Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
Send PM (By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
اَلَّذِینَ اِذا اَصَابَهُمُ المُصِیبَةُ قَالوُا اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ
باز هم فاجعه ای دیگر و مصیبتی تازه ! این بار در بم ، یکی از شهرهای محروم استان کرمان . مردم خسته از فعالیت هفته ی گذشته ، جمعه را کمی بیشتر می خوابند و در خواب ، مرگ به سراغ ایشان می آید . به راستی کدام یک از ایشان خبر داشت که زلزله ای در راه است و فاجعه ای عظیم به بار خواهد آورد ؟
« ... وَ مَا تَدرِی نَفسٌ مَاذَا تَکسِبُ غَدًا وَ مَا تَدرِی نَفسٌ بِاَیَّ اَرضٍ تَمُوتُ اِنَّ اللهَ عَلیِمٌ خَبِیرٌ ( لقمان – 34 ) ... و هیچ کس نمی داند که فردا چه چیز را به دست خواهد آورد و کسی نمی داند که در کدام زمین خواهد مرد . خدا دانا و آگاه است . »
به راستی کدام یک از جانباختگان و حادثه دیدگان این مصیبت بزرگ ، چند شب پیش در یلدا ، در شب چله ، که در کنار خانواده و بستگان آن شب را گذراند ، به این می اندیشید که فردا و فرداها ، چه خواهد کرد و کجا خواهد بود ؟ به حتم هیچ کدام به این فکر نمی کردند که چند شب دیگر ، ناگهان عفریت مرگ خود یا فردی از خانواده شان را در بر خواهد گرفت .
« ... لِکُلِّ اُمَّةٍ اَجَلٌ اِذَا جَاءَ اَجَلُهُم فَلَا یَستَئخِروُنَ سَاعَةً وَ لا یَستَقدِموُنَ ( اعراف – 34 ) ... هر امتی را مدت عمری است ، چون اجلشان فراز آید ، یک ساعت پیش و پس نشوند . »
زلزله ی بم و حوادثی از این دست ، اگر چه جانسوز است و ناگوار ، اما حکم و مشیت الهی است . شاید یک هشدار است . یک هشدار جدی به خواب زدگان . که ای در خواب ماندگان ! ای نشستگان ! ای فراموش کنندگان ! ای مردم : « یَا اَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُم اِنَّ زَلزَلَةَ السَّاعَةِ شَیءٌ عَظیِمٌ ( حج – 1 ) ای مردم ! از پروردگارتان بترسیدکه زلزله ی روز قیامت ، حادثه ی بزرگی است »
بدانید و آگاه باشید که آن زلزله ی روز پسین نزدیک است . آن روز است که بینی ، هر شیردهی ، نوزاد خود به گوشه ای انداخته و می گریزد . و آن روز بینی که مردم چونان مُسکران ، مست و بی عنان می گریزند ، حال آنکه مست نیستند . بلکه از شدت عذاب خداوند ، آن گونه ترسان و هراس ناک به هر سوی می دوند شاید محل امنی بیابند که در آن پنهان شوند ، اما هیهات که : « کَلَّا لَا وَزَر * اِلَی رَبِّکَ یَومَئِذِ ٍالمُستَقَرُّ ( قیامة – 11 ، 12 ) هرگز پناهگاهی نیست . قرارگاه همه در این روز نزد پروردگار توست »
من در کرمان بوده ام . ( یکی از شهرهای کرمان و نه مرکز استان ) اتفاقا زمستان هم بوده ام . برای چند ماه . و می دانم شبهای سرد کرمان چگونه است . یک بار چنان سرد بود که حتی با وجود لباس گرم فراوان که به تن داشتم ، در چند دقیقه ی کوتاه ، خارج از محل سکونتم ، گونه هایم یخ زد و چند روزی کبود بود . سرمای شبهای کرمان را من با تمام وجودم حس کرده ام و می دانم ، آن بی خانمانهایی که بی شک ، عزیزی را هم در این مصیبت عظمی از دست داده اند ، چگونه همین حالا دارند می لرزند . باید به یاریشان شتافت . زخمهای عمیقی را که امروز بر پیکره و جسم و جان قاطبه ی مردم بم که در محرومیت و فقر و نابسامانی زندگی می کنند نمی توان تا همیشه ، مرهم گذاشت ، اما می توان از شدت درد آن کاست . و این با همدردی و یاری میسر است . امشب ، اشکهای بسیاری از گونه ها بر داغ عزیزان خواهد چکید که بی شک در آن شدت سرما بر گونه ها یخ خواهد بست . امشب ، شب ماتم زدگان و دل شکسته گان است . امشب مادری در لابلای آوار خانه ، به دنبال ردی از فرزندش خواهد گشت . امشب ، فرزندی ، جنازه ی بی جان پدر و مادر را از زیر خاک بیرون خواهد کشید . امشب ... امشب ... امشب چه خبر است ؟ همه ی فرشته ها هم دارند گریه می کنند . بغض راه گلوی مرا هم بسته ... .
دو شنبه ی هفته ی گذشته ، در روزهای پایانی ماه مبارک رمضان و روزهای آخر یازدهمین جشنواره ی بین المللی قرآن کریم ، مراسم معرفی و قدردانی از برگزیدگان اولین دوره ی مسابقات وبلاگ نویسی ماه مبارک رمضان ، با حضور وزرای محترم کشور و فرهنگ و ارشاد اسلامی ، آقایان موسوی لاری و دکتر مسجد جامعی و رییس محترم سازمان تبلیغات اسلامی ، آقای دکتر خاموشی در محل سالن اجتماعات مرکز آفرینش های هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برگزار شد . من هم در این دوره از مسابقات شرکت کردم . و به رغم چند اشتباه از جانب طراحان و برگزار کنندگان مسابقه که باعث شد ، طی یک حرکت ناجوانمردانه ! در روز آخر مسابقات به لحاظ کسب معدل نمرات بازدید کنندگان در رتبه ی بسیار پایینی قرار بگیرم ، اما با توجه به رای و نمره ی بالای هیئت داوران به وبلاگ من ، در نتیجه به عنوان سومین وبلاگ در میان حدود پانصد وبلاگ شرکت کننده ، قرار گرفتم . و با توجه به این که هیئت داوران هیچ وبلاگی را شایسته ی احراز رتبه های اول و دوم ندانست ، در نتیجه مقام پنجم ( سومین وبلاگ ) را کسب کردم و علاوه بر لوح تقدیر این دوره از مسابقات به امضای وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی ، هفت سکه ی بهار آزادی به عنوان جایزه از دست وزیر محترم کشور دریافت کردم . از آنجا که هنوز مجهز به دوربین دیجیتال نشدم ! امکان عکسبرداری و درج آن در وبلاگ برایم ممکن نشد ، به رغم آنکه یکی از همراهانم از مراسم فیلمبرداری نمود ، لکن به علت مشکلات فنی ، نتوانستم از فیلم موجود ، چند قطعه عکس ، استخراج کنم . اماسایت تبیانبه جهت این که همراه با این مراسم ، مراسم قرعه کشی جوایز مربوط به غرفه ی خود در نمایشگاه را برگزار نمود ، چند قطعه عکس از این مراسم را به نمایش گذاشت . عکس های زیر مربوط به همین مراسم است . در عکس چهارم ، به شرط آن که چشمان تیزبینی داشته باشید ، می توانید من را در ردیف سوم نشسته از پایین و نفر دوم از سمت چپ ، درست زیر لنز دوربین پشت سر آقایی که احتمالا استقلالی است ، ( آدرس دادن از این دقیق تر ! ) مشاهده کنید !
خوانندگان عزیز ! من از میان تلی از کاغذهای باطله ، انواع و اقسام کتابها ، مجله ها ، روزنامه ها ، جزوه ها ، سی دی ها ، شیشه ها و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید ، برای شما می نویسم . هر لحظه ، صدای شکستن چیزی از زیر پای من به گوش می رسد . ولی تشخیص و تخمین خسارات وارده ، به جهت عمق فاجعه ! فعلا ممکن نیست .
نمی دونید چه خبره اینجا ! از پریشب تا حالا اطاقم رو ریختم تازه رسیدم که کتابخونم رو یه کم مرتب کنم . هنوز طبقات کمد و میزم رو هم خالی نکردم . دارم به معنای واقعی دیوونه می شم . نمی دونم چرا زد به کلّم ! عجب غلطی کردم ها ! یه کی نبود بگه که آخه دست تنها چه طوری می خوای این همه خرت و پرت رو مرتب کنی . لااقل می ذاشتی برای یه وقتی که یه کمک حالی ، کسی باشه ، کمکت کنه ! ( اووووووه حالا کو تا اون موقع ! ) شما حساب کنید ، قد یک سال و دو ماه ، حدود چهار عنوان روزنامه و نزدیک سی ، سی و پنج عنوان مجله از نوع هفتگی و ماهانه ، یه جا جمع بشه ! به همه ی اینها ، جزوه ها و کتابهای لااقل سه ترم که هنوز مابین باقی کتابها و جزوه های دیگه هنوز جایی برای خودشون باز نکردن ، حدود بیست تا شیشه ی خالی مرکب که هر کدومش یه طرف اطاقته ، چیزی نزدیک به پنجاه شصت تا خودکار و مداد که نمی دونم چرا زیر تختم یه کلونی تشکیل دادن ! و کلی سی دی که روشون رو ننوشتم و اصلا بعضی هاشون رو نمی دونم چی هستن ، و هزار و یک تیکه و خورده ریز دیگه اضافه کنید . روی کتابخونه هم قد دو سانت خاک نشسته ! امروز هم من برای خانواده ، نهار ( که البته فکر نمی کنم دیگه به غذایی که ساعت چهار بعد از ظهر خورده بشه ، نهار بگن ! ) درست کردم و افتضاح شد . برنج شفته ، مرغ نپخته ! حالا هر کی جای من باشه ، دیوونه نمی شه ؟!
از شوخی گذشته ، این چند روز یه تصمیم بزرگ گرفتم . می خوام یه تکونی به خودم بدم . می خوام خیلی چیزها رو عوض بکنم . می خوام دست به یه کاربزرگ بزنم که معمولا تو زندگی هر کسی یه بار اتفاق می افته . البته هستن کسایی که دو ، سه یا حداکثر چهار بار براشون از این اتفاقها می افته ! ولی برای ما همون یه بارش بسه ! به خاطر همین هم از خودم و از اطرافم شروع کردم . باید همه چیز رو تغییر بدم برای این که خیلی چیزها تغییر بکنه . یک انقلاب تا اتفاقات بزرگی بیفته . از امروز شروع کردم ، رسما ً . تا خدا چی بخواد . من شدیدا به این آیه ی شریفه از قرآن کریم که می فرماید : " ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم – خداوند سرنوشت و حال و روز هیچ قومی را تغییر نمی دهد ، مگر آن که آنان خود را تغییر دهند " اعتقاد دارم . پس خودم باید شروع کنم . باید پایه گذار اتفاقات و تصمیمات مهم و سرنوشت سازی در زندگی ام باشم . پس می تونم از همین تغییرات کوچک در اطراف خودم شروع کنم تا تغییرات بزرگ در درون خودم . به قول نمی دونم کی : " فردا روز دیگری است " . می خوام از این به بعد هر روز صبح که ازخواب پا می شم برای بیدار شدن بهونه ای داشته باشم . وشبها به امید رسیدن فردا بخوابم . مطمئنا در این راهی هم که در پیش می گیرم ، دیگه اتفاقات خورده ریز و تا حدودی هم نصف و نیمه ! دیگه نمی تونن جلوی من رو بگیرن . من تصمیم خودم رو گرفتم . من می تونم . مطمئنم !