Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
Send PM (By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2

بسم الله الرّحمن الرّحیم
انّا اعطیناک الکوثر
فصلّ لربّک وانحر
انّ شانئک هوالابتر
ای مادر حسن و حسین و زینب و کلثوم و ای همسر علی!
ای مهربانترین مادر و ای دلنشینترین همسر!
تو مادر پیامبری!
تو آنی که پیامبر بر سینهاش بوسه زد و عطر بهشت را از آن استشمام کرد.
تو عروس آسمانها و زمین، تو مهر سینهی علی!
تو مادر امّت و شفیع روز قیامت!
میلاد حضرت فاطمهی زهرا ـ سلامالله علیها ـ و روز مادر و روز زن را به مادرِ عزیزم، مادرِ خوبِ همسرم، همسر دلبندم و خواهر مهربانم و به همهی مادران و همسران و خواهران پاک و نجیب سرزمینم تبریک میگویم!
تو می روی
تصویر تبناک دلتنگی هایمان را پشت حصار آرزوهای روشنمان نگه می داریم
و من روشن ترین آرزوهایم را همراهت می کنم
که تو روشن ترینی
و آرزویی که روشن نباشد در تو ننشیند
و چه لذتی دارد هر چند متری که بلندتر می شوی...
مریم

پیشدانشگاهی که بودم، آقای نوروزی ـ مدیر مرکزمان ـ دو کتاب سر کلاس آورد و معرّفی کرد. توصیه کرد که: «حتماً بخریدشان» یکی کتاب حساب دیفرانسیل و انتگرال خودش بود و یکی کتاب آشنایی با رشتههای تحصیلی دانشگاهی. خریدیم. چیزی که توجّهم را جلب کرد، اسم انتشارات کتاب بود؛ انتشارات مدینه.
***
دوّم اردیبهشت 84، صبح زود رفتم ترمینال غرب و با 40،50 تا دانشجوی وبلاگ نویس دیگهی تهرانی، رفتیم همدان برای جشنوارهی دانشجویان وبلاگنویس که دانشگاه بوعلی دعوتمان کرده بود.
بعد از مراسم استقبال، سوار اتوبوس شدیم که به هتل برویم. صندلیها پر شد، پسرک با شیطنتی دلچسب، گفت: "آقا! یکی از اون تهایها، جاش رو با من عوض کنه. نمیخوام جلو بشینم!" کاشف به عمل آمد که هفتهی قبل که از دانشگاهش در مشهد به تهران برمیگشته، مسافری در اتوبوس از او میخواهد که جایش را در جلوی اتوبوس با او عوض کند و کنار دوستش بنشیند. عوض کردن جا همان و تصادف همان و مرگ مسافر بخت برگشته همان. و خدا خواست که امید زنده باشد و دوستی ما از آن لحظه آغاز شود.
***
اوّلین بار که از حاجی برایم گفت، داشتم میرفتم برای شب نان بخرم. زنگ زد و گفت که حاجی برای موسسهی انتشاراتیاش، وبسایت میخواهد. قرار شد هماهنگ کنم، بروم موسّسه، بیشتر صحبت کنیم.
***
یکی از شبهای ماه رمضان سال 84، سر سفرهی افطار زنگ زد و گفت همین الآن بیا. سعید هم هست. حاجی و دوستانش هم هستند. بیا راجع به سایت صحبت کنیم. رفتم. خیابان بعد از افطار خلوت بود. زود رسیدم. امید به استقبالم آمد و کمی بعدتر حاج آقای محدّث.
رفتیم داخل اطاقی که دوستان دیگر حاجی هم بودند. مهدی ابراهیمی و دو نفر دیگر که نامشان خاطرم نمانده. فقط مهدی ابراهیمی که چه قد بلندی داشت.
قرار بود موسسه انتشاراتی مدینه ـ که چند سالی تعطیل بودـ دوباره آغاز به کار کند. بحث سر انتخاب شعار برای موسسه بود. من هم نظرم را گفتم. راجع به سایت صحبت کردیم و قرار شد از چند روز بعد، هر روز من به موسسه بروم و با امید روی طرّاحی و راهاندازی سایت کار کنیم. افکار بلندپروازانهتری هم داشتیم. واحد انفورماتیک و سایت اطّلاع رسانی کتاب ایران و ...
***
کار پیش میرفت. اوایل آذر بود که حاجآقای محدّث که از روحانیون عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش بود، از مانوری خبر داد که قرار بود چند روز دیگر برگزار شود. حتّی پوسترهای تبلیغاتی مانور هم در خود موسسه طرّاحی شد.
***
یکشنبه 13آذر، آخرین باری بود که حاجی را دیدم. به من گفت:"آقای کارگر! تا برمیگردم سایت تموم میشه؟!" گفتم انشاءالله! امّا خبر نداشتم که نه آمدنی هست و نه طرّاحی سایتی به اتمام میرسد.
***
دوشنبه 14 آذر، نرفتم موسسه. یادم نیست چرا.
***
سه شنبه 15 آذر. صبح رفتم موسسه که به امید بگویم بقیه کار را در منزل ادامه خواهم داد. کار داشت کند پیش میرفت. همین که دو نفری ـ شر و شور!ـ کنار هم بودیم، آنقدر وقت به بطالت میگذشت که به کار نه. از حاجی پرسیدم. گفت دیشب خداحافظی کرد و امروز صبح رفت. برگشتم خانه. هوا ابری بود. دل من هم گرفته بود. از دفتر در سهروردی شمالی تا هفت تیر را پیاده آمدم. رسیدم خانه و نشستم سر کار. حس خوبی نداشتم. دست دلم به کار نمیرفت. حال و حوصلهی دیدن تلویزیون را هم نداشتم. خاموش بود.
ساعت 4 که بابا آمد گفت خبر داد که در محدودهی خیابان آذری، هواپیمای نظامی C-130 روی مجتمع مسکونی سقوط کرده. رفتم روی اینترنت تا ببینم چه خبر است. رفتم که خبرهای مهر را ببینم. اوّلین خبر مهم، اعلام اسامی برخی از شهدای حادثه بود.
یا امام رضا... یا امام رضا... پاهایم سست شد. خوردم زمین. اینجا اسم مجتبی محدّث هم هست. امّا من همین الآن دیدم امید روی مسنجر آنلاین بود. یعنی هنوز امید خبر نداشت؟
***
مانده بودم چه کنم. موبایلم زنگ خورد. امید بود. داشت میمرد از گریه. گفت: "مهدی تو رو خدا بیا. میگن جنازهها رو بردن بیمارستان شریعت رضوی". با بابا رفتیم بیمارستان. ما زودتر رسیدیم. گفتند که همه جنازهها را به پزشکی قانونی انتقال دادهاند. به امید زنگ زدم که بیاید پزشکی قانونی در کهریزک. ما هم میرویم. من و بابا زودتر رسیدیم. خیلی شلوغ نبود. بیشتر خبرنگاران صدا و سیما و عکّاسان خبرگزاریها بودند که میخواستند بروند از جنازهها عکس و فیلم تهیه کنند. امید با یکی از بستگانش رسید. هنوز فامیل از قم به تهران نرسیده بودند. رسید که به من خودش را در بغلم انداخت. زیر بغلش را نگرفته بودم، زمین خورده بود. بغضمان ترکید. هوا سرد بود.
***
صبح روز تشییع با سعید قرار گذاشتیم که برویم میدان سپاه. بین جمعیت آنقدر گشتیم تا پیکر حاجی را پیدا کردیم. امید دستش را روی تابوت گذاشته بود که با وانتهای ارتش حمل میشد. عمویش یک طرف، پسر عمویش طرفی دیگر. سرم پایین بود. گریه میکردم. مادری فریاد زد یا امام حسین! جنازهی پسرم سر نداشت.
سرم هنوز پایین بود. یک لحظه که سر بلند کردم، بیلبوردهای ارتش را دیدم که عکس و نام شهدای خود را بر آن ثبت کرده بود. باورم نمیشد. مهدی ابراهیمی هم جزو شهدا بود. او که در اوّلین ملاقاتم در موسسه مدینه، دیده بودمش. به امید گفتم مهدی ابراهیمی هم؟ گفت:"آره. همکار بابا بود"
بهشت زهرا، محشر کبری...
امید!
صورتت شاید نشون نده، امّا من داغ توی دلت رو میبینم. حسّش میکنم. چون این داغ رو، روی دل خودمم دارم. به خدا هر روز که درِ آسانسور طبقه دهم باز میشه و بیرون میام، اوّلین چیزی که به چشمم میخوره، اون ساختمون جهنّمیه که رنگ سفید بهش زدن و بین ساختمونهای دیگه از اینجا که محل کار منه، مدام توی چشم میاد.
بهت تسلیت میگم امید، برادر خوبم! خدا سایهی مادرت رو روی سرت نگه داره. صبور باش. مقاوم باش! حالا تو مرد خونهای. حاجی به تو افتخار میکنه. از یادگارهای پدرت ـ برادر و خواهرت ـ مراقبت کن. وظیفت سنگینه. امّا خدا اجر و مزدی بهت میده که فکرش رو هم نمیکنی.
نمیدونم میدونی که چقدر دوست دارم امید؟!
پ.ن:
امید پستی زده دربارهی پدرش و آخرین شعر شهید حجّت الاسلام مجتبی محدّث در صبح روز شهادت را نیز نوشته است. اینجا بخوانید. فردا، پنجشنبه هم از ساعت 14:30، مراسم بزرگداشت شهدای ارتش و رسانه در قطعه 50 بهشت زهرا، برگزار میشود.
السّلام علیک یا عین الحیاة!
در قاب روزمرگیهای خود محو شدهام. گاهی، مثل امروز، فراموش میکنم که همهی امیدواری من برای زندگی، لحظهی دیدار توست.
برای او که چشم و چراغ من است...
زل زده بود توی چشمهایش. نگاهش را بر نمیداشت. اشک در چشمانش حلقه زد. قطرهی اشکی درست روی چشمهایش چکید. پیرمرد عکس را لای کتاب گذاشت و رفت.
به رمضان که نزدیک میشویم، بیشتر دلم برای شبهایش پر میزند. شبهایی که خلائق، چراغ روشن دلهایشان را برمیدارند و با بالهای دعا، راهی آسمان میشوند. آنگاه که درهای رحمت الهی را گشوده و بار عام دادهاند. فرشتگان بر درهای آسمان ایستادهاند و مهمانان خداوند را سلام میدهند:
سلام! ادخلواها بسلام آمنین!
دوست دارم در این شبها به آسمان نگاه کنم و رفت و آمد مدام فرشتهها را ببینم که نور میبرند و میآورند. صدای بالهایشان را بشنوم که بیدار باش میدهند به او که همهی امیدش را به این نیمهشبهای پرماجرا، بستهاست.
دوست دارم خاک بشوم. خاکِ بر مزار نشستهی حسن در غربت بقیع مدینه تا که بادِ بالهای فرشتههای خدا، بلندم کند و درست بیایم بنشینم میان محراب مسجد کوفه تا اشکهای علی ترم کند.
دوست دارم پرواز کنم و بروم بارگاه سلطان خراسان ـ که شنیدهام عادت دارد رمضانها، سفرهی خود را با غلامان و خدمتکاران یکی کند ـ بنشینم و یک جرعه از شراب معرفتش بنوشم، تا رضا شوم.
دوست دارم زیر بارش باران شهابی آسمان این شبها، آنقدر خیس نور شوم که چشمانم دیگر نتوانند خودم را ببینند! بشوم همه او! عین او! نور!
خدایا!
این نیمهشبها را به خاطر تو دوست دارم. تو که در نیمههای شب ندا میدهی: *
کسی هست که از من چیزی طلب کند و دهم؟!
کسی هست که دعا کند و اجابتش کنم؟!
کسی هست که آمرزش بخواهد و او را ببخشم؟!
کسی هست که امید بسته باشد و او را به امیدش رسانم؟!
کسی هست که آرزویی داشته باشد و برآورم؟!
و جوش و خروش در جانم بیفتد که من! خدایا من! من!
منم که بند پارهی دل را به آستانت گره زدم! بازش کن!
منم که کوله بار کوله بار آرزو و تمنّا بار خود کردم و آوردم، سبکاش کن!
منم که چشمهایم تشنهی توست، سیرابش کن!
اللهمّ بارک لنا رمضان و اعنّا علی صیامه و قیامه!
----------
*در دعای علوی مصری که از جانب وجود مقدّس حضرت صاحبالزّمان ـ عجّل الله تعالی فرجهالشّریف ـ وارد شده میخوانیم:
"الهی و انت الّذی تنادی فی انصاف کلِّ لیلة هل من سائل فاعطیه، ام هل من داع ...
حیدربابا! یُولوم سَنَّن کَج اُولدی
عُمُر گِچدی، گَلَمّدیم، گِج اولدی
هچ بیلمَدیم گوزللرون نِج اولدی
بیلمَزیدیم دونگَهلَر وار دونوم وار
آیریلیق وار، ایتگینیک وار، اولوم وار
حیدربابا! راهم از تو دور افتاد
عمر گذشت، نیامدم و دیر شد
ندانستم که زیبارویانت چه شدند
نمیدانستم گردنهها و پیچها هستند...
جدایی هست...
بیخبری هست...
مرگ هست...

السّلام علیک ایّها الامام الوالد الشفیق...*
چون پدری مهربان، دستانام را بگیر، مولا...
از پای فتادهام.
زمین خوردهام.
دستانام را بگیر تا برخیزم.
میخواهم برایت درد دل کنم پدر...
میخواهم از بیتابی ز حد گذشتهی دوریت بگویم اوّل و بعد بروم سراغ یک به یک آنچه که این روزها بر دلم سنگینی میکند.
امّا فدای دلت پدر!
چگونه میتوانم، بیش از این دل دردمندت را بیازارم؟
میدانم دل شما از همهی دلها خونتر است و بیشتر غصّه دارد!
امّا چه بزرگوارید مولا که تنهایمان نمیگذارید و فراموشمان نمیکنید.
پس بشنو پدر، برایت میگویم...
بشنو...
*: بخشی از یک حدیث از امام رضا ـعلیه السّلامـ پیرامون وجود مبارک امام ـعجّل الله تعالی فرجه الشّریفـ؛ اصول کافی/ کتاب الحجّة/ باب نادرٌ جامعٌ فی فضل الامام و صفاته:
الامام الوالد الشفیق و الاخ الشقیق و الامّ البرّة بالولد الصغیر
امام، پدر دلسوز و برادر دوقلو و مادر فداکار نسبت به فرزند کوچک است.

و اگر میدانستی که امیدواری یعنی چه، پرواز میکردی!
اگر میدانستی که امیدواری یعنی چه، هیچ گاه زانوی غم به بغل نمیگرفتی!
اگر میدانستی که امیدواری یعنی چه، فقط از خدا میخواستی که هیچ وقت ناامیدت نکند!
...
اصلاً اگر میدانستی که امیدواری یعنی چه، مثل بچّههای خوب، نوشتن این خزعبلات را تعطیل میکردی، همین حالا پا میشدی، صورتت را پاک میکردی، آبی به سر و صورتت میزدی، همهی اینها را که نوشتی، روی سیدی ریرایتبلات، کپی میکردی و برمیداشتی و زود میرفتی کافینتی که به محلّ اقامتت نزدیک است، به وبلاگ پست میکردی. ضمناً عنوان مقالهی ای اچ پیات را هم سرچ میکردی که فردا قرار است به استادت تحویل دهی. تازه یادت نرود به استاد قول دادی که نرمافزار تبدیل پیدیاف به متن را هم برایش پیدا کنی و ببری. بی تأثیر نیست قطعاً! حساب آخر ترم را هم بکن!
...
آباریکلا پسر خوب! یه پسر خوب که از این اداها در نمیاره. اونم پسری که انقدر دلش به رحمت خدا روشنه...
درهای رحمت خدا هیچ وقت به روی کسی که او را میخواند، بسته نیست. فراموش نکن...
16:27