان و به کی هم پاسخ گو؟)وظیفه پاسخگویی در مورد این مطلب رو ندارن اما با هماهنگی مسئولین فرهنگی اینایی رو که بنده برای شما نوشتم باید به اطلاع عموم رسوند که دلیل فیلترینگ چیه و..." عذری است بدتر از گناه! دلیل فیلترینگ هر چه میخواهد باشد! دقّت کنید که من با دلایل آن مخالف نیستم! که باور کنید صد در صد موافقم! امّا به این شکل و شیوه، آن را غیرقانونی میدانم. ضمن این که هر کس در هر مقام باید پاسخگوی اعمال خود باشد. شما اگر عضو کمیتهی سه نفرهی فیلترینگ هستید، باید پاسخگو باشید، و الّا این که به جای آنان بخواهید بر توجیه رفتار اعمال شده، برآیید، پذیرفتنی نیست.
نوشتید: "آقا اصلا من میخوام پاسخگو باشم امری دارین میل بزنین.اگر میل زدین خودمونو معرفی میکنیم!خوبه!!!! shahidyi@gmail.com" باید عرض کنم که جناب آقای شهیدی عزیز! برادر بزرگوار و دلسوز و عزیز دلم! آیا فکر نمیکنید که این شیوهها و این دست نمایشها، کمی کهنه شده؟ شما هر کس که باشید؛ اصلاً رییس جمهور باشید! نمیدانم، رییس ادارهی چندم وزارت اطّلاعات و از سربازان و برادران گمنام باشید! عضو کمیتهی سه نفرهی فیلترینگ باشید اصلاً، نمایندهی وزیر باشید در اجرای مصوّبات کمیتهی سه نفره، و اساساً هر کس که میخواهید باشید، چه خودتان را معرّفی کنید و چه نکنید، هیچ فرقی نمیکند.حرف حق همیشه حق است. چه از کلام من برآید و چه از کلام شما. که من و شما اعتقاد داریم به آن حدیث شریف از امیرالمومنین که فرمودند: "قولوا الحق و لو علی انفسکم". حرف حق از هر که شنیدیم، باید به آن احترام بگذاریم. چه بسا همهی اینها را هم نوشتم؛ شما هم پاسخی بر عرایض بنده بنویسید و مرا مجاب کنید که اشتباه میکنم. هر چند لااقل در ارتباط با صلاحیّت قانونی این مبحث، شک دارم که بتوانید.
نوشتید: "بعد هم کی گفته هر رو از بر تشخیص نمیدن؟از شما بیشتر میدونن-اصلا حرفی دارین؟" چه کسی گفته از من بیشتر میدانند؟ از کجا چنین تشخیصی دادید؟ اصلاً اگر بگویم که خودم در بعضی از امور، طرف مشورت بعضی از کسان هستم در بعضی امور از این دست، آنوقت چه؟ (پیچیده شد یک کم!!!) مطمئن باشید اگر از بعضی از آقایان در بعضی مسائل بیشتر ندانم، کمتر هم نمیدانم! این را مطمئن باشید. هر حرفی را قرار نیست به هر کسی و در هر جایی بگویم. خیلی از همین آقایان را میشناسم. خوب هم میشناسم. حرف بیمنطق هم نمیزنم. تمام داد و فریادم هم از همین است. که میبینم کسانی تعیین تکلیف میکنند که کمترین تخصّص و اطّلاعی از موضوع ندارند. بارها شده که ساعتها برای بعضی از همین آقایان توضیحاتی ارائه کردهام. امّا ...
برادر بزرگوارم؛
نوشتید:"ما باعث و بانی اصلی اصل فیلترینگ هستیم و افتخار میکنیم که این کارو کردیم..../درسته باید فرهنگ سازی بشه-فرهنگ اسلامی رو توی جامعه جا بندازن اما در کنارش این کارها هم باید بشه اما مسئولین این کار کارشون رو انجان دادن اما مسئولین فرهنگی انجام ندادن که اون یه بحث دیگه ایه -درست نمی گم؟"
خوب! این خیلی خوب است که آدم به کارهای خودش افتخار کند! من هم گاهی میشود که به خودم افتخار میکنم. امّا افتخار من زمانی است که کاری را از سر منطق و نه از سر بعضی عصبانیّتهای مقطعی انجام میدهم. جملهی بعدی شما، عذر بدتر از گناه کسانی است که ادّعا میکنند، دستی بر آتش دارند. باور کنید اگر شما واقعاً مسوولیتی در بعضی امور داشتهباشید، قطعاً نسبت به این گفتهی خود مسوولید. این که مسوولین فرهنگی کار خود را انجام ندادند و ما هم کار خودمان را کردیم، میدانید مثل چه میماند؟ مصداق همان مثل معروف است که یک روز قرار بود، چاله بکنند، یک روز لولهی آب بگذارند و روز سوّم چاله را پر کنند. روز اوّل کندند. روز دوّم کسانی که باید لوله میگذاشتند، نیامدند و روز سوّم کارگران، چاله را پر کردند. این نشان میدهد که در مملکت ما اوضاع خراب است! هر کسی به هر کسی است! اگر همهی کارهای این مملکت، این طور باشد، که حسابمان با کرام الکاتبین است! همین دلیل خوبی است برای این که نشان دهیم که فیلترینگ نه واقعّا از سر نگرانیهای فرهنگی و اجتماعی که از جاهای دیگر آب میخورد! میدانید به چه فکر میکنم؟ به این که اگر در این جنگ فرهنگی، همان قوانینی حاکم بود که در جنگ رودر روی نظامی، چه کسانی و در چه مسوولیتهایی باید دادگاهی نظامی میشدند! و چه حکمهایی هم برایشان، صادر میشد!
آقای شهیدی عزیز؛
من دارم میجنگم. چریکی هم میجنگم. خودم و با تشخیص خودم میجنگم. در این جنگ تمام عیار فرهنگی، ما هنوز، فرمانده و راهبر نداریم. هر کسی برای خود، سپاهی آراسته و به خیال خود دارد میجنگد. برادر! این نمیشود که من جدا، شما جدا!
هم من میبازم، هم شما. همهی ما میبازیم. هر وقت کسی خودسر و به تشخیص خود عمل کرد، نتیجهای جز شکست حاصل نمیشود.
من سه سال و چند ماه هست که وبلاگ مینویسم. روزی که شروع کردم، تازه شروع آغاز به کار پرشینبلاگ بود. هنوز تعداد وبلاگهای فارسی به دویست نرسیده بود که امروز در حدود پانصدهزار وبلاگ ثبت شده داریم. وبلاگ رفته رفته شد زندگی خیلیها! امّا این وسط عدّهای هم آن را برای بیان نظرات سیاسی خود انتخاب کردند. که اکثراً نظرات مغایر و منتقد نظام بود. اکثر این افراد سعی میکردند، خود را به نوعی از دیگران جدا کرده، متمایز جلوه دهند. بنابر این یا وبلاگهای خود را در بلاگاسپات به ثبت رساندند و یا به اصطلاح داتکام شدند. ظاهر خود را چنان جلوه دادند، تا مخاطب بیشتری بیابند. امّا من و امثال من به ابزارهای ساده و دم دستی اکتفا کردهبودیم و خوش بودیم. نه! این نمیشد! منی که ادّعای دفاع از نظام و دستآوردهای آن را دارم، من هم باید تخصّصی عمل کنم. باید نشان دهم، من هم حرفی برای گفتن دارم. با همین تز، من و تعداد دیگری از دوستان، داتکام شدیم. از همهی ابزارهای جذب مخاطب استفاده کردیم، تا ما هم بتوانیم حرف بزنیم. و در بسیاری از موارد موفّق شدیم!
اردیبهشتماه امسال، برای حضور در جشنوارهی دانشجویان وبلاگنویس در همدان دعوت شدم. برای وبلاگ دردانه. که میشناسید. چرا که ایمیل شما را در خبرنامهی آن دیدهام. من و چند نفر دیگر، شاید برای خالی نبودن عریضه دعوت شدهبودیم! و الّا پیشاپیش معلوم بود، که جو جشنواره با توجّه به انتساب آن به دفتر تحکیم، چگونه است. امّا خدا میداند، که جو جشنواره، را من و دوستان همفکر من چطور تغییر دادیم. در جلسهای آقای عیسی سحرخیز، که مدیرکل سابق مطبوعات داخلی وزارت ارشاد، در زمان بستهشدن سراسری روزنامههای زنجیرهای بودند، به افاضه میپرداختند! قرار بود راجع به وبلاگ صحبت کنند. امّا همهی حرفشان تبدیل شد به کوبیدن نظام و دفاع از "پهلوان اکبر" معروف! جلسهی پرسش و پاسخ بود. گذاشتم و سوالم را به عنوان آخرین نفر پرسیدم. میتوانستم زودتر هم بپرسم. امّا هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. چنان جو جلسه را تغییر دادم، که فریاد عصبانیت این آقا به هوا بلند شد. طوری که حتّی وبلاگنویسانی که به هر حال مثل من فکر نمیکنند، از من و دوستان من حمایت کردند و حتّی برای دفاع از یکی از همفکران ما، جلسه را دسته جمعی ترک کردند.
یادم هست، دوست وبلاگ نویس وبلاگ "آقای خامنهای سلام!" یک روز دیرتر از همه به همدان رسید. روز قبل خیلیها او را به انواع فحشها نواختند! فردا که آمد و نوع برخوردش با دیگران، سبب شد، که روز آخر، خیلی از همان دگراندیشان از او معذرت بخواهند و حلالیت طلب کنند و عنوان کنند که منبعد، منصفانه به داوری خواهند پرداخت. جو جشنواره را حفظ کردیم. قرار بود به میتینگ طرفداران "پهلوان اکبر"! تبدیل شود، که اجازه ندادیم. حالا در همین احوال، دوستان بسیج دانشجویی، قرار گذاشتند، که در روز اختتامیه، مراسم را به هم بزنند. این یعنی این که تمام تلاش ما بیهوده باشد و همه چیز برای بهرهبرداری تبلیغی دفتر تحکیمیها فراهم شود. باور کنید، تا نیمهشب با تهران و رییس سازمان بسیج دانشجویی در ارتباط بودم و ایشان را توجیه کردیم. و خوشبختانه، ایشان که متوجّه حسّاسیت موضوع شدهبود، شبانه دستور داد تا تحرّکی از جانب دوستان بسیج انجام نشود. حالا خود قضاوت کنید. باور کنید، خیلی از همان دست وبلاگنویسان، دوستان نزدیک ما شدند و لااقل این جرقّه در وجودشان روشن شد که شاید در بعضی دیدگاههای تند خود باید تجدید نظر کنند. حالا خود قضاوت کنید! کدام طرز برخورد شایسته بود؟ برخورد متین همراه با قول لیّن و کلام نافذ که خاستگاه اسلامی و شیعی دارد، یا برخورد فیزیکی و عجولانه و نامعقول؟ فیلترینگ هم همان برخورد نامعقول و عجولانه است.
وبلاگ سیاسی شده. نوع برخورد با وبلاگ سیاسی شده. سیاستمداران ما به دنبال این هستند تا از شر وبلاگ خلاص شوند. چون انقلاب آن در اطّلاعرسانی و بیان نظرات، را تهدید میشمرند. و این یعنی پذیرفتن این که بسیاری از مسوولین ما در گذشته کمکاری کردهاند و هنوز مواضع خطرپذیر در بدنهی نظام وجود دارد که نسبت به تهدیدها، ایمن نشده و هر آن بیم آسیبدیدن آن میرود. اینجاست که میگویم، باید آن مسوولین کمکار را به شدّت بازخواست کرد و تنبیه کرد. ما اگر درست عمل کردهبودیم، در همهی زمینهها، امروز نباید از چیزی هراس میداشتیم.
پرشینبلاگ را فیلتر کردند در مقاطعی. بلاگاسپات را نیز. سایت موبل تایپ که مدّتها تعطیل است. سایتهایی که وبلاگنویسان از آنها به عنوان ابزار استفاده میکنند را فیلتر کردند. چندی قبل سایت نداستت که ماهیتاً یک سایت آمارگیری است و هفتهی گذشته، سایت بلاگرولینگ که وبلاگنویسان از آن برای مدیریت وبلاگ استفاده میکنند. این کوتهفکری است، اگر خود را به کوچهی علی چپ! بزنیم و بگوییم که نه! بسیاری از مسوولان ما وبلاگ را تهدید نمیشمرند. این نوع برخورد با وبلاگ مگر میتواند، توجیح دیگری داشتهباشد. اگر از آن دست وبلاگنویسانی میترسند که مخالف مینویسند، در عوض من هستم. محمّدمهدی صدر هم هست. حاج حمید هم هست. گروه حدید هم هست. بچّههای رهپویان شیراز هم هستند. میلاد نوریان هست. و خیلیهای دیگر هم هستند که میتوانند از نظام و انقلاب در این عرصه دفاع کنند. تازه! از خیلی چیزهای دیگر هم میترسند! از خیلی چیزهای دیگر!
آرش سیگارچی ترس دارد فکر میکنید؟ به خدا عددی نیست! انقدر بزرگ کردند اسمش را! یک روزنامهنگار اهل رشت که عقدهی اعدام انقلابی برخی از نزدیکانش که تودهای بودهاند را از اوّل انقلاب داشته و مزخرفاتی در وبلاگش نوشته. یا امید معماریان. عددی نیست! از نزدیک دیدمش و صحبتهایش را هم شنیدم و مطالبش را هم خواندم. یا خود مجتبی سمیعی نژاد! اینها عددی نیستند! حتّی خود حسین درخشان هم عددی نیست! میخواهید ثابت کنم که مسوولین ما حتّی در برخورد با این دست افراد هم از موضع ضعف عمل میکنند؟ حسین درخشان چندی پیش از کانادا به تهران آمد. یک شب، اتّفاقی در فلیکر در بخش تازهترین عکسها، دیدم عکسی هست از حسین درخشان کنار تبلیغ انتخاباتی آقای قالبیاف! رفتم به بخش عکسهای او. همان لحظه داشت عکسها را روی سایت آپلود میکرد. رفرش که میکردید، عکسها تازه میشدند. اصلاً بگذارید همین جا بگویم، که حتّی خود او هم بداند، که من بودم که به همان آقایانی که گفتم گاه طرف مشورتشان قرار میگیرم، خبر دادم که حسین مخفیانه در تهران است. اگر حسین این را بخواند، به قول معروف، "دوزاریش" میافتد که چه میگویم! چه اگر قرار است با وبلاگنویسان برخورد کنند، که حسین درخشان بیچاره بود! خبرنگار بخش از وبلاگهای ایسنا هم با حسین بود. که در همدان هم با هم بودیم. و البته قرار نبود این بار خبر ورود حسین را انعکاس دهد! که این را هم به اطّلاعشان رساندم. امّا میدانید آخر چه شد؟ ماجرا را در وبلاگ درخشان بخوانید تا ببینید چه شد! روز آخر یک ساعتی در فرودگاه با احترام یکی دو سوال از او میکنند و با خیر و خوشی بدرقهاش کرده، سوار هواپیما میکنند و لابد برایش دست هم تکان دادهاند! چرا؟ چون اگر با حسین درخشان که در مجامع بینالمللی هم خود را جا کرده و وبلاگ انگلیسی هم مینویسد، برخورد کرده و او را دستگیر کنند، عکسالعملهای بینالمللی خواهد داشت!
راستی آقای شهیدی عزیز! میدانید حسین درخشان، چند تا دامین پارک شده( Parked Domain ) برای وبلاگش دارد، که شما که ادّعا میکنید، دستی در فیلترینگ دارید، هر بار یکی را فیلتر کردهاید؟ میدانید آخرین دامین او که هنوز فیلتر نشده، چه نام دارد؟ به خاطر رعایت نزاکت و ادب از نوشتن آن خودداری میکنم! امّا باور کنید در اسم دومینی که انتخاب کرده، همهی حرف خود را زده! چنان به ریش من و شما خندیده و "ضرب شست"! نشان داده، که قطعاً اگر ببینید شوکه میشوید! او اگر بخواهد، روزی هزار دومین را میتواند در وبلاگش پارک کند. تا شما هم دانه دانه آنها را فیلتر کنید و او هم به شما بخندد!
به جای این که وبلاگ را ببندیم، مسوول فرهنگ این مملکت باید بیاید از من دفاع کند که بنویسم. از محمّدمهدی صدر دفاع کند که میخواهد در وبلاگ وتر www.vatr.ir بنویسد. از حاج حمید دفاع کند. من باید به انگلیسی هم بنویسم. به عربی هم بنویسم که همهی بداندیشیها و بدگوییها و یاوهگوییهای حسین درخشان و امثال او که در سطح بینالمللی شروع به کار کردهاند را خنثی کنیم. ما میجنگیم. تا سر حد جان میجنگیم. دیگر نظام هم از تهدیدها، نمیهراسد.
وبلاگ من را اگر خواستید، گذشتههایش را ببینید. شده با یک کلمه، حرفی زدم و نتیجه هم گرفتم. در راستای همان مبارزه! همان دفاع!
در نشریهی الکترونیک موازی، نامهی دوّم از مجموع چهلنامه را با عنوان "به خواهرم ایراندخت" که نوشتم، چند وقت بعد، دخترخانمی به من ایمیل زد که اگر همهی عالم هم جمع میشدند، امکان نداشت، حجابم را اصلاح کنم. که حتّی دوست داشتم همین مختصر را هم بردارم. حالا نوشتهی شما، چنان مرا متحوّل کرد که چادر به سر میکنم. نماز میخوانم و شروع کردم به خواندن قضای نمازهای فوت شده...
گریه کردم...
خسته شدم از نوشتن!
حرف خیلی دارم. خیلی. بغضهایی در گلو دارم آقای شهیدی عزیز، از اشتباهها و ضربههایی که متاسّفانه خودیها به نظام و انقلاب وارد میکنند. گفتم. نمیتوانم هر حرفی را هر جا و به هر کس بگویم. و الّا از چیزهایی خبر دارم که یقین دارم شما و امثال شما آنها را در خواب هم نمیبینید. به این افتخار نمیکنم که من لابد کسی هستم که خبر از بعضی چیزها دارم! نه! که دانستن بعضی مسائل، جز آنکه روحم را میآزارد و جگرم را خون میکند، برای من چیز دیگری ندارد. بارها، به خداوند شکوه کردم که چرا مرا در موضعی قرار داده که لایههای پنهان فرهنگ و اجتماع را ببینم. گاهی بیخبری خود نعمت بزرگی است!
همین!
*****
این الرّجبیّون راستی؟! آقا خیلی مبارکه فرا رسیدن ماه رجب! ببخشید که با تاخیر تبریک عرض میکنم. امشب، لیلةالرّغائب است. از آن شبهای بزرگ که خداوند بیحساب عطا میکند! آرزوهای نیک را امشب اجابت میکند. انشاءالله که قدر بدانیم. دوازده رکعت نماز دارد، که انشاءالله جزئیات آن را در کتاب مفاتیحالجنان خواهید خواند. التماس دعا

چهار روز پیش ، قبل از آمدنم به تهران ، روزنامه ای که ظهر خریده بودم و تا آن موقع ، وقت نکرده بودم ، بخوانم را از کیفم در آوردم وگوشه ای خلوت از حیاط دانشکده را یافتم تا مطالعه کنم . نیم صفحه ی اول و تیترهای آن را نگاهی انداختم و بلافاصله به سراغ نیم صفحه ی پایین رفتم . خشکم زد . تیتر ناگواری بود . " اوقات « گل آقا » تلخ شد " . خبر از بستری شدن " کیومرث صابری " در بیمارستان مهر می داد ، به جهت بیماری خونی . اعصابم خرد شد . پریشان شدم . یاد تعطیلی هفته نامه افتادم و این که " گل آقا " هیچ وقت نگفت که دلیل تعطیلی هفته نامه چه بود . به این فکر می کردم که ارتباطی با بیماری " گل آقا " داشت ؟
و دقایقی پیش . پدر و مادر و خواهرم ، برای خرید رفته بودند . مادرم زنگ زد و گفت : " ناراحت نشی محمد ! ولی انگار کیومرث صابری ، فوت کرده ! " . خشکم زد . ماندم که چه بگویم . فکر نمی کردم ، حال گل آقا این قدر بد باشد . اصلا فکر نمی کردم . تمام خاطراتی که با گل آقا دارم ، برایم دوباره تداعی شد . آشنایی من . نامه هایی که میان من و او رد و بدل شد و ... .
سال 70 . دی ماه هفتاد . شماره ی شش ماهنامه ی گل آقا شروع آشنایی من با گل آقا بود . اوایل میانه ای با هفته نامه نداشتم . فقط ماهنامه را می خواندم . با این که سن و سالی هم نداشتم ، اما خوب می دانستم که طنز گل آقایی ، طنز هجوآمیز نیست . به یاد ندارم ، حتی یک بار ، برای خندیدن ، مجلات گل آقا را خوانده باشم . طنز گل آقایی روشنگر بود و دقیق . اصطلاحا ، توی خال می زد . بین سال های 70 تا 72 که سال های سیاهی به جهت اقتصادی برای بسیاری از مردم بود و تصمیمات و عملکردهای فجیع و وحشتناک رییس فقید پیشین بانک مرکزی که آن روزها وزارت امور اقتصادی و دارایی را در دست داشت و رییس بانک مرکزی آن دوره که حالا مشاور اقتصادی وزیر امور خارجه است ، داشت ریشه ی اقتصاد مملکت را می خشکاند و من خوب آن سال ها را به یاد دارم ، طنز گل آقایی ، آمده بود که در کنار مردم باشد . افشاگری ، تنبیه ، تلنگر ! در نهایت احترام و حفظ حرمت ها !
سال هفتاد و سه ، نامه ای انتقادی به جهت کاریکاتور نامناسبی که از پرفسور حسابی در سالنامه درج شده بود ، برای گل آقا نوشتم . خیلی زود پاسخ نامه ی مرا داد . در نهایت بزرگواری از پرفسور حسابی و من دوازده ساله ، عذرخواهی کرد ! و آن وقت بود که فهمیدم ، این مرد کوچک اندام ریزنقش ترکه ای ، چه قدر شرح صدر دارد و بزرگ است !
سال ها با گل آقا زندگی کردم . سال ها ! به امید روزی که بتوانم از نزدیک ببینمش . اگر چه اندک کار روزنامه نگاری که انجام داده ام ، همه جدی بودند ، اما آرزو داشتم که روزی بتوانم در کنار گل آقا ، کار کنم . هر چند توانایی نوشتن طنز نداشته باشم . و نشد . سال گذشته ، پس از تعطیلی هفته نامه ، فاکسی به دفتر نشریه فرستادم و تاسف عمیق خود را از تعطیلی هفته نامه و محروم شدن ساحت فرهنگ و ادبیات از نشریه ی ارزشمندی چون هفته نامه ی گل آقا ، ابراز کردم . نامه ای که چندی بعد در سالنامه ی گل آقا هم چاپ شد .
کیومرث صابری ، " معلم " بود . یار و همراه شهید رجایی در وزارت آموزش و پرورش و نهاد امور تربیتی . در زمان وزارت آقای خاتمی نیز در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، مشاور وزیر بود . اما اگر نمی شناختیش و از خودش می پرسیدی که چه کاره ی ، قطعا جوابی جز این نمی گرفتی که : " معلمم " ! سال ها بی آن که خیلی ها نام واقعیش را بدانند در گوشه ی سمت چپ صفحه ی سه ی روزنامه ی اطلاعات ، ستون " دو کلمه حرف حساب " را در اختیار داشت . در این سال ها ، شخصیت های کلیدی چون " شاغلام " ، " غضنفر " ، " ممصادق " و " عیال ممصادق " را خلق کرد که به نوعی برگرفته از شخصیت های عامه و فرودست جامعه بودند که گل آقا ، تمام همت و تلاشش و رسالت قلمش را بر خدمتگزاری به این مردم ، استوار کرده بود . سال ها طنز نوشت و انتقاد کرد . انتقادی که سازنده بود . انتقادی که بسیاری از اهالی سیاست آن را به جان و دل می خریدند . اگر چه همیشه داغی بزرگ در سینه داشت . و آن غم مرگ پسر جوان دردانه اش بود .
گل آقا هم رفت . مثل توفیق ، مثل دکتر گویا ، مثل ابوتراب جلی ، مثل استاد ابوالقاسم حالت ، مثل مرتضی فرجیان ! و مثل خیلی های دیگر ! رفت تا فقط در یادها و یادگارها بماند .
سال گذشته ، روزنامه ی همشهری در ویژه نامه ی نوروزی خود ، به بهانه ی تعطیلی هفته نامه ، مصاحبه ای با گل آقا ترتیب داده بود . در زیر متن این مصاحبه را نیز می خوانید .
خداوند روح بزرگ و پاک " گل آقای ملت ایران " ، کیومرث صابری عزیز را ، همواره شاد و غریق رحمت بی کران و واسعه ی خود گرداند . ان شاء الله .
محمد مهدی کارگر
11/2/1383
**********
سالی كه گل آقا رفت
" من برای تعطیلی گل آقا ۳۰ مورد دلیل را می توانم بشمارم و بگویم به این علت ها تعطیل كردم اما مشكلی كه دارم این است كه در جامعه ای زندگی می كنم كه كافی است طرف جواب سوال خودش را در یكی از این سی مورد پیدا كند و بعد دقیق می شود روی همان یك علت. "
كیومرث صابری فومنی را در افطاری همشهری دیدم. ماه رمضان ۸۱. در جلسه وزیر و وكیل بسیار بود اما تنها كسی كه احساس كردم باید در برابرش تمام قد بلند شوم و خودم را معرفی كنم و گونه اش را ببوسم، گل آقا بود. او هم شاید در گوشه ای از ذهنش بدش نمی آمد كه مرا ببیند. همین را هم گفت و افزود چه خوب كردی كه خودت را معرفی كردی. نقطه اشتراكم با او، شمالی بودن و اینكه پدرم شناسنامه ای صادره از فومن دارد هم بر حسن اتفاق افزود. دیدار اول به دعوتی منجر شد. من كه مدت ها به دنبال دیدار با گل آقا بودم و پس از تعطیل خودخواسته مجله اش هم به تحریریه سفارش گفت وگو با او را داده بودم از این فرصت استفاده كردم و خبرنگار روزنامه را هم به این دیدار دعوت كردم آماده گفت وگو نبود ولی نخواست دست رد به سینه همشهری بزند. گفت ضبط را روشن كن اما انتشار مصاحبه را بگذار برای وقت دیگر. هنوز فرصت هست. عباس كوثری هم كه خواست عكس بگیرد همین را گفت. گزارشی كه می خوانید گرچه دربر گیرنده متن آن مصاحبه نیست اما از آن وام گرفته است. ما مدعی نیستیم كه در میان این همه درخواست، گل آقا دعوت ما را اجابت كرده است یا آنكه توانسته ایم راز تعطیل خودخواسته گل آقا را بازگو كنیم. اما فكر می كنیم كه پرونده سال ۸۱ را نمی توان بست بدون آنكه از گل آقا یادی كرد: سالی كه گل آقا رفت.
محمد قوچانی
**********
محمد رهبر
سه شنبه اول آبان ماه ۶۹ تك شماره، ۱۵ تومان، با كاریكاتوری از پاك شیر كه تنگی فضای آموزشی موضوعش است، شماره نخستین هفته نامه گل آقاست. در دو كلمه حرف حساب كه دیگر سرمقاله به حساب می آید، گل آقا نوشته است: «احتمالا بعضی از خوانندگان عزیز همین حالا كه نخستین شماره مجله گل آقا را در دست دارند از خودشان می پرسند عجب این گل آقا كه پنج ـ شش سال قبل حرف حساب را در صفحه ۳ روزنامه اطلاعات با دو كلمه و در یك وجب و چهار انگشت جا شروع كرده بود، چطور در همین مدت كوتاه از حیث حرف حساب به تولید انبوه رسیده. . . نخیر! گل آقا از حیث حرف حساب شخصا موفق به تولید انبوه نشده است، این مجله كه مهر مبارك گل آقا بر پیشانی تابناكش خورده حاصل كار یك ایل و قبیله از طنزنویسان و طنزسرایان كشور است، البته ما با كسی جنگ و دعوا نداریم، هر كسی، مقامی، رئیسی، مدیر كلی، معاونی، وزیری و قس علیهذا مایل نیست درباره اش مطالبی بنویسیم البته كتبا به ما بنویسد ما نوشته شان را روی چشم می گذاریم منتهای مراتب كار خودمان را می كنیم و شرط پیشرفت كار هم همین است كه هر كسی، كار خودش را بكند و حالا حالاها میل به كشك سابیدن هم نداریم، زیرا كه آمده ایم كه بمانیم. »
سیگارش را سوزن می زند و بعد چوب سیگار را درمی آورد و با دو پوك كار را تمام می كند، فشار خونی كه بالا و پایین می رود نفسش را گرفته، قدری كه حرف بزند، تسبیح سیاهش را هم بیرون آورده و مهره های درشتش را زیر دست مزمزه می كند. حالا می توان چهره كیومرث صابری فومنی را بی نقاب گل آقا دید و پیرتر از آن آخرین عكس هایی كه جراید از او انداخته اند با سفیدی مویی كه از كناره ها راه افتاده و آهسته آهسته دارد همه جا را زمستان می كند و صابری را بر آستانه ۶۱ سالگی می برد. صابری متولد سال صعب ۱۳۲۱ است، متفقین ایران را اشغال كرده بودند و او در صومعه سرا فارغ از این ماجرا پا به دنیا گذاشته بود، پدرش كارمند جزء اداره دارایی و مادرش از سادات ترك نسب و از معدود زنان باسواد روستا كه پس از درگذشت پدر كیومرث در سال ۲۱ به مكتب داری پرداخت و امرار معاش خانواده با معلمی مادر درآمیخت تا چندی بعد كه برادر پانزده ساله كیومرث به یاری مادر شتافت و بدین ترتیب زندگی می گذشت اما به سختی؛ كیومرث گرچه شاگرد دكان خیاطی بود و اتفاقا در این كار مهارتی نیز به هم زده بود اما درس را ادامه می داد و در شانزده سالگی امتحان ورودی دانشسرای كشاورزی ساری را پشت سر گذاشت و دو سال بعد در مدرسه ای شبانه روزی گذشت و كسوت معلمی را خیلی زود و در همان ۱۸ سالگی در دبستان چهار كلاسه روستای كسما پوشید و گچ به دست شد. صابری ۶۱ ساله كه در این بعدازظهر زمستانی رودرروی ماست هنوز آن لباس را درنیاورده و از قضا همچنان شاگردانش هم همان بچه های ابتدایی هستند. معلمی به او شخصیتی داده تا دیگران را از فراز ببیند و سخت بگیرد و سخت تر قبول كند و این پررنگ تر می شود وقتی بر این شخصیت تعلیمی روح پدرسالارانه نیز دمیده شده باشد؛ استیلای معلمانه را می توان در موسسه گل آقا دید، اهالی گل آقا به او كه می رسند دست به سینه می ایستند مثل اینكه در راهرو خورده اند به پست معلم و هر دم امكان دارد كه تركه را بخورند یا صفری بگیرند، آمیزه ای از ترس و احترام و دوست داشتن، حتی قوانین اداری موسسه نیز از همان آیین نامه معلمان سختگیر آب می خورد، شاگردی كه اخراج شد بازنمی گردد ـ همكاری كه رفت دیگر برنمی گردد و می گوید: اینجا قوانینش استثنایی است، بودند كسانی كه نتوانستند این پدرسالاری را تحمل كنند و رفتند اما آنها كه ماندند من برایشان پدر شدم. كیومرث چهارده ساله بود كه اولین شعرش را گفت، غزلی هشت بیتی با عنوان یتیم برای روزنامه دیواری مدرسه.
می گوید: از چهارده سالگی تا شانزده سالگی جمعا نه شعر سرودم كه تمام آنها یا عنوان یتیم داشت یا درباره یتیم بود. صابری بالاخره در سال ۴۰ به طور متفرقه در رشته ادبی امتحان داد و دیپلم گرفت و همان سال در كنكور رشته سیاسی دانشكده حقوق تهران قبول شد و به تهران رفت. گرچه معلم دبستان در فومن بود و تنها به جلسات امتحان دانشگاه می رسید در همان سال در تظاهرات معترضانه دانشجویان شركت می كرد و دستگیر شد. این اولین برخورد صابری با سیاست و آخرین دستگیری او به شمار می آمد. صابری تا سال ۴۵ هر از گاهی اشعاری برای مجله توفیق می فرستاد و در این چند ساله نوشته هایش آنقدر دل حسین توفیق را به دست آورده بود تا انتقالی اش را به تهران بگیرد و معلم دبیرستانی در تهران شود و همكار ثابت توفیق و به زودی معاون حسین توفیق سردبیر مجله. صابری نوشته هایش را با امضای گردن شكسته فومنی می نوشت كه اشاره ای بود به همان تظاهرات و آسیب دیدگی اش از ناحیه گردن و امضاهای بعدی بدین قرار بود ریش سفید، لوده، عبدالفانوس و میرزا گل كه نزدیك ترین اسم مستعار به گل آقا بود. صابری همچنین ستون ثابتی در توفیق داشت با عنوان هشت روز هفته كه تا سال ۵۰ و تعطیلی مجله مرتب ادامه داشت، بعد از توقیف توفیق صابری به تدریس ادامه داد، هر وقتی اشعار جدی می گفت اما خودش از این شعرها به جد راضی نبود، در همین سال ها بود كه با محمدعلی رجایی در هنرستان صنعتی كارآموز آشنا شد و این آشنایی به دوستی صمیمانه كشید و تا ترور رجایی ادامه یافت.
می گوید: انقلاب دفعتا پیروز شد، برایش كادرسازی شده بود، ما یك دفعه دیدیم كه انقلاب روی دستمان مانده، نمی شد گفت من می روم درس می دهم. هر كس هر جایی كه بود مسئولیتی گرفت. هر جا را كه نگاه می كردیم كمبود بود.
انقلاب در ۳۷ سالگی صابری رخ داد، دقیقا در پایان سی و هفتمین سال سلطنت شاه و انقراض نظام شاهنشاهی. در سال های واپسین سلطنت، صابری فعالیت های سیاسی اش را دوباره آغاز كرده بود، برداشتی از فرمان امام علی به مالك اشتر كه پایان نامه صابری در دوره لیسانس به شمار می رفت در سال ۵۶ تكثیر شد و در اوان سال ۵۷ به پیشنهاد شهید رجایی و با ویراستاری محمد خامنه ای به چاپ رسید.
سال ۵۸ صابری به اولین مسئولیت دولت خود رسید. مدیر كلی دفتر آموزش بازرگانی و حرفه ای وزارت آموزش و پرورش، حكمش را غلامحسین شكوهه وزیر آموزش و پرورش دولت موقت امضا كرده بود. دولت مستعجل موقت كه به سر رسید، دوره مدیر كلی صابری هم آخر شد اما تقدیر آن چنان بود كه دوست صمیمی صابری، شهید رجایی به نخست وزیری و رئیس جمهوری برسد و صابری به مشاورت فرهنگی نخست وزیر و رئیس جمهور منصوب شود.
كیومرث صابری یك نویسنده است، شدت نوشتن عارضه ای را هم به انگشتانش هدیه داده و امروز دیگر گرفتن قلم برایش دردناك است اما باز لذت نوشتن غلبه دارد و عاقبت جنگ بین قلم و كرسی سیاست به نفع نویسنده پایان گرفت و صابری در سال ۶۲ از مشاغل سیاسی كناره گرفت. گرچه انبانی از دوستی های سیاسی و روابط قدرت را با خود داشت اما دیگر انگیزه ای مانند رفاقت صمیمانه با رجایی نبود تا بتواند او را در زمین سیاست زمینگیر كند. صابری سال ۶۳ به سفر حج رفت و در مكه و مدینه كار دوباره طنز را آغاز كرد. بولتن صد و پنجاه هزار تیراژی كه بین حجاج ایرانی توزیع می شد این امكان را به صابری می داد كه ستون هر روزه طنزی با عنوان داستان های جعفر آقا را محك بزند و اتفاقا این طنز تازه هواداران بسیاری میان حجاج پیدا كرد.
پس از بازگشت، صابری مدتی بر روی طرح ستونی طنز كار كرد و نهایتا در بیست و سوم دی ماه ۶۳ اولین شماره دو كلمه حرف حساب را در صفحه سوم روزنامه اطلاعات به چاپ رساند، طنزی كه اغلب به انتقاد از مسئولان درباره مشكلات معیشتی مردم می پرداخت و همین واگویی مشكلات اقتصادی و صرف انتقاد از مسئولان سیاسی محسوب می شد و خرق عادت.
می گوید: من به اصل نظام معتقدم و انتقاد جدی از مسائل را تكلیف خودم می دانم و به هیچ جناحی وابسته نیستم. سعی می كنم با مردم و با انقلاب به صداقت رفتار كنم، اینها و بسیاری مسائل دیگر موجب می شود تا با همان لحن محكمی انتقاد كنم كه یك موافق حمایت و جانبداری می كند، با این همه من هم از تیر اتهام جان سالم به در نبرده ام. بارها به مقابله با من برخاسته اند اما من كار خودم را كرده ام. صابری سعی كرده بود كه در شخصیت پردازی شخصیت های دو كلمه حرف حساب، جامعه ایرانی را تصویر كند. گل آقا محور و همه كاره آبدارخانه، تندخو و خودرأی تصویر شده كه تمامی استدلال هایش به كوبیدن عصا و گوشمالی دادن ختم می شد. چندان اهل مشورت نبوده و آنقدر محافظه كار است كه زیاد درباره مسائل روزمره اظهار نظر نمی كند و می گذارد تا دیگران حرفشان را بزنند و آتویی بگیرد، مانند تمام نشریات طنز گذشته و خصوصا توفیق. عوام الناس در دوكلمه حرف حساب نیز كاراكتر ممتازی دارند، شاغلام شخص دوم آبدارخانه است كه مانند نخست وزیر عمل می كند و تمام امورات گل آقا را پیش می برد و همه حرف های حساب را می زند اما به پای گل آقا نوشته می شود! غضنفر مسئول روابط عمومی و كوبیدن مشت بر دهان استكبار است، آبدارخانه دقیقا مانند دولت است و بنابراین نیاز به یك سخنگو دارد كه این مهم را غضنفر بر عهده دارد، شخصیت های دیگر عبارتند از ممصادق و عیالش كه نماینده زن ها در آبدارخانه است و مش رجب كه چند سالی در آبدارخانه بود و با ظهور شاغلام جایش را به او داد. طنز گل آقا سرشار از بازی های زبانی و ایهام و ابهام و كنایه است، گل آقا می داند كه ایرانی ها اشاره و لفافه را خیلی بهتر از صراحت درك می كنند. بنابر این قاعده، دو كلمه حرف حسابی كه گل آقا می زند آنقدر پیچ و تاب می خورد و سایه روشن می یابد كه گاه به شعری مرصع بیشتر شبیه است تا طنز، از همین است كه طنز گل آقا سالبه به انتفاع موضوع نمی شود و گرچه سوژه ها كهنه می شوند اما طراوت حامل از پیوند طنز و ادبیات دو كلمه حرف حساب ها را پس از سالیان دراز خواندنی نگاه می دارد.
می گوید: نتوانستم مقابل اصرار فرجیان برای دعوت از طنزپردازان و درآوردن یك نشریه طنز مقاومت كنم، البته فرجیان می خواست یك ماهنامه طنز غیرسیاسی دربیاوریم كه من گفتم فقط هفته نامه منتشرمی كنم و سیاسی. در جلسه ای كه با فرجیان در باغ یكی از دوستان مشترك در رودهن داشتیم به تصمیم انتشار رسیدم در همان وقت بحث نام مجله شد و من با نام گل آقا برای مجله مخالف بودم، فكر می كردم شهرت من به مجله صدمه بزند كه زد.
گل آقا در اداره هفته نامه با دو مشكل مواجه بود یكی اینكه با طبع سختگیری كه داشت كمتر طنزپردازی را قبول داشت و از سویی جماعت طنزپردازان نشریه، بعضا همسو با اهداف و نگرش گل آقا نبودند و ممكن بود اشتباهاتشان بر اعتماد سیاسی گل آقا ضربه ای بزند، این بود كه گل آقا، هفته نامه را از هر لحاظ نظارت می كرد، و بدین ترتیب پست سردبیری هیچ گاه در هفته نامه جا نیفتاد، در واقع هیچ كس جز گل آقا در گل آقا نقشی نداشت.
می گوید: هنوز كسی را پیدا نكرده ام كه صلاحیت و اهلیت آن را داشته باشد تا مدیرمسئولی را به او بدهم.
و این «پیدا نكردن» در تمامی سطوح نشریه امتداد داشت.
قرار شده تا از تعطیلی هفته نامه هیچ چیزی نپرسیم، گل آقا در قبال آن همه بازتابی كه تعطیلی نشریه داشته است سكوت كرده و اگر رابطه صمیمانه اش با محمد قوچانی نبود از این گپ و گفت وگو هم طفره می رفت. در این سال ها ثابت كرده كه شهرت را تا جایی كه برایش دردسرساز نباشد می پذیرد، عكسش را چاپ نمی كند تا بتواند راحت در شهر رفت وآمد كند و در قبال بسیاری از اتفاقات اظهارنظر نمی كند تا به اظهارنظرهای بعدی دچار نشود.
می گوید: من برای تعطیلی گل آقا ۳۰ مورد دلیل را می توانم بشمارم و بگویم به این علت ها تعطیل كردم اما مشكلی كه دارم این است كه در جامعه ای زندگی می كنم كه كافی است طرف جواب سوال خودش را در یكی از این سی مورد پیدا كند و بعد دقیق می شود روی همان یك علت.
گل آقا قول می دهد كه عاقبت روزی دلیل تعطیل كردن هفته نامه را بگوید به شرطی كه عمری باقی بماند.
پنج شنبه دوم آبان ماه ۸1 شماره آخر، ۲۵۰ تومان، با كاریكاتوری از رادمند كه پایان كار گل آقا موضوعش است كه شماره واپسین هفته نامه گل آقا است، در دو كلمه حرف حساب گل آقا نوشته: «بیشترین لحظه های بیداری ام در این سه ماه به تفكر در مضمون همین سرمقاله گذشته است. نه فقط تفكر، كه ده بار و بیشتر سرمقاله با مضامین مختلف در قالب های مختلف نظم، نثر، طنز و جدی نوشته ام، اما دستم و دلم تا پایان راه نرفته است، بخشی از آن نوشته های ناتمام، خط خورده و درهم، اكنون در كنار دست من است. تصمیم دارم داستانی را كه بسیار ساده است، پیچیده و بغرنج نكنم، تصمیم دارم به آن چه در این چند سال شگرد گل آقا در سرمقاله نویسی بوده است عمل نكنم بلكه در یك جمله كوتاه و ساده به خوانندگان وفادار و مهربان كه در دوازده سال گذشته بخشی از زندگی ام بوده اند بگویم: انتشار هفته نامه گل آقا متوقف شد، می خواستم و مقدور نیست كه در زیر گوش تك تك خوانندگان با صمیمیتی برادرانه و به ملایم ترین لحن زمزمه كنم كه حالت كودكی را دارم كه می داند تا لحظه ای دیگر، عزیزترین اسباب بازی اش را نخواهد داشت. یا مثل كبوترباز عاشقی كه مات و ساكن به نقطه ای در آسمان خیره مانده است و می داند زیباترین كبوترش تا چند لحظه دیگر در آن سوی خط افق گم خواهد شد.
یلدا ! امشب یلداست و من هنوز نمی دانم یلدا یعنی چه ؟! صبر کنید ... در لغتنامه ببینم .... آها ! ابتدا در لغتنامه ی شادروان دکتر معین ؛" یلدا = درازترین شب سال ، شب اول برج جدی . شب چله ی زمستان . ضح ( توضیح ) – این کلمه در سریانی به معنی میلاد است ، چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می کرده اند از این رو بدین نام نامیدند : « تو جان لطیفی و جسم کثیف است .... تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا » ( معزی ) "
و در فرهنگ فارسی عمید ؛ " یلدا = کلمه ی سریانی به معنی میلاد ، وقت ولادت ، به معنی زمان ولادت حضرت عیسی هم گفته اند . در فارسی شب یلدا را شبی می گویند که از آن شب درازتر نباشد و آن شب آخر پاییز و شب اول زمستان است . شب اول دی ماه که شب اول چله و درازترین شبها و قریب 14 ساعت است . "
خوب ؛ فهمیدم یلدا یعنی چه . همه می دانید و می دانستم که یلدا طولانی ترین شب سال است . اما نمی دانستم که این مناسبت اسلامی و ایرانی نسبتی هم با زادروز پیامبر صلح و مهربانی « مسیح » دارد . از این جهت می گویم اسلامی و ایرانی که در کتابهای مربوط به فرهنگ عامه و اعیاد تاریخی ایرانیان ، ندیدم که یلدا پیش از اسلام هم سابقه داشته باشد . به حتم مسلمانان ایرانی این شب را به پاس زادروز پیامبر بزرگ الهی ، عیسی بن مریم ـ علی نبینا و آله و علیهما السلام ـ بزرگ داشته اند . عالی است . امشب خیلی ها در خیلی جاهای دنیا ، ساعات خود را به خوشی می گذرانند . مسیحیان به عنوان « شب کریسمس » و ما « شب یلدا » !
ولی من سالهاست که در شب یلدای خود به سر می برم و تنها به این زمزمه خوشم که « اندکی صبر ، سحر نزدیک است » ! اما سحر شب یلدا خیلی دیر می رسد . به خصوص در گوشه های اندوه و تنهایی . نه آنجا که محفل و بزمی است و چراغی روشن ! برای من عزلت گزیده ی تنها ، سالهاست که یلداست و هنوز نور فلق من ساطع نشده تا به طلوع آفتاب صبح نوی رهایی و آشتی ، دل خوش کنم .
پیشتر هم گفته بودم . حرفهایی هست برای نگفتن ؛ حرفهایی که بر دلت سنگینی می کند ، اما گوش محرمی نیست تا با دل و جانش حرفهای سر دل مانده ات را بشنود ! باز هم دارم به همان روحیات دو سه ماه پیش دچار می شوم . هر گاه که به آن زمان مقرر می رسم ، به همین حال و هوا می افتم . لابد می پرسید کدام زمان مقرر ؟! ای کاش لااقل می توانستم همین را بگویم ! ای کاش .
خوره ای به جانم افتاده که مرا از همه کاری باز داشته . فکر و خیال دمی راحتم نمی گذارد . سه سال از بهترین سالهای عمرم به این فکر و خیال تحمیلی گذشت . تا به آنجا پیش رفته ام که می خواهم علت و مسبب آن را به نفرینی دعا کنم که چون من از همه جا باز بماند و دچار همین بلایی شود که بر سرم آورد تا بفهمد که بیچاره کردن و راه بستن دیگری یعنی چه ! چه باکم از این که بگویم محسود عده ای نادان کج خیال کج فهم شده ام . چرا ریا کنم و مثل همیشه خودم را دست پایین بگیرم و نفسم را بی خود خوار دارم . یک بار هم واقعیت را بگویم . آنچه دارم و آنچه در جوهره ی من است ، حسادت عده ای نادان احمق را برانگیخته . این که صاف و ساده ام . دلم با زبانم یکی است . اهل قبیله ی هنرم . دلم را به عشق نادیدنی های عشق شریف سوخته ام . و این که بهترین زندگی دنیا را دارم . من خود را خوشبخت ترین آدم دنیا می دانم . من پژوی 206 و موبایل و خیلی چیزهای دیگر را ندارم ! اما خانواده ای دارم که تمام ستارگان جهان هم با شمارش قدر و مرتبه ای که در چشمانم دارند ، کم می آیند ! چرا شاد نباشم به این که یکی از بهترین پدرهای دنیا ، پدر من است ؟! چرا خوشحالی نکنم از این که من هم مثل سهراب " مادری دارم بهتر از برگ درخت " ؟! دگر چه می خواهم ؟ هیچ ! جز این که آن چنان که شایسته ی من است ، زندگی کنم . آن چنان که برای آن تلاش کرده ام . اما دشمنان حسدکار را چشم آن نیست تا این همه لطف و رحمت و بزرگواری خداوند را بر من ببینند . و مرا به همان دامی آویخته اند که « پاشنه ی آشیل » من است . و مرا به شب یلدایی کشیده اند که گویا " سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی " . اما باز هم صبر می کنم که محسود عدو واقع شدن را تنها صبر چاره ساز است . صبر می کنم تا چشمان دشمنانم از حدقه برون آید ! دیر نمی بینم آن هنگام را که هزم و نابودی ایشان را به نظاره بنشینم . و آن روز ، روز من است . روز پیروزی من به پاس تمام رنج هایی که کشیده ام و صبرهایی که کرده ام . گرچه تلخ است و ناگوار این صبر ، اما لاجرم " پایان شب سیه سپید است " و " ان مع العسر یسری " !
*****
دیشب شعر زیبایی از " نادر نادرپور " خواندم . پیش از این این شعر را ندیده بودم . بخوانید ؛
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان ، نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی ، تراش ِ تنی وام کرده ام
از هر قدی ، کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که ترا ساخته ، کنده ای
هشدار ! زان که در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که ترا هم شکسته ام !
*****
شنبه ی گذشته که در محضر استاد گرانقدرم ، حضرت استاد ساعتچی ، که خداوند نگاهدار ایشان باد ، بودم ، استاد در کنار تعلیم ترکیب و مفرد و کلمه ، درسهای شفاهی بسیاری هم معروض داشتند . من جمله ، فرق بین هنرمند و صنعتکار را مطرح کردند و آن این که هنر ، آن است که راه و رسم و فن زایش و پیدایی آن را بدانی و آنگاه زیبایی را هم بشناسی که آموختنی و اکتسابی نیست . نازل شدنی است ! از منبع زیبایی ، و از سر چشمه ی فیض خداوندی ! و این مقصود حاصل نشود جز آن که باطنی پاک و آماده و درخور این لطف و موهبت الهی را داشته باشی . و صنعت و فن آن است که فقط همان راه و رسم زایش و پیدایی را بدانی و دیگر هیچ ! از این روست که حائز مرتبه ی اول را هنرمند و و حائز مرتبه ی دوم را صنعتکار می گویند . برای مثال فرمودند که در خوشنویسی ، تنها بخشی که بیشتر از خمس این هنر شریف نیست ، از درس و مشق و تعلیم استاد ، اکتسابی است و باقی آن همان است که باید نظر و لطف الهی باشد تا در کار آید که هر که به این درجه نایل شد ، هنرمند خوشنویس است . اما کسی که فقط همان اندک درس و تعلیم استاد را درک کرده و تنها به واسطه ی کثرت مشق ، آن چنان می نویسد که عوام گویند : نیکو می نویسد ، ولی ، باطن و جنبه ی خود را آماده ی دریافت فیض و موهبت سرشار زیبایی و زیبایی شناسی از خداوند جمیل ِ یحب الجمال ، نکرده است ، صنعتکار و فنی خوشنویسی گویند . در همه ی هنر ها هم همین است . عده ای هنرمندند و عده ای صنعتکار !
به بهانه ي 29 آذر ، سالگرد درگذشت موسيقي دان نامي ايران ، ابوالحسن خان صبا ؛
غزلي بلند از يار ديرين و جدا نشدني صبا ، شهريار :
عمر دنيا به سر آمد كه صبا مي ميرد
ورنه آتشكده ي عشق كجا مي ميرد
صبر كردم به همه داغ عزيزان يا رب
اين صبوري نتوانم كه صبا مي ميرد
غسلش از اشك دهيد و كفن از آب كنيد
اين عزيزي است كه با وي دل ما مي ميرد
به غم انگيز ترين نوحه بنالي اي دل
كه دل انگيز ترين نغمه سرا مي ميرد
دگر آوازه ي بلقيس و سليمان هيهات
هد هد خوش خبر شهر سبا مي ميرد
شمع دلها همه گو اشك شو از ديده بريز
كاخرين كوكبه ي ذوق و صفا مي ميرد
خود در آفاق مگر چشم خدابيني نيست
كاين همه مظهر آيات خدا مي ميرد
هر كجا درد و غمي هست بميرد به دوا
اين چه دردي است خدايا كه دوا مي ميرد
قدما زنده بدو بود خدا را ياران
هم صبا مي رود و هم قدما مي ميرد
از گريبان غم و ماتم سنتور ” حبيب “
سر نياورده برون ساز ” صبا “ مي ميرد
عمر ” شهنازي “ و استاد ” عبادي “ باقي
قمريان زنده اگر بلبل ما مي ميرد
ضرب ” تهراني “ و آواز ” بنان “ را برسيد
گو كجاييد كه استاد شما مي ميرد
آخر اين شور و نوا بدرقه ي راه صبا
كه هنر مي رود و شور و نوا مي ميرد
از وفاداري اين قبله ي ارباب هنر
رخ نتابيد خدا را كه وفا مي ميرد
از محيط خفقان آور تهران پرسيد
كه هنر پيشه اش از غصه چرا مي ميرد
عمر جاويد به هر بي هنر ارزاني نيست
علت آن است كه خود آب بقا مي ميرد
مرگ و ميري عجب افتاد در آفاق هنر
كه همه شاهد انگشت نما مي ميرد
مردن مرد هنرمند نه چندان دردست
اين قضايي است كه هر شاه و گدا مي ميرد
ليكن آن جا كه غرض روي هنر پرده كشيد
دين و دل مي رمد و ذوق و ذكاء مي ميرد
باغبان تا سر مهرش همه با هرزه گياست
گل خزان مي شود و مهر گياه مي ميرد
رنج هايي همه بيهوده كه در آخر كار
عشق مي ماند و هر حرص و هوا مي ميرد
” شهريارا “ نه صبا مرده خدا را بس كن
آن كه شد زنده ي جاويد كجا مي ميرد
سلام
حالتون چه طوره ؟ بي کار بودم گفتم تمپليت سايتم رو دوباره يه تغييري توش بدم . به نظرم قشنگ شده . اين به دل خودم بيشتر مي شينه . اون قبلي همش کار من نبود . در واقع من تغييرات زيادي درش داده بودم . ولي اين يکي رو از پايه شروع کردمش و ساختمش . ولي خدا مي دونه چه سردردي دارم . ديروز علي ، برادر من کنکور داد . مي گه خيلي خوب داده . ولي چه فايده . تا کنکورش تموم شد دوباره سربه سر گذاشتن ها و اذيتهاش شروع شد . من هم که اصلا خوشم نمياد . همين يه ربع پيش با هم سر تلفن دعوامون شد . مخابرات هم که نمي ده بريم يه خط بخريم از اين دردسر تلفن راحت شيم . من اينترنت ، بابا فاکس ، علي تلفن و همش اين که قطع کن من کار دارم ..... .
اي سرتون رو درد ندم . راستي يه طرحي دارم که براي اجراي گسترده و همگاني اون احتياج به چند نفر دارم تا کمکم کنن . البته الان وقت توضيح بيشتر رو ندارم . بايد برم سراغ پروژه نيمه کاره طرحريزي واحدهاي صنعتي . فقط اونايي که مي تونن يا سابقه کار فرهنگي و مطبوعاتي دارن مثل بچه هايي که قبلا با هم تو خانه روزنامه نگاران جوان فعاليت مي کرديم يا جاهاي ديگه ، همين پايين يه پيغام بذارن تا من باهاشون تماس بگيرم . ايميلتون فراموش نشه لطفا ! اصلا اگر ايميل ندين من با چي تماس بگيرم . مختصر بگم که اين کار مربوط به اطلاع رساني و نشر در حوزه مباحث فرهنگي و اجتماعي و هنري و علمي و سياسي و اقتصادي و کلا همه چيزه . البته با تاکيد بر فرهنگ و هنر ، اقتصاد و سياست .
اگه مجددا وقت کردم مطلبي بنويسم در اين باره بيشتر توضيح مي دم .
فعلا يا علي و شبتون بخير
امروز روز سعدی است .شاعر بزرگ و بی همتای ايران زمين . شاعر شهر راز , شيراز و اولين روز از آغاز تصنيف گلستان . اين روز بزرگ و پر افتخار بر ايرانيان مبارك باد .


در آستانه روز جهاني حافظ ، تفالي به ديوان غزل خواجه زدم . آمد :
عشق بازي و جواني و شراب لعل فام
مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
ساقي شكر دهان و مطرب شيرين سخن
همنشيني نيك كردار و نديمي نيكنام
شاهدي از لطف و پاكي رشك آب زندگي
دلبري در حسن و خوبي غيرت ماه تمام
بزم گاهي دلنشان چون قصر فردوس برين
گلشني پيرامنش چون روضه ي دارالسلام
صف نشينان نيكخواه و پيشكاران با ادب
دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستكام
باده گلرنگ تلخ تيز خوشخوار سبك
نقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام
غمزه ساقي به يغماي خرد آهخته تيغ
زلف جانان از براي صيد دل گسترده دام
نكته داني بذله گو چون حافظ شيرين سخن
بخشش آموزي جهان افروز چون حاجي قوام
هر كه اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه
وآنكه اين مجلس نجويد زندگي بر وي حرام