Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
Send PM (By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
إنّالله يحبّ الّذین يقاتلون في سبیله صفّاً کأنّهم بنیانٌ مرصوص (صف/4)
به بهانهی پیروزی غرور انگیز حزبالله در عملیات رضوان
ای نصرالله!
ای مجاهد خوب خدا!
و ای رهبر مجاهدان بیدار!
سلام خدا بر تو و بر مجاهدان حزبالله!
سلام بر تو و بر مردان شجاع حزبالله که یهود را به خاک مذلّت کشیدهاند!
سلام بر تو که به راستی هر کس در صورت تو، سیمای علی را دید و در صدای تو، صولت حیدر را شنید!
سلام بر تو و بر مردان مجاهد تو که رهبران اهل بهشتاند! *
سلام بر تو سیّد حسن! سلام بر تو که با تو به شیعه بودن خود افتخار میکنم!
چشم بد از روی تو دور!
* - پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمودند: "المجاهدون فی سبیلالله، قُوّادُ اهل الجنّة"
یهود!
ما
تنها
در حضور شمشیرهایمان
با شما
سخن خواهیم گفت.
تفنگهایتان را بیاورید!
24 سال میگذرد. من هم در همان خردادی زادم که خونینشهر از دل درآلود خرّمشهر زاد. خرّمشهر را ندیدهام. امّا شنیدهام که رو به آبادانی گزارده، اگر چه نه آنگونه که باید! دیروز عکسهای حسین را در مهر میدیدم از خرّمشهر. هنوز آثار جنگ را در خود دارد، به یادگار شاید...
ممّد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته... خون یارانت پر ثمر گشته... خردسال که بودم، علاقهی فراوانی به این نوا داشتم. آنقدر که مادرم، به روی نوار آن را ضبط کرده و بارها برایم پخش میکرد. خردسال بودم! نمیدانستم که "ممّد" کیست. به خیالم که چون داییها مرا ممّد صدا میکردند، با من است! تا بعدها فهمیدم که مراد شهید «محمّد جهانآرا» است. فرزند خرّمشهر و اوّلین فرماندهی سپاه آن دیار.
ممّد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته... راستش با خودم که فکر میکنم میبینم خوب شد که نیستی تا خیلی چیزها را ببینی... که جگرت خون میشد و چشمانت کاسه کاسه اشک...
خوب شد که نیستی! شهر آزادِ آزاد است! از هفت دولت...
خون یارانت... شرمندهی این یکی... من و ما و خیلیها...
دوست دارم بیشتر بنویسم. امّا زیاده، جسارت که نه، خسارت است از برای من و خیلیها...
***
انرژی هستهای حقّ مسلّم ماست!
دوست ندارم سیاسی بنویسم یا انتقادی سیاسی کنم. امّا این بار ناچارم، بنا به ضروتی که احساس میکنم. پیش از این هم نوشتم که آقای احمدینژاد را به رغم آنکه منتخب من در انتخابات نبود، بهترین گزینه و لایقترین فرد برای ریاست جمهوری اسلامی ایران یافتم. امّا دلیل نمیشود که انتقادی به وی نداشته باشم.
شکّی نیست که انرژی هستهای حقّ مسلّم ماست! همین که امریکا میگوید نداشته باش، یعنی این که حقّ مسلّم ماست! امّا دانستن هم حقّ مسلّم ملّت ماست. آیا شایسته نیست که ملّت همه چیز را بداند و آنگاه شعار «انرژی هستهای حقّ مسلّم ماست!» را سر دهد؟! آیا بایکوت خبری شدیدی که اینروزها بر رسانههای داخلی اعمال میشود، جز این است که مردم از بسیاری اتّفاقات پیرامون مسئلهی هستهای ایران که متاسّفانه سرنوشت آن در خارج از مرزهای این مملکت دارد رقم میخورد، بیخبر بمانند؟! گاه با مقایسهی برخی اخبار در مراجع اصلی خبری خارجی و انعکاس آن در رسانههای داخلی، آنچنان قلب میشوند که انگار پیروز این مناقشهی نفسگیر هستهای از همین حالا ایران است و دشمن به خاک مذلّت نشستهاست. درست که بر اساس اصول جنگ باید از انتشار اخبار و اطّلاعاتی که احیاناً موجب تردید و ترس در دل نیروهای خودی میشود، اجتناب نمود، امّا آنگاه که از مردم و حمایت آنان از فعّالیّتهای هستهای ایران به عنوان سربازان و پیشقراولان در برابر دشمن استفاده میشود، باید آنان را از شرایط این درگیری و رودررویی مطّلع کرد.
بازی هستهای ایران به مرحلهای رسیدهاست که میتوان عاقبت آن را پیشبینی کرد. اگر در روزهای اوّل این بازی، میان طرفین منطق گفتوگو حاکم بود، امّا حالا که هر دو طرف بر خواست و رای خود اصرار و الحاح دارند، بیشتر به بازی لج و لجبازی شبیه گشته که عاقبت به سود هیچکدام از طرفین نخواهد بود. اگر چه ریشهی بسیاری از مشکلات امروز را باید در سیاست تساهل و تسامح دولت قبلی دانست که سفت و سخت در برابر خواستههای کشورهای غربی در قبال برنامهی هستهای ایران ایستادگی نکرد و زمینه را برای زیادهخواهی دولتهای آنان مهیّا نمود، لکن سیاست تند دولت حاضر نیز به شدّت به جایگاه ایران و زندگی مردم خدشه وارد میکند.
اگر چه آنان که دل در گرو سربلندی و افتخار ایران دارند و پیروان صدّیق سیّدالشّهدا و پاسدار خون شهدای انقلاب اسلامیاند، از توطئه و دستدرازی دشمنان، باکی ندارند و جان به راه دفاع از اسلام و انقلاب میبازند و در برابر دشمن میایستند، امّا عقلانی است که خود بهانهی جنگ و جدال احتمالی را به دست دشمن دهیم؟ نمیگویم که سر به زیادهخواهی و یاوهگویی دشمن خم کنیم و از حقوق مسلّم خود بگذریم، بلکه اعتقاد دارم، سیاستی دیگر باید! آیا ابرام بر فقط یک راه از میان بسیاری راههای پیش رو، منطقی و درست است؟
شاید برای آنکه دل دشمن خنک نشود(!) بارها گفتهایم که تحریمهای همهجانبه هیچ اثر سویی بر مردم نداشتهاست. امّا آیا حقیقت این است؟! آیا کوهی از مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که سنگینی آن را بر دوش خود احساس میکنیم، بیدلیل بر گردهی ما نشسته است؟ تا کی باید چشمهای خود را به روی واقعیّتهای امروز کشور خود و دنیا ببندیم و آرمانگرایانه رفتارهای کاذب و غیرمنطقی داشتهباشیم؟
کمترین برخورد جامعهی جهانی در پی دسیسههای امریکا و اروپا در بزرگنمایی خطر ایران و تلاش در جهت نامتعارف جلوه دادن فعّالیّتهای هستهای، تحریمهای گستردهتری است که از همین حالا میتوان عواقب وخیم و نگرانکنندهی آن را در زندگی مردم دید.
واقعیّت آن است که جامعهی ایرانی، در پی هشت سال جنگ فرسایشی و عواقب آن که هنوز هم آزاردهنده است، و نیز تاثیر تحریمهای اقتصادی، به سختی کشش درگیریهای فیزیکی و روانی دشمن را داشتهباشد. اگر چه مردم ما در بحرانها و پیشآمدهای مختلف سیاسی و اقتصادی و اجتماعی، به رغم برخی نارضاییهای مشروع، همواره پشت به پشت حکومت و دولت ایستادهاست.
انتظار میرود، دستگاه سیاست خارجی کشور و در راس آن رییس جمهور محترم، ضمن آنکه از سر دلسوزی برای انقلاب و پاسداشت دستاورد خون شهدا، قاطعانه در برابر زیادهخواهی اروپا و امریکا ایستاده است، نگاهی هم به شرایط داخلی جامعهی ایران داشته باشد.
آقای رییس جمهور در سفرهای استانی خود با تهییج مردم، اعتبار شعار «انرژی هستهای، حقّ مسلّم ماست!» را بیش از پیش کسب میکند. امّا قشنگتر و شایستهتر آن است که عاقبت بازی هستهای ایران را با انعکاس درست و واقعی و ترسیم دورنمای این بازی، ترسیم کند، آنگاه بر اساس اصول دموکراسی و جمهوریت، انتخاب شعار را بر عهدهی مردم گزارد. شک ندارم آن هنگام که مشکلات و عواقب اصرار و ابرام بر ادامهی فعّالیّتهای هستهای صلحآمیز ایران، بر مردم آشکار شود، ملّت نجیب ما، باز هم این شعار را سر خواهند داد و آنگاه است که باید دولت و ملّت به این همراهی و پشتگرمی افتخار کنند!
مطمئن باشیم، راههای برون رفت از مناقشات هستهای و نیز خروج از انزوای بیسابقه و نگرانکنندهی ایران در عرصههای بینالمللی که گاه موجبات تحقیر ایران و ایرانی میشود، وجود دارد. به شرط آنکه سیاستهای اصولی و منطقی و متناسب با شرایط داخلی، منطقهای و بینالمللی از سوی رییسجمهور بیپروای جمهوری اسلامی ایران، اتّخاذ شود. انشاءالله!

به یاد چهرههایی که یادشان در دلهامان به یادگار ماندهاست.
به یاد همرزمانتان سردار!
و به یاد برادران و پدران شهیدمان!

هفتهای که گذشت، سالگرد آغاز جنگ بود. نمیخواستم چیزی بنویسم. یعنی حالا نمیخواستم. امّا به هر حال دارم مینویسم دیگر! این خیلی بد است که حتماً سالگرد واقعهای برسد و ما تازه به یاد آن بیفتیم. با خودم گفتم که در دردانه تا به حال چیزی از جنگ ننوشتهام. وبلاگ قبلی چرا ولی اینجا چیزی ننوشتهام. زشت است که حالا بهانهی سالگرد دفاع مقدّس وادار به نوشتنم کند.
درد بدی است که دچارش شدهایم. داریم فراموش میکنیم. آن هایی که از اوّل ندیدند و نشنیدند و حالا هم گوششان به این چیزها بدهکار نیست، حرجی برشان نیست. امّا ما چرا فراموش کردیم؟ ما که ادعّای خیلی چیزها را داریم. خودم را میگویم اصلاً! من که به ظاهر خودم را خیلی انقلابی و ولایتی میدانم. من چرا ؟!
با خودم همیشه میگفتم که جنگ بزرگترین کابوس من بوده و هست. امّا نیست! جنگ یک نعمت بود. ثمّ لَتُسْئَلُنَّ یَومَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ. وقتی از من سؤال کنند که با نعمت جنگ چه کردی، رویم میشود بگویم که جنگ نعمت نبود و کابوس من بود ؟
آن روزها را به خاطر دارم. خوب هم به خاطر دارم. جنگ که تمام شد تازه شش سال داشتم. امّا خیلی چیزها خاطرم هست.
شاگردان جلسهی قرآن پدرم که چند وقتی در جلسهی قرآن نمیدیدمشان و بعد عکسشان به بالای دیوار مسجد اباالحسن میرفت را یادم هست.
یادم هست که با پدرم میرفتیم به بدرقهی پسرهای همسایه و یادم هست که باز به استقبالشان میرفتیم. چند باری هم من پیشاپیش مرکبشان در بهشت زهرا ، قاب عکسشان را در دست گرفته بودم...
یادم هست که بزرگترها بچّههای محل را جمع میکردند و در مسجد محل جلسهی دعا و روضه میگذاشتند و از ما میخواستند که برای رزمندگان اسلام دعا کنیم : "... خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار ... رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما ... "
یادم هست که مادرم با زنان همسایه جمع میشدند و لباس میدوختند و بستههای خوراکی برای جبههها آماده میکردند.
صدای آژیرها در بمبارانها را هم خوب به یاد دارم. "... علامتی که هم اکنون می شنوید علامت قرمز و معنا و مفهوم آن این است که ..." و میدویدیم به سمت پناهگاهها و زیرزمینها و صدای خاموش کن خاموش کن همسایهها که به چراغ روشن خانهی بغلی اشاره میکرد.
خط دود موشکهایی که لحظه به لحظه بیشتر نزدیک میشدند را هم خاطرم هست. از آن ارتفاع بلندی که خانهی ما داشت، معلوم بود که چند لحظهی دیگر در قلب کدام خانهی شهر مینشیند... .
امّا جنگ نعمت بود! نعمت بود! نعمت بود... . امام هم فرمود نعمت بود. جنگ به ما عزّت داد. قدرت داد. غرور داد. گر چه عزیزانی از ما گرفت امّا آنها را برای همهی ما جاودانه کرد! جنگ همهی ما را گرد هم آورد. جنگ برعکس آن چیزی شد که دشمن میخواست. دشمن جدایی و تفرقه را میخواست که راحتتر نابود کند و پیش آید. اما جنگ کرد و فارس، بلوچ و آذری، عرب و لر را در کنار هم یکی کرد. ایرانی! جنگ نعمت بود. شجرهی طیبهی بسیج از نعمت جنگ آب خورد و قد و بالا گرفت و رشد کرد و میوه داد. از نعمت جنگ حالا ارتش و سپاهی داریم که دشمن از ما میترسد و با این که مرزهایمان را احاطه کرده امّا قدم از قدم برنمیدارد.
راحت این نعمت را از دست ندهیم. شهادت و روحیهی شهادت طلبی شاید بزرگترین دستاورد جنگ بود. امّا همین که نام شهید فراموش شد، این دستاورد هم از دست خواهد رفت. مگر امام نگفت: "نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند" ؟ پس چرا داریم فراموش میکنیم؟ این همه کوچه و خیابان به نام شهداست و هر روز بیتفاوت میگذریم. از خودم بدم آمد چند روز پیش. در بزرگراهی که به نام شهید بزرگوار همّت نام گرفته، به راهبندان بدی خوردم. با عزیزی قرار داشتم. تماس گرفتم و گفتم که در راهبندان همّت ماندهام و چنددقیقهای دیرتر میرسم. امّا بعد با خودم فکر کردم. دیدم همین که کلمهی شهید را از قبل از نام شهید همّت انداختم، کافی است تا یادش را هم از ذهنم بیرون کنم. به همین سادگی! خیلی سخت نیست که! راهبندان مگر جزو پیچ و خم زندگی روزمره نیست؟ یادمان رفت حرف پیرمان را ... یادمان رفت ...
دو سه سال قبل یکی از شبکهها مستندی از ایّام جنگ پخش میکرد. فیلمبردار به جمع رزمندگان رفت و از آنها خواست خود را معرفی کنند. از یکی سوال کرد و او نامش را نگفت. گفت چه فرق میکند نامم چه باشد. هر چه دوست دارید به جای نامم بگذارید. آخر برای نام که نیامده بود! فیلمبردار پرسید که توصیهای برای بینندگان داری و او پاسخ داد که :" توصیهها زیادن، اما سعی کنن که حرفشون با عملشون فاصله نیفته " و خداحافظی کرد و رفت جلو. چند دقیقهی بعد خود فیلمبردار روی فیلم گفت که او فرماندهی گروهانی بود که از ایشان فیلم میگرفت و درست ده دقیقه بعد از فیلمبرداری، فرمانده شهید شد! حرفهایمان از عملهایمان خیلی فاصله دارد. همهی دردهایمان از این است. مردم، مسؤولین، همه! حرفهایمان از عملهایمان خیلی فاصله دارد و همه به خاطر این است که جنگ را داریم از یاد میبریم، روحیهی شهادت و شهادت طلبی را داریم از دست میدهیم و شهدا را فراموش میکنیم... .
امشب هزار بار کلام اماممان را مشق کنیم:
" نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند"

اتل متل یه بابا
اتل متل یه بابا ، دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر ، یه مادر فداکار
اتل متل بچه ها ، که اونا رو دوست دارن
آخه غیر اون دو تا ، هیچ کسی رو ندارن
مامان بابا رو می خواد ، بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا ، بابا چه مهربونه
وقتی که از درد سر ، دست می ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون ، ...
غیر خدا و مادر ، هیچ کسی رو نداره
اون وقتی که بابا جون ، موجی می شه دوباره
دویدم و دویدم ، سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد ، از اون چیزی که دیدم
بابام میون کوچه ، افتاده بود رو زمین
مامان هوار می زد ، شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد ، می زد توی صورتش
قسم می داد بابا رو ، به فاطمه به جدش
تو رو خدا مرتضی ، زشته میون کوچه
بچه داره می بینه ، تو رو به جون بچه
بابا رو دوره کردن ، بچه های محله
بابا یه هو دوید و زد تو دیوار با کله
هی تند و تند سرش رو ، بابا می زد به دیوار
قسم می داد حاجی رو ، حاجی گوشی رو بردار
نعره های باباجون ، پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا ، جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت ، گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می گفت ، کشتند بچه ها رو
بعد مامانو هلش داد ، خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین ، خمپاره زد بخوابین
الو الو کربلا ، پس نخودا چی شدن ؟
کمک می خوایم حاجی جون ، بچه ها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد ، هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا ، چشماش و بست و جون داد
بعضی تماشا کردن ، بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام ، فقط امروزو دیدن
موج بابام کلید قفل در بهشته
درو کنه هر کسی ، هر چیزی رو که کشته
بالا رفتیم ماسته ، پایین اومدیم دوغه
مرگ و معاد و عقبی ، کی می گه که دروغه ؟
ابوالفضل سپهر
( امروز 31 شهریور 1383 درست سه روز پس از درگذشت ابوالفضل عزیز فهمیدم که نامش را اشتباه درج کرده ام. بماند که من از روزنامه ی همشهری این شعر و نام را اقتباس کردم. قاعدتا این مشکل به آن ها باز می گردد. از خدای بزرگ برای ابوالفضل سپهر که کودکی و نوجوانیم با سریال هایی که او در آن ها بازی کرده بود گذشت، غفران و رحمت طلب می کنم.)
روزنامه ی همشهری ، ساعتی با جانبازان جنگ تحمیلی ، چهارشنبه ، 17تیر 1383
1- فردا خیابان های تهران ، میزبان فرزندان فاطمه است . جایگاه و قرار فرشتگانی است که به تعظیم یاران و یاوران مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ به زمین فرود می آیند . فردا ، عطر جانبخش " شهید " از کوچه های افسرده ی تهران به مشام خواهد رسید . فردا مادران در میان باقی مانده ی پیکر پاک شهیدان ، به دنبال نشانی از فرزندان گمشده ی خود خواهند گشت . فردا ، مشایعت کنندگان این قافله ی الهی به یاد همرزمان شهید خویش و به تلهّف جاماندن از این کاروان ، آه حسرت سر خواهند داد .
فردا سیصد و پنجاه شهید گرانقدر دفاع مقدس در تهران تشییع خواهد شد . این بار من ، از توفیق مشایعت این کاروان گرانقدر بی بهره ام . امید که دوستان و خوانندگان وبلاگ " دردانه " ، در کنار پیکرهای مطهر شهدا ، این حقیر را نیز به یاد آورده و شفاعت او را نیز از روح بلند این شهیدان ، درخواست کنند .
20/1/1383