Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
Send PM (By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
حیدربابا! یُولوم سَنَّن کَج اُولدی
عُمُر گِچدی، گَلَمّدیم، گِج اولدی
هچ بیلمَدیم گوزللرون نِج اولدی
بیلمَزیدیم دونگَهلَر وار دونوم وار
آیریلیق وار، ایتگینیک وار، اولوم وار
حیدربابا! راهم از تو دور افتاد
عمر گذشت، نیامدم و دیر شد
ندانستم که زیبارویانت چه شدند
نمیدانستم گردنهها و پیچها هستند...
جدایی هست...
بیخبری هست...
مرگ هست...
از آرشیو داستان های مینی مالیستی دوره ی دبیرستان من ، زمستان 1378 ، دبیرستان شهید باهنر
دستم رو تو دستش گرفت . گرم بود . ضربانش تند می زد . این رو از نبضش که زیر انگشتم بود فهمیدم . حس بدی داشتم . لذت نبود . شاید ... شاید حس گناه . اما هر چی بود خوب نبود . دستم رو به طرف صورتش کشید. سرش رو چرخوند تا صورتش تمام کف دست من رو لمس بکنه . حرارت مایعی مثل مذاب رو احساس کردم . مژه های بلند و کشیدش خیس بود . دستم تر شد ، اما احساس خوبی داشتم . لذت نبود . گناه هم نبود . اما هر چی بود ، خیلی خوب بود . خیلی !
دیشب تا صبح برف بارید . هوا خیلی سرد بود . آسمون رو که نگاه می کردی ، رنگش به صورتی می زد . صبحونم رو تازه خوردم و تموم کردم . یه نگاه به حیاط انداختم . دونه های برف آروم آروم ، میومدن و روی برفای تلنبار شده ی دیشب می شستن . لااقل 40 سانت برف نشسته بود . تا در حیاط باید 15 متری رو از برف پاک می کردم . چاره ای نبود . باید می رفتم . قول داده بودم . ولی هوا واقعا سرد بود . با خودم گفتم که ارزشش رو داره ، به خاطر اون ، تو این هوا ، از خونه بزنی بیرون ؟ کنار گوشی تلفن روی زمین نشستم . می خواستم باهاش تماس بگیرم و یه بهونه بیارم که قرارمون کنسل بشه . خصوصا این که هدیه ای هم براش نگرفته بودم . شماره ی خونش رو گرفتم . خودش گوشی رو برداشت . سلام کردم . قبل از این که چیزی بگم گفت : خوب شد زنگ زدی . همین حالا می خواستم شمارت رو بگیرم . بگم یه وقت به خاطر من تو این هوا از خونه بیرون نیای . سرما می خوری . من طاقت مریضیت رو ندارم عزیزم ...
چهار پنج روزی می شد که دیگه سر چهار راه نمی دیدمش . تا چند ماه گذشته ، تقریبا هر روز که از این چهار راه رد می شدم ، ازش گل خریده بودم . عزیزم اون گل ها رو خیلی دوست داشت . می گفت گل نرگس من رو یاد آقای خدابیامرزت می اندازه . اولین گلی که به من داد ، یه شاخه گل نرگس بود .به همین خاطر همیشه صد تومن می دادم و از پسرک یه دسته گل نرگس می خریدم . عجیب بود . این چند روز ، دیگه نمی دیدمش . پشت چراغ قرمز ، تو این فکر بودم که پسرک کجا رفته که صدای بوق ماشین های پشتی دراومد . چراغ سبز شده بود . چهار راه رو رد کردم . دلم نیومد برم . کنار خیابون پارک کردم . گفتم از یکی دو نفر نشون اش رو بگیرم . شاید کسی ازش خبر داشته باشه . فقط یه میوه فروشی سر چهار راه بود . یه پسر توش نشسته بود .
گفتم : این پسره ، فکر کنم اسمش مجید بود ، سر این چهار راه گل می فروخت . ندیدیش این چند روزه ، پیداش نیست .
گفت : تو هم مشتری گلاش بودی ؟
گفتم : آره ، ازش خبر داری ؟
گفت : می خوای آدرسش رو بهت بدم .
گفتم : بده ، کنجکاو شدم که بدونم این چند روز چرا نبود .
گفت : بیا این کاغذ رو بگیر . آدرسش رو نوشتم ، هر کی اومد دنبالش بهش بدم .
جا خوردم . آدرس عجیبی بود . بهشت زهرا ، قطعه ی 214 ، ردیف ... . که یهو خود پسر میوه فروش گفت : پنج روز پیش ، دو تا پسر که سوار یه ماشین مدل بالا بودن ، ازش گل می گیرن . اما پولش رو نمی دن . مجید از بغل شیشه توی ماشین دست می اندازه . راننده ی ماشین هرچی سرعتش رو اضافه کرد ، مجید اون رو ول نکرد ، تا آخر ، سرش به لبه سکوی وسط چهار راه خورد و تموم . گلاش همه وسط چهار راه پخش بود . راننده هم فرار کرد . حتی کسی نتونست شمارش رو ورداره . حالا چند روزه مشتریاش مدام سراغش رو می گیرن .
اعصابم به هم ریخت . پسرک شاید ده سال هم سن نداشت . چهره ی معصومش ، اومد جلوی چشمام . مستقیم رفتم بهشت زهرا . قبلش یه دسته گل نرگس خریدم . صاف رفتم سر همون آدرسی که پسر میوه فروش داد . روی قبر پسرک که بعد از چند روز احتمالا خانوادش سیمان کشیده بودن ، پر از گلهای نرگس بود . و یه سنگ سفید کوچیک که بغل قبر گذاشته بودن . همه ی مشتری های سر چهارراهش که لابد آدرس خونه ی تازش رو از پسر میوه فروش گرفته بودن ، روی اون سنگ ، برای مجید یه جمله نوشته بودن . من هم با روان نویس یه جمله براش نوشتم : " مجید گلم . عزیزم با گلهای نرگس تو یاد پدرم می افتاد . حالا برای همیشه ، من با هر گل نرگسی به یاد تو .
اینها سه نمونه از صدها یادگار و خاطرات من از روزهای خیلی خوب و طلایی دبیرستانه . زمانی که تازه داستان نویسی خصوصا داستان کوتاه و داستان کوتاه ِکوتاه یا به قول رفقا ، مینی مالیستی رو شروع کرده بودم . ایام خوبی بود . دستم به نوشتن خوب می رفت . داستان ، شعر و خصوصا غزل ، نثر ادبی ، مقالات اجتماعی و بعضا هم سیاسی ، می گفتم و می نوشتم . اما الان دیگه اون حس و حال رو ندارم . بعد از دبیرستان دو تا بیشتر داستان ننوشتم . که اصلا با حدود چهار صد تا داستان کوتاه زمان دبیرستان از نظر تعداد قابل مقایسه نیستن . البته همون دو تا داستان هم خوب از کار دراومدن . تو آرشیو وبلاگ بگردید فکر کنم تو مهر یا آبان 81 باشن . یه جورایی این سه تا رو و خصوصا همون اولی رو بیشتر از بقیه ی کارهای اون موقع دوست دارم . اون موقع ها حسم هم قشنگ بود . روشن بود ، شفاف بود . اما الان همه چی تاره . احتیاج دارم تا شیشه های ذهنم رو یه کم شست و شو بدم تا باز هم شروع کنم . مثل همون دوران خوب دبیرستان . خصوصا دوره ی طلایی زمستان 78 ، سوم ریاضی دبیرستان نمونه مردمی شهیدباهنر . یادش بخیر !
به بهانه ي 29 آذر ، سالگرد درگذشت موسيقي دان نامي ايران ، ابوالحسن خان صبا ؛
غزلي بلند از يار ديرين و جدا نشدني صبا ، شهريار :
عمر دنيا به سر آمد كه صبا مي ميرد
ورنه آتشكده ي عشق كجا مي ميرد
صبر كردم به همه داغ عزيزان يا رب
اين صبوري نتوانم كه صبا مي ميرد
غسلش از اشك دهيد و كفن از آب كنيد
اين عزيزي است كه با وي دل ما مي ميرد
به غم انگيز ترين نوحه بنالي اي دل
كه دل انگيز ترين نغمه سرا مي ميرد
دگر آوازه ي بلقيس و سليمان هيهات
هد هد خوش خبر شهر سبا مي ميرد
شمع دلها همه گو اشك شو از ديده بريز
كاخرين كوكبه ي ذوق و صفا مي ميرد
خود در آفاق مگر چشم خدابيني نيست
كاين همه مظهر آيات خدا مي ميرد
هر كجا درد و غمي هست بميرد به دوا
اين چه دردي است خدايا كه دوا مي ميرد
قدما زنده بدو بود خدا را ياران
هم صبا مي رود و هم قدما مي ميرد
از گريبان غم و ماتم سنتور ” حبيب “
سر نياورده برون ساز ” صبا “ مي ميرد
عمر ” شهنازي “ و استاد ” عبادي “ باقي
قمريان زنده اگر بلبل ما مي ميرد
ضرب ” تهراني “ و آواز ” بنان “ را برسيد
گو كجاييد كه استاد شما مي ميرد
آخر اين شور و نوا بدرقه ي راه صبا
كه هنر مي رود و شور و نوا مي ميرد
از وفاداري اين قبله ي ارباب هنر
رخ نتابيد خدا را كه وفا مي ميرد
از محيط خفقان آور تهران پرسيد
كه هنر پيشه اش از غصه چرا مي ميرد
عمر جاويد به هر بي هنر ارزاني نيست
علت آن است كه خود آب بقا مي ميرد
مرگ و ميري عجب افتاد در آفاق هنر
كه همه شاهد انگشت نما مي ميرد
مردن مرد هنرمند نه چندان دردست
اين قضايي است كه هر شاه و گدا مي ميرد
ليكن آن جا كه غرض روي هنر پرده كشيد
دين و دل مي رمد و ذوق و ذكاء مي ميرد
باغبان تا سر مهرش همه با هرزه گياست
گل خزان مي شود و مهر گياه مي ميرد
رنج هايي همه بيهوده كه در آخر كار
عشق مي ماند و هر حرص و هوا مي ميرد
” شهريارا “ نه صبا مرده خدا را بس كن
آن كه شد زنده ي جاويد كجا مي ميرد
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت و اگر می این است
دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود
صرف شد عمر گرانمایه به معشوقه و می
تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت
حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود
حافظ
و فرمان دادند تا سياوشان از آتش گذر كنند . همه سر باز زدند الا يكي كه جلو آمد , سينه سپر كرد و به آتش درشد . ناگاه شعله اي گرفت و سوخت و خاكستر گشت . همه انگشت حيرت به دهان گزيدند . ناگاه از ميان خاكستر جوان , سيمرغي برخاست و ندا داد كه اين نه نشان گناهكاري كه اين بار پاكي من است كه نباشم و در كنار ناپاك مردمان نزيم , و آنگاه بي آنكه حتي پري براي درمان آلام مردمان به جاي گذارد , راه آسمان را در پيش گرفت .
محمد مهدي
31/1/1382
در برابرم نشسته بود . ساعتها بود كه نشسته بود . گاه به صورتم نگاه مي كرد و من به او لبخند مي زدم . چهره صميمي و دوست داشتني اي داشت . به همين دليل گاه من هم زير چشمي به او نگاه مي كردم و اين بار او به من لبخند مي زد . يادم نيست كه در كدام ايستگاه سوار شد . فقط مي دانم كه از ايستگاه اول با من همراه نبود . خيلي دوست داشتم با او سر صحبت را باز كنم , بر خلاف هميشه كه از صحبتها و بحثهاي همراهان نا آشنا در قطار بيزار بودم .
هميشه اين مسير طولاني آن هم در كوير و در طول شب برايم عذاب آور بود . براي همين كامپيوتر لپ تاپي را كه به تازگي و به قيمت بسته شدن حساب پس انداز بانكي ام خريده بودم به همراه چند سي دي فيلم , همراه آوردم تا با ديدن فيلم هايي كه چند وقت پيش خريده بودم و فرصتي براي تماشا كردن آنها نيافتم , اين لحظه هاي عذاب آور را تحمل كنم . عجيب بود كه در هيچ ايستگاهي كسي وارد اين كوپه نشد . اگر چه كوپه هاي قبلي و بعدي همه پر بودند ولي هيچ كس وارد اين كوپه نشد . با خودم گفتم شايد بليط كوپه براي ايستگاههاي بعدي به فروش رفته يا شايد هم مسافران كوپه , از قطار بازمانده اند . به هر حال من كه بدم نمي آمد كوپه خلوت باشد . حتي اگر اين همسفر دوست داشتني و خوش قامت و خوش سيما هم نبود بيشتر از خلوت خودم لذت مي بردم . اما زياد مهم نيست . آرامشي كه از چهره زيباي او به من منتقل مي شد من را آرام مي كرد .
بالاخره از كيف دستي ام بسته سي دي ها را بيرون كشيدم . چشمهايم را بستم تا اتفاقي يكي را انتخاب كنم . بالاخره يكي را بيرون آوردم و لپ تاپم را روشن كردم . ميز پذيرايي كوپه را بيرون كشيدم و لپ تاپم را روي آن گذاشتم . گفتم شايد همسفرم بخواهد تماشا كند به هر حال ممكن بود حوصله او هم سر برود . كم كم سر صحبت را با او باز كردم : " شما هم تماشا مي كنيد ؟! فيلم خوبي بايد باشد . اگر دوست داشته باشيد چيپس و نوشابه هم از فروشگاه قطار بخرم و با هم ميل كنيم ." هنوز حرفم تمام نشده بود كه با لحني مودبانه و با طمانينه خاصي جوابم داد : " نه متشكرم ! اين فيلم را بار ها و بارها ديده ام . شما تنها ببينيد بهتر است . " و باز هم به من لبخند زد . مطمئنم كه تا عمر دارم هيچ وقت اين لحظه را فراموش نخواهم كرد . چقدر زيبا به من لبخند زد . واقعا زيبا !
لپ تاپ را به سوي خودم كشيدم و مديا پلير را باز كردم . هنوز پخش فيلم شروع نشده بود . با خود فكر كردم كه همسفرم از كجا فهميد كه نام فيلم چيست و گفت كه آن را بارها و بارها ديده است . حتي خود من هم به عنوان ليبل فيلم توجه نكرده بودم . گفتم شايد او ديده باشد . چه مي دانم ! به چه چيزهايي فكر مي كنم ! شايد او اصلا دوست ندارد فيلم ببيند و مي خواهد با خود خلوت كند و از همين رو به من اينگونه پاسخ داده است . فيلم شروع شد . زنگها براي كه به صدا در مي آيند . صحنه هاي ابتداعي فيلم صحنه هاي تاريكي بود . مردي در اتاق خواب خوابيده بود . تلفن زنگ خورد . از تخت برخاست و گوشي را برداشت . از عكس العمل او معلوم بود كه صدايي از آن طرف خط نمي آيد . با عصبانيت گوشي را گذاشت و دوباره به بستر رفت . چند ثانيه بعد ناگهان برخاست و نشست . حالت وحشتناكي به خود گرفت . دستهايش را به طرف گردن برد . چشمهايش پر از خون شد . رگهاي گردنش بيرون زد . نعره اي كشيد و ... خلاص . واقعا وحشتناك بود . يك لحظه چشمانم را بستم و وقتي كه باز كردم به صورت همسفرم خيره شدم . او هنوز به من نگاه مي كرد و دوباره لبخند زد . لبخند او دوباره آرامم كرد . باز مشغول تماشاي فيلم شدم . پس از مرگ وحشتناك اين اولي براي چند نفر ديگر هم همين اتفاق افتاد و همه به همين شكل , ابتدا زنگ تلفن , سپس ... تمام ! پليس وارد ماجرا شد اما هر چه تلاش كرد ردپايي از اين قاتل مرموز پيدا نكرد . آنقدر صحنه هاي فيلم وحشتناك بود كه تصميم گرفتم ديگر تماشا نكنم . لپ تاپم را خاموش كردم و بستم . با خودم گفتم اين قاتل مرموز هيچ كسي جز جناب عزراييل نمي تواند باشد . كه به اين راحتي از همه جا عبور مي كند و به هر جايي كه بخواهد وارد مي شود و جان آدمها را مي گيرد . همان لحظه از خدا خواستم كه اگر قرار شد روزي عزراييل بيايد و جانم را بگيرد , قبل از آن توسط سكته اي آني جانم را بگيرد كه لااقل با ديدن چهره ناخوشايندش زجر كش نشوم ! به خودم و به فكر خودم خنديدم . بلند هم خنديدم ! چرا كه در صورت سكته آني هم باز بايد حضرت عزراييل را ملاقات كنم ! براي اين كه كمي آرام شوم و فيلم را فراموش كنم , باز چشم به چهره همسفرم دوختم . واقعا كه چه چهره جذابي دارد . متبسم و خوشرو . عجب غلطي كردم اين لحظه ها را به ديدن اين فيلم وحشتناك سپري كردم ! كاش ساعتها مي نشستم و به چهره او نگاه مي كردم . ناخودآگاه احساس كردم كه دارم عاشقش مي شوم . او به من لبخند مي زد و من هم به زحمت با حركات عضله صورتم , لبهايم را به نشانه لبخند متقابل تكان مي دادم و مي كشيدم . ناگهان قطار به شدت ترمز كرد . به طوري كه من به جلو پرتاب شدم و در آغوشش جا خوش كردم . اگر چه يك لحظه احساس عجيبي پيدا كردم , اما به شدت شرمگين شدم و از او معذرت خواستم كه نتوانستم خودم را كنترل كنم . او باز هم به من لبخند زد به نشانه اين كه مسئله اي نيست . برخاستم و شيشه پنجره را پايين كشيدم . كورسوي چراغهاي شهري به چشم مي خورد . ولي هنوز قطار به ايستگاه آن شهر نرسيده بود . تلفن همراهم زنگ خورد . جواب كه دادم , صدايي از آن سوي خط نيامد . گوشي را بستم و در جيبم گذاشتم . همسفرم برخاست و با همان لبخند هميشگي به من گفت : " من همين جا پياده مي شوم . شما هم با من مي آييد ؟ " و من بي اختيار به دنبال لبخند او را ه افتادم . . . . . ..
محمد مهدي
يكشنبه 13/11/1381
چند سال پيش زماني كه در كلاس سوم رياضي ، معلم و استاد بزرگوار و نامدار و عاليقدرم در درس ادبيات ، استاد مير صادقي ، نهايت علاقه و عشق و ارادت خود را به جناب حافظ ابراز مي كرد ، در يكي از جلسات آزاد كه دوستان در آن مي توانستند ، شعرها و متن ها و نوشته هاي ادبي خود را بخوانند ، براي خوشامد استاد ، متني نوشتم مسجع و با استفاده از ابيات غزلهاي خواجه آن را پرداختم و پيراستم . و در همان جلسه از استاد خواستم كه اين متن مسجع (كه البته حالا از پس سالهاي خامي و بي تجربگي ، به اشتباه چند جمله از آن پي برده ام ) را در حضور وي و دوستان قرائت كنم . استاد با كمال بزرگواري با آنكه بر معايب و ايرادهاي متن ، واقف بودند ، بسيار ابراز مسرت و رضايت نمودند و بسيار بر من منت گذاشتند و از آن پس رابطه استادي و شاگردي و مرادي و مريدي ، چنان قوت گرفت كه روز به روز مرا بيشتر شيفته ي كسب تجربه از محضر استاد مي كرد و هنوز هم پس از حدود چهار سال ، اين رابطه ادامه دارد .
و اما ، حالا ، نه براي خوشامد استاد ، كه براي ابراز علاقه و ميل باطني و ارادت قلبي به محضر خواجه شيراز و استاد غزل ، همان متن را با همه عيبها و كاستي ها ، و در عين حال سرشار از احساسات نوجوانانه آن سالها ، ذكر مي كنم .
زلف بر باد داده اي و عطر خويش پراكنده اي . جمعي را مست و بي هوش كرده اي و عده اي را مسرور و مدهوش . از كدامين لعل مذاب نوشيده اي كه اينچنين خراب در گوشه ميخانه افتاده اي ؟ دست در ساعد كدام ساقي سيمين ساق نهاده اي كه دل از دست داده اي ؟ كدامين سر عظيم را فاش گفته اي كه دلشادي و كه را بنده اي كه آزادي ؟ كدام حجاب را برداشتي و به كدام راه بي حجاب قدم گذاشتي ؟
حافظا !
روز نيايد كه تو را و زمزمه خيال تو را ياد نكنم و شب نباشد كه با نغمه دل انگيز تو باغ جان را آباد نكنم :
هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش
“ كلامت درد هر مرد است و درمان هر درد “ مرهم زخمهاي كهنه و آرامش جانهاي خسته ، دل را صفا مي دهد و روح را جلا . دل مرده را زنده مي كند و ديده نابينا را بيننده . كوير برهوت را گلستان و صحراي بي علف را بوستان . نواي عشق است و آواي وصال :
فكند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نواي بانگ غزلهاي حافظ از شيراز
حافظا !
تو را به مستي و شور و به بندگي و سرور شناسند ، از همه كس رميده و به حلقه زلف درآمده :
زبس كه شد دل حافظ رميده از همه كس
كنون ز حلقه زلفت بدر نمي آيد
حافظا !
از سبوي شراب معرفت و حقيقت كه نوشيده اي ما را نشاني ده و راهي كه ما نيز در اين دير خراب آباد محرم رازيم و در پي صد نياز :
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو
حافظا !
شرابي در جام معرفت ريختي و شوري در ضمير اهل حقيقت انگيختي كه تا ابد تو را نامدار خواهد كرد و پايدار كه تا جمع عشق بازان و حقيقت طلبان بر پاست و بر جا ، هر گز غبار فراموشي نگيرد و نميرد :
گويند ذكر خيرش در خيل عشق بازان
هر جا كه نام حافظ در انجمن بيايد
يا علي ـ محمد مهدي
يكي از شعرهاي قديمي ام درقالب قطعه . به سبب كم تجربگي دوران نوجواني ام بسيار خام و ناپخته است ولي هميشه دوستش داشتم .
خوش آن باشد كه عاشق را نهايت
رسيدن بر سر كوي تو باشد
پس از اندوه جانسوز فراقت
شميم جانفزا بوي تو باشد
ز بند خود رها گردد تمامي
اسير خال و ابروي تو باشد
به هر سو رو كند روي تو بيند
نماز عاشقي سوي تو باشد
كند صبحي دگر را او به اميد
كه مهر صبح نو روي تو باشد
نوازد آتشين موسيقي عشق
كه تار ساز دل موي تو باشد
چنان فرياد زد كه هوش از سرم پريد؛
تا كي؟
تا كجا؟
چقدر؟
همين قدر!
تا همين جا!
همين حالا!
ارديبهشت 81
حیاط دانشکده
شب كه شد , خواست وسايلش را جمع كند و به خانه بر گردد . از روي جعبه بلند شد . قوطي هاي واكس , فرچه ها و پارچه ها را با دقت توي جعبه گذاشت . بند چرمي رنگ و رو رفته جعبه را برداشت و به روي شانه اش كشيد . ساعت نداشت ولي از آنجا كه اتوبوسها , بدون مسافر ايستگاه را ترك مي كردند , حدس زد كه بايد حول و حوش ساعت نه باشد . چند قدم بيشتر بر نداشته بود كه اتومبيلي در كنار پياده رو توقف كرد . زني از داخل اتومبيل فرياد زد :
-" هاي پسر , يه ديقه بيا اينجا " .
برگشت . به اتومبيل نگاه كرد . خيلي شيك و تميز بود . ماشينها را نمي شناخت ولي از قيافه ماشين پيدا بود كه خيلي گرانقيمت است .
فوري از روي جوي آب پريد . با خودش فكر كرد كه لابد سرنشين اتومبيل مي خواهد كفشش را واكس بزند . در اتومبيل باز شد . بي آن كه به صورت زن نگاه كند , حواسش به كفشهاي او رفت . اما كفشها سفيد بود . و كفش سفيد هم كه به واكس زدن احتياجي نداشت . در همين حين به صورت زن نگاه كرد . صورت چروكيده و پير زن , سن وسالي بالاي شصت را نشان مي داد , اگر چه صدايش به اين پيري نبود . نزديك تر رفت .
- با من كاري داشتيد , خانم ؟
- آره . بيا جلوتر .
جلوتر رفت ولي ترسيد و ايستاد . زن به طرف راننده رو برگرداند وگفت:
- نگاه كن سيروس ! انگار كه خود سعيده , نه ؟ سعيد من , سعيد بيچاره من , سعيد در به در من . نگاه كن , مثل سيبي كه ... ! آره , خيلي شبيه سعيده ...!
زن ناگهان پريد و او را در آغوش گرفت . احساس شرم وخجالت از اين كه يك زن او را در بغل گرفته است , خيلي اذيتش كرد . خواست خودش را از دستان زن جدا كند . اما به قدري محكم او را در آغوش گرفته بود كه هر كاري كرد نتوانست خود را از دستان او آزاد كند . زن گريه مي كرد و او را مي بوسيد . اما در يك آن توانست خود را از دستان زن برهاند . جعبه را از روي زمين بر داشت و سريع شروع به دويدن كرد . به پشت سر نگاه كرد . زن دو زانو بر روي زمين نشسته بود با نگاهش او را دنبال مي كرد . دستانش را به سوي او دراز كرده بود و به شدت مي گريست .
به ايستگاه كه رسيد , آخرين اتوبوس هم رفته بود . دلش نيامد كه مقداري از درآمد ناچيز امروزش را , صرف كرايه تاكسي كند . چهار ايستگاه تا خانه بيشتر راه نداشت و اگر پياده مي رفت , در عرض نيم ساعت به خانه مي رسيد . چهاراه اول را رد كرد و وارد خيابان فرعي شد . مردي در كنار پياده رو , در حلب روغن آتش درست كرده و سخت به آن چسبيده بود . غننيمتي بود . حداقل براي چند دقيقه مي توانست خودش را گرم كند و دوباره به راهش ادامه دهد . رفت و در كنار آتش ايستاد . جعبه را روي زمين گذاشت و دستهايش را بر روي آتش گرفت . مرد , سرش را از زير پتو بيرون كشيد و مستقيم به صورتش نگاه كرد . هر دو خيره به هم نگاه كردند . انگار سالهاست كه همديگر را مي شناسند . شايد هم ترسيده بودند , از اين كه هريك صورت خود را در چهره ديگري مي ديد . خيلي به هم شبيه بودند , جز اين كه زير چشمهاي مرد گود رفته بود و سياه شده بود . مرد دست در جيب كت پاره و كهنه اش كرد . زرورقي بيرون آورد و دوباره سرش را به زير پتو كشيد...
محمد مهدي
26/4/1381