Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
Send PM (By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
وه! چند روز گذشت از آخرین پست؟! این "روزانههای محمّدمهدی کارگر" چیه پس که این بغل نوشتم من؟!
امروز حالم خوبه شکر خدا. اوّلین جمعهای هم هست در طول یک ماه گذشته که خونه هستم. ( به دلایلی که در پست بعد مینویسم، بخشی از متن رو حذف کردم. 9/6/85) سفرنامهی اوّل: جمعه 13مرداد 85، رشت سفرنامهی دوّم: جمعه 20 مرداد 85، رودبار الموت، قزوین سفرنامهی سوّم: جمعه 27مرداد 85؛ طالقان به همراه مادربزرگم و خالههام و خانوادههاشون رفتیم طالقان. هر چند طالقان رو باید در بهار دید و زیباییش رو حس کرد، امّا در تابستان هم خوب و قشنگ بود.
تقریباً ساعت یازده صبح بود که بدون برنامهی قبلی رفتیم رشت. البته بیست کیلومتری رشت. یه روز خوب و آفتابی و نسبتاً خنک. تو راه برگشت رفتیم زیارت امامزاده هاشم _علیه السّلام _ که جاتون خالی. خیلی خوب بود! بیست کیلومتر بعد از امامزاده هاشم، برخوردیم به منطقهای به نام "رشتهرود" که پیش از این ندیدهبودمش. یک منطقهی رویایی و زیبا!
یه رودخونهی رویایی زیر یک پل قدیمی سنگی! فیلترهای لازم رو همراه نداشتم تا از شدّت نور و رفلهی آب کم کنم.
رودخونه از زاویهای دیگر
ماهیگیران!
گاو بینوا... تازه مرده بود. نمیدونم چرا، شاید از روی پل توی رودخونه افتاده بود.
تو راه برگشت جایی توقّف کرده و چایی میخوردیم که این آقا با الاغش که مدام خودش رو میگرفت و ناز میکرد، میخواستن از جادّه رد بشن.
این جمعه هم رفتیم الموت. یکی از همکاران اداره انقدر از الموت و طبیعتش و کوههای رمزآلودش تعریف کرد که مصمّم شدیم و بریم اون منطقه رو کشف کنیم. تا خود قلعهی الموت، که قلعهی حسن صبّاح، یکی از بزرگترین تروریستهای تاریخ باشه، رفتیم. با همهی زیبایی راه، چیزی که آزاردهنده است، جادّهی پیچ در پیچش در فراز درههای عمیقه. طوری که هم سرعت سیر رو خیلی کم میکنه، هم مدام باید پا روی ترمز باشه. ما خودمون مجبور شدیم، میانهی راه، لنت ترمز چرخهای جلو رو خودمون عوض کنیم. خدا رو شکر تو ماشین یدکی داشتیم، و الّا معلوم نبود چطوری باید برمیگشتیم!
اینجا قلعهی الموت هست. از پایین تا سر گردنه چیزی در حدود بیست دقیقه طول میکشه تا با یک سرعت معمولی، به اونجا برسید. وقتی رسیدید یه نگاه به سمت راست میاندازید و تازه میفهمید که هیچ رقمه پاهاتون توانایی رفتن تا خود قلعه رو ندارن!
اینجا همون گردنه است که توی عکس قبلی گفتم!
این یک پست نگهبانی قلعه بوده که در بالای گردنه قرار داره.
منظرهی روستا از بالا
اینجا هم دریاچهی اوان هست. یک دریاچهی طبیعی کوچک و زیبا در منطقهی مرکزی رودبار الموت
"ویحاً للطّالقان! فإنّ لله فیها کنوزاً لیست من ذهب و لا فضّة و لکن رجال بها عرفوالله حقّ معرفته و هم انصارالمهدی فی آخرالزّمان" این حدیث از امام صادق ـعلیه السّلام ـ نقل شده. طالقان مردان بزرگی داشته و داره. چهرههایی چون مرحوم آیتالله طالقانی، مرحوم درویش عبدالمجید طالقانی _ شکستهنویس بیهمتای دورهی صفوی _ ، استاد غلامحسین امیرخانی _رییس انجمن خوشنویسان ایران_ و ...
بر بالای رودخانهی طالقان، بخش مرکزی طالقان
از راست: شوهرخالم، پسر اونیکی خالم! و برادرم. مثلاً رفتن ماهی بگیرن! یه قلّاب رو شکستن، شوهر خالم توی آب افتاد، گوشی موبایلش هم آب خورد، یه دونه ماهی هم نتونستن بگیرن. ماهی داشتها! قلّاب رو نمیگرفتن پرروها!
سور و سات نهار! به جهت جریحه دار نشدن ذائقهی عمومی(!)، از انتشار عکس همهی جوجهکبابها معذورم. جاتون رو خالی کردیم البته!
یه دقیقه رفتیم تو آبها!
اینجا، مزار امامزاده هارون ابن موسی، برادر امام رضا _علیهم السّلام _ در روستای جوستان طالقان هست. ما دقیقاً در روز میلاد این امامزادهی جلیل القدر در 23 رجب، مهمان حضرت بودیم. ساختمان قدیمی و سادهای داره. یک بار پرسیدم که چرا ساختمان شایسته و مرقد بایستهای برای این امامزاده، تدارک نمیشه؟ تولیت امامزاده گفت که میراث فرهنگی اجازه نمیده که کوچکترین دستی به بنا زده بشه و الّا پول به اندازهی کافی هست. یه گله هم بکنم از تولیت این امامزاده که به رغم درخواست مودبانه من مبنی بر عکّاسی از داخل حرم امامزاده و راهاندازی یک سایت اینترنتی به نام امامزاده، متأسّفانه با برخورد ناشایست ایشان مواجه شدم. میتونستم بدون اجازه هم عکس بگیرم. کسی که نبود داخل! متاسّفانه بعضیها از این که بهشون احترام گذاشته بشه، خوششون نمیاد!
این بود انشای تصویری من دربارهی مسافرتهای یک روزهی تابستانی!
در ضمن این پست به صورت آفلاین از طریق نرمافزار Windows Live Writer که یکی از محصولات جدید مایکروسافت بر پایهی پلتفرم Live هست، نوشته و سپس بر روی اینترنت پست شده است. این نرمافزار رو که توانایی کار با سیستم موبل تایپ را هم دارد، میتوانید به صورت رایگان از سایت Live دریافت کنید. البته ایرادهایی هم داره. مثلاً اسم عکسها رو عوض کرد، کیفیت عکسها رو پایین آورد، در حالی که حجمشون رو افزایش داد و مجبور شدم دستی همهی عکسها رو اصلاح کنم.
در خلال سالهای 1365 تا 1369، در نهمین و آخرین طبقه از ساختمان بلندی سکونت داشتیم. چیزی در حدود بیست سال پیش. در آن سالها، شاید ساختمانهای بلندمرتبهی تهران از صد ساختمان فراتر نمیرفت. بر عکس امروز که چند هزار ساختمان بلندتر از شش طبقه در تهران داریم. هر چند خردسال بودم، امّا خاطرات زندگی در واحد "29" را به خوبی به یاد دارم. شرایط آن سالها شاید، باعث این ماندگاری شدهاست. جنگ، بمباران هوایی و موشکباران تهران، رفتن به مدرسه و ...
از پنجرهی خانه و گاه راهپلّهها، رد قرمز رنگ هواپیماهای دشمن را میگرفتیم. آتش انفجار بمبها را که بلند میشد میدیدیم. سال 66 که اوج موشکباران تهران بود را هم خوب به یاد میآورم. خصوصاً شب اوّل موشکباران تهران؛ همانشبی که زایشگاه باهر که چیزی حدود دوهزار متر فقط با ما فاصله داشت، مورد اصابت موشک قرار گرفت و مادران و نوزادان بسیاری در آن کشتهشدند. آن شب مهمان عمّه کوچکترم بودیم. انفجارها که شدّت گرفت، تصمیم گرفتیم زودتر به خانه برگردیم. خاطرم هست که تا صبح بر سر تهران موشک بارید. امّا پدرم قرص و محکم، بر خلاف همیشه که در بمبارانهای هوایی، به پناهگاه پایین ساختمان که همهی اهل کوچه و ساکنان خانههای اطراف میدان انقلاب به آن پناه میبردند، میرفتیم؛ گفت که میمانیم و به پناهگاه نمیرویم. خداوند ما را از شر دشمن حفظ خواهد کرد.
از بلندی آن ساختمان که همهی تهران قابل مشاهده بود، ردّ سفیدِ دودِ موشکهایِ دشمن را "رصد" میکردیم. تا وقتی که به گوشهای از شهر اصابت میکرد و آتش انفجار و صدای مهیب بلند میشد. در بمباران هوایی که برق را قطع میکردند و آسانسورها از کار میایستادند، مجبور بودیم، آن همه پلّه را طی کنیم و خود را به پناهگاه برسانیم. یک بار در همین شرایط و روی پلّهها، پدرم در حالی که برادر سه سالهام در حال پرت شدن از پلّهها بود، در حرکتی کاملاً متهوّرانه، خود را حایل بین او و زمین کرد و اگر چه از اتّفاقی مرگبار جلوگیری کرد، امّا خود به شدّت صدمه دید و چندماهی دست در گچ داشت.
کار دنیاست دیگر! امروز بعد از بیست سال، دوباره به همان ساختمان بازگشتهام. ساختمان از حالت مسکونی تبدیل به محیط اداری شدهاست و من کارمند همان ادارهام. بر طبقهی نهم، طبقهی دیگری اضافه کردهاند. من در طبقهی دهم ، باز هم به "رصد" مشغولم، این بار از نوعی دیگر! راستی دفتر رئیسم در طبقهی نهم و در واحدی است که روزگاری شمارهی 29 بر آن خوردهبود و حالا هزاران خاطره از آن آپارتمان، یکی یکی از جلوی چشمانم میگذرند. میخواهم در جلسات آتی که با ایشان دارم، وقتی که پا به خانهی دوران کودکیام گذاشتم، از خاطرات تلخ و شیرین آن روزها برایش بگویم.
***
چهل روز از شهادت سرداران رشید سپاه گذشت. نسیم شهادت دوباره میوزد انگار. شمیم جهاد هم به مشام میرسد. لشکر صاحب زمان ـ عجّلالله تعالی فرجهالشرّیف ـ که خود را آماده میکند انشاءالله؟!
ای لشکر صاحب زمان، آماده باش، آماده باش!
بهــر نبــــردی بیامان، آماده باش، آماده باش!
کاش نرفته بودم مدینه...
کاش نرفته بودم...
این مطلب رو در سایت شمسه دیدم. تو این روزای آخر ماه رمضان که حال درستی هم ندارم و اوضاعم کاملاً درهمه، من رو یاد سفر چند ماه پیش انداخت. سفری که " یه جوری" بود. امیدوارم اونی که باید فهمیده باشه، "یه جوری" یعنی چه...
خاطره
روزی حج
11 شهریور 1383
نویسنده: الهام گودرزی
1- اسمها كه اعلام شد ماندم چطوری پولش را جور میكند. حسابی ذوق كرد. فردایش پول را هم واریز كرد. همهاش را . شوكه شدم ؛ از كجا؟!
خندید و آستین مانتواش را بالا زد. دستبندش نبود. میگفت یادگار مادرش است.
2- وقتی رسیدیم، دلم گرفت. تپههای خاك با فاصلههای نزدیك كنار هم بودند. شكل قبر؛ اصلاً اسم نداشتند.
وسط یك زمین سنگلاخ؛ دورش هم میله كشیده بودند. میگفتند غریبند، باور نمیشد این قدر.
3- دیر رسیدیم مدینه. توی مسجد النبی راهمان ندادند. یكی از بچهها نشست كنار دیوار بقیع و شروع كرد به روضه خواندن. دستش را گرفته بود به دیوار و گریه میكرد. دو تا از دوستانش هم نشستند كنارش.
به حال خودشان نبودند. كلی غبطه خوردیم.
4- سنی بود. آمده بود كنار بقیع گریه میكرد. پسرش مرده بود، داشتند آنجا خاكش میكردند. عكس پرسش را نشانمان داد. گفت دعایش كنید. نمیگذاشتند برود سرخاك .
وقتی دیدیمش، بیشتر دلمان سوخت.
5- رفته بود پشت در، صدایش را كلفت كرده بود. زنگ زدند پایین، گفتند «مرد آمده توی هتل!»
بیچارهها با چوب آمدند بالا ببیند كی تخلف كرده!
- به خدا فقط میخواستم شوخی كنم.
زبانش بند آمده بود.
6- دو ساعت هم نشد. توی مدینه رفت بازار و زود برگشت، میگفت دیگر وقت ندارم؛ اینجا نباید وقت را تلف كرد.
7- خیابانهای اطراف مسجد النبی زن عرب شیعهای را دیدم با دخترش. كلی حرف زدیم. میگفت ایران هم آمدهاند. فردایش كه دیدمشان، جواب سلامم را هم ندادند. آنجا شیعهها خیلی میترسند.
8- این چند روز، نه درست و حسابی غذا میخورد، نه میخوابید. نصفه شب كه بیدار میشدیم، توی رختخوابش نبود. كفری شده بودیم. شب آخر رفتم دنبالش.
نشسته بود كنار بقیع؛ میگفت شب آخر است.
9- روز آخر نشسته بودم توی مسجد النبی. پیرزنی آمد جلو و قرآن را با زور داد دستم. نگاهش كردم. با اشاره حالیم كرد كه سواد ندارد. همان طور گفت: «من چند تا سوره را از حفظ میخوانم، تو غلطهایم را بگیر!»
همه را درست میخواند؛ تازه غلطهای من را هم میگرفت. از خجالت آب شدم.
10- مینشست توی مسجد النبی و مسجد الحرام با زنهای عرب صحبت میكرد. از خودش میگفت ؛ از خانواده آنها میپرسید...
میگفت عربیاش تقویت میشود. یك بار گفت: «اسم من خدیجه است. »
زن عربی هم گفت: «چه جالب، اسم پسر من هم محمد است. نگفتی چند سالت است؟»
سرخ شد. دیگر تقویت زبان عربی را کنار گذاشت.
11- حالت شوك زدهها را داشتم. دستم را به در و دیوار و ستونهای وسط میكشیدم. از دالان كه رد شدیم گفتند: «سجده كنید.»
چشمم كه افتاد بهش، سرم با شدت خورد روی زمین. من كجا! اینجا كجا!
12- وقتی چشمانتان به كعبه بیافتد، سه تا از آرزوهایتان برآورده میشود. حاج آقا گفت و تأكید كرد: «فكر كنید؛ خواستههای سطحی نداشته باشید.»
كلی حرف آماده كرده بودم. روز موعود قلبم دیگر تحمل نداشت . وقتی دیدمش، شوكه شدم. همه چیز را فراموش كردم.
13- تنها مسجدی كه اجازه داری نمازت را روی مهر بخوانی. انگار مسجد شجره مال ایرانیهاست.
14- دوست نداشتند. میگفتند «لا فایده؛ حرام!» ردمان میكردند. نمیشد دست بزنیم. آرزو شده بود برایمان...
كعبه، مقام ابراهیم، حجرالاسود،...
15- با چه سوز و گدازی دعا میخواند. هرچه نگاهش میكردیم از رو نمیرفت. دستش را دخیل بسته بود و گریه میكرد. تمام كه شد، همه خندیدیم.
رفته بود كنار ستون عمر، حاجت میخواست. وقتی فهمید، رفت پیش حاج آقا كلی استغفار كرد.
16- هرجا می رفت چند تا ورق هم با خودش میبرد. میخواند و گریه میكرد. حتی با خط خوردگیها هم بغض میكرد. میگفت سفرنامه حج دوستم است.
17- نمیدانم چرا؟شرطهها خیلی حساس بودند روی دادن تربت.
پول میدادیم گندم به كبوترها بدهند... میگرفتند.
پول میدادیم تربت بدهند... دعوا میكردند.
18- نشد برویم كوچه بنیهاشم تا شب آخر. آن هم برای وداع. شب شهادت حضرت زهرا بود و كوچه تاریك.
حاج آقا میگفت شبها كوچه بنیهاشم غوغاست. كاش صبح نمیشد.
19- رفته بودیم حرأ. بچهها شرط بسته بودند نمیتوانم برسم بالا. توی راه هرچه بلد بودم خواندم.
آیةالكرسی، امن یجیب، حمد، صلوات،...
ازشان جلو زدم. همه ماتشان برده بود.
20- داشت میآمد حرأ. گفتیم عمراً بتواند بیاید بالا؛ آن هم با این كفشها.
پای كوه كه رسید، كفشها را درآورد زد زیر بغلش. تند و تند از سنگها رفت بالا.
21- در مسجد قبأ، وضوخانه سنیها با شیعهها فرق دارد.
زن عرب اشتباهی آمده بود وضوخانة شیعهها، داشت دماغش را تمیز میكرد. حالم به هم خورد؛ گفتم: «كیفیر!» یعنی كثیف. حالا كی بیاید باقالی بار كند. فكر كرده بود گفتهام كافر. زبان گرفته بود: «ایرانی، نجس!»
بالاخره با وساطت حاج اقا قائله خوابیده وگرنه توی مسجد هم راهم نمیدادند.
این ترك زبانی آخر كار دستم میدهد.
22- اگر دو روز میرفت سفر، دائم گوشی تلفن دستش بود؛ زنگ میزد خانه. این دو هفته یك بار هم طرف تلفن نرفت.
23- تازه برگشته بودند.
توی فردگاه دست زدم روی شانهاش و پرسیدم:«كعبه را دیدی، یاد ما هم بودی؟»
لبخند زد و گفت: «دعا كردم. برای ظهور آقا دعا كردم!»
آمد
با جامه ای سپید
از سوی آفتاب
آمد
در هاله ای ز نور
مهشید و ماهتاب
...
17/3/1383
18:30
... و " تو " در روزی از همین روزها زاده شدی . در خرداد !در روزی بزرگ برای خیلی ها . " خودت ، خانواده ات و همه ی کسانی که دوستت دارند ! "
خرداد ، ماه قشنگی است . ماه زادن هاست و تولدها ! ماه روییدن هاست و بالیدن ها ! ماه " تو " است و " من " . ماه " ما " است که در خرداد زاده شدیم !
خرداد که می رسد ، پیام می دهد ! که شکر کن خداوندگارت را که سالی بیشتر به تو " حیات " عطا کرد ! هان ! هُش دار ! که بیست گذشت ، بیست و یک گذشت ، بیست و دو گذشت ، ... .
همه ی ماه های خدا مبارکند . اما برای من ، خرداد مبارکتر است ! و این خرداد مبارکترین خردادهای گذشته است . امید که خداوندگار برای همیشه ، همه ی خردادها را برای " ما " ، مبارک و فرخنده دارد !
**********
خیلی خیلی متاسفم ! جایی که هستم ، شاید یکی از سریعترین ارتباطات اینترنتی را در بین دانشگاه های ایران دارد . در سایت شماره ی یک دانشگاه ، بیست دستگاه رایانه ی تازه نصب شده و همه به شبکه متصلند . پریروز داشتم آماری می گرفتم از کارکرد دانشجویان ! دقیقا هجده رایانه از این بیست تا ، " فقط " کاربردشان در اطاقهای گفتگوی سایت یاهو! بود . واقعا متاسفم . برای دانشجویی که تمام استفاده اش از اینترنت فقط پیغام رسان یاهو! است . نه این که خود از این امکان استفاده نکنم . نه ! من هم از این پیغام رسان استفاده می کنم و بعضا ساعتهای طولانی . اما فقط با دوستان و کسانی که می شناسم و در سیاهه ی نشان های اینترنتی من ، اضافه شده اند . و در کنار این ، یقینا و قطعا استفاده های اصلی من از اینترنت ، چیز دیگری است . بی اجازه البته ! و فقط محض اقناع کنجکاوی ، چند نفری از این دانشجویان " مد روز چت باز " را زیر نظر گرفتم . جالب آن که هر چه هم می گویند و می نویسند ، همه دروغ است ! طرف را می شناسم که اهل یکی از بدترین محله های همین شهر است ، اما در اطاق گفتگو خود را پسری تهرانی و ساکن خیابان ولی عصر تهران معرفی می کند ! اما دوستان تهرانی خودم هم دست کمی از این فرد و افراد مشابه ندارند . همه چیز در این اطاق های گفتگو ، دروغ و حیله و نیرنگ است و من متاسفم که می بینم دانشجویان هم در سلک " لاابالی گران اینترنتی " در آمده اند . اگر دانشجو این است و دانشجویی به این ، عطایش را به لقایش بخشیدم !
**********
سه شنبه به تهران بر می گردم . این ترم بیش از آن چه به نظر می آمد کوتاه بود . سرعت درس دادن آقایان و خانم های اساتید هم گویا به تأسی از افزایش سرعت لینک اینترنتی دانشگاه ، سر به فلک می گذارد ! امروز سی و یکم اردیبهشت است و بسیاری از درس ها پایان یافته . تا ترم قبل که تهران بودم ، اینطور نبود . در تهران ، کلاسها نیمه تمام می ماند و به تابستان موکول می شد . با این حال کیفیت آموزش در شهرستان ها به شدت افتضاح و غیر قابل تحمل است . خدا را شکر که بیشترین بخش از واحدهای درسی ام را در تهران گذراندم و الا سر آخر به جای فارغ التحصیل بی کار ، می شدم " فارغ التحصیل بی سواد بی کار " !
**********
... و آخراین که دعا کنیم خداوند ، دلهای بیمار آنانی که برای دیگران جز شرارت و بدی و فلاکت ندارند ، شفا دهد ، ان شاء الله !
فعلا ... !
محمد مهدی کارگر
31/2/1383
پنج سال پیش ، در روزی مثل فردا ، " بابا بزرگ " خوب من از جمع ما جدا شد و به رحمت الهی پیوست . راستش هنوز باورش برام یه کم سخته . بعضی موقعها حتی با خودم می گم ، نه بابا ! بابابزرگ زندس ! کی میگه مرده ؟ اما خوب واقعیت اینه که پنج سال پیش بابابزرگ ما رو ترک کرد . یادش بخیر !
بابابزرگ هم از جوونهای قدیم بود دیگه . دبستان من ، در خیابان سی تیر تهران بود . ته کوچه ی نوبهار . درست همون ساختمونی که یه زمان سران متفقین یعنی ، چرچیل و روزولت و استالین ، در اون دور هم جمع شده بودند و کنفرانس تهران رو برگزار کردند . اون روزها بابابزرگ زیاد دنبال من می اومد . و کار هر روزمون هم این بود که حتما در مسیر بازگشت ، از چند جای بخصوص رد بشیم . اولیش کافه نادری بود . یعنی پاتوق جوونهای قدیم تهران و البته بسیاری از بزرگان قدیم و افرادی مثل جلال آل احمد و نیما و .... و بابابزرگ که از اون روزها خاطرات زیاد و قشنگی داشت . دوم خود چهار راه استانبول و خیابون فردوسی بود که باز هم براش خاطرات خوب و کهنه ای رو یادآوری می کرد . تقریبا تموم اون خاطرات رو تو همون مسیر برام تعریف کرده بود . و سوم هم جلوی سفارت انگلیس بود که یه زمانی گویا ، محل قرار با دوستاش بوده . یه روز خوب یادمه ، وسطهای اردیبهشت بود و من کلاس چهارم دبستان بودم . زنگ آخر ورزش داشتیم و خیلی ورجه وورجه کرده بودم و خسته بودم . از کنار دیوار سفارت انگلیس در خیابون جمهوری به محض این که تو خیابون فردوسی پیچیدیم ، یه دفعه نگاه بابابزرگ با نگاه یه آقایی هم سن و سال خودش گره خورد . و یه دفعه بود که تو بغل هم پریدن و سفت همدیگر رو بغل کردن و بوسیدن ! دو تا دوست و دو تا یار و همکار قدیمی بعد از سی سی و پنج سال ، یهو همونجایی که جوونیا ، محل قرارشون بود ، همدیگر رو ملاقات کردن . اون روز شاید نزدیک به دو ساعت تموم سرپا همونجا وایستادن و حرف زدن . از قدیمها و حال و روزی که تو این سالها داشتن . طوری که همه از این که ما دیر کرده بودیم ، نگران شده بودن . بعدا بابابزرگ گفت که از بس خوشحال بوده از دیدن دوستش ، اصلا فراموش کرده بوده که کافه نادری نزدیکه ! و می شد یه سری هم به اونجا زد و به یاد گذشته یه قهوه ی ترک درست و حسابی هم خورد .
روزهای آخر زندگی بابابزرگ ، مصادف شده بود با آلودگی شدید هوای تهران در آذرماه 77 . اون روزها چون مدرسه و محل کار خونواده ی ما از خونه ی خودمون دور و به خونه ی بابابزرگ نزدیک بود ، همه اونجا جمع می شدیم و یکی و دو ساعت بعد ، بابا از سرکار بر می گشت و با ماشین خودمون به خونه برمی گشتیم . ده پونزده روز مونده به مرگش ، بابا بزرگ به خاطر مشکلی که یادم نیست چی بود و فقط می دونم به علت مرگش ربطی نداشت ، دو سه روزی بیمارستان بود و من وقت نکرده بودم ، تا بهش یه سری بزنم . تا دوشنبه ای که از بیمارستان مرخص شد و به خونه اومد . اون روز انقدر هوای تهران ، آلوده بود که دولت تا آخر هفته مدارس رو تعطیل اعلام کرد . وقتی که من از مدرسه به خونه ی بابابزرگ رسیدم ، بابا هم همزمان با من رسید و من فقط رفتم تا مامان و بچه ها رو خبر کنم که بیان و بریم . اومدم تو خونه و حتی کفشهام رو درنیاوردم و کنار چهارچوب در ایستادم . بابابزرگ یه گوشه ی اطاق جلویی روی زمین تکیه داده بود و نشسته بود . سلام کردم و حالش رو پرسیدم و عذر خواهی کردم که دیره و باید بریم و خیلی عجله داریم و از این حرفها . و این شد که حتی من تو نرفتم و نبوسیدمش . فقط وقتی که ازش پرسیدم که حالت چطوره ؟ با یه لبخند کوچولو برگشت و گفت : دارم می میرم . و دوباره لبخند زد . من هم گفتم که نه خدا نکنه و ایشاللا هزار سال زنده باشی . تعطیلی تا آخر هفته باعث شد که دیگه خونه ی بابابزرگ نریم . تا ساعت چهار صبح جمعه بیست و هفت آذر که تلفن ناگهان به صدا در اومد و صدای لرزون دایی بود که با رمز و اشاره با پدرم حرف زد . بابا گفت چیزی نیست و لی انگار بابابزرگ ، خونریزی معده کرده و بیمارستانه . خوبه که هممون بریم و ببینیمش . البته جوری گفت که ما ، به خصوص مامانم به وخیم بودن حال بابابزرگ شک نکنیم . ولی وقتی که به بیمارستان رسیدیم ، داییم با چشماش همه چی رو بهم حالی کرد . و من هم که اولین بار بود که یکی از نزدیکترین کسانم که وابستگی شدیدی هم بهش داشتم رو از دست داده بودم ، دیگه حال خودم رو نفهمیدم . همونجا رو صندلی های اورژانس بیمارستان ولو شدم . یه دفعه یاد اون حرف عجیب بابابزرگ افتادم که گفت دارم می میرم . انگار که خبر داشت . حتی شب قبلش که تا نونوایی رفته بوده که برای شام نون بخره ، یکی از همسایه ها که شنیده بوده بابابزرگ چند روز بیمارستان بوده ، میاد و حالش رو می پرسه و باهاش روبوسی می کنه و بابا بزرگ بهش می گه که چند ساعت دیگه بیشتر مهمونتون نیستم و اون همسایه ، که از این حرف تعجب کرده بوده ، همون شب ، با داییم این موضوع رو مطرح می کنه ولی داییم هم می خنده و می گه خوب لابد شوخی کرده !
به هر حال دنیایی که می گن محل گذره ، همینه ! یه روز یکی میاد ، یکی میره و این دور تسلسل ادامه پیدا می کنه . عکس بالا مربوط به سال 65 و جشن تولد یکسالگی برادرم علی اه . تو مرداد ماه مادر بزرگ پدری من که خواهر همین پدربزرگ مادری من هم بود ( آخه مامان و بابای من ، پسر عمه و دختر دایی هستن ) فوت کرد . اون روزها هم پدرم عزادار بود که مادرش رو از دست داده بود و هم پدربزرگم مثل خواهر زادش که بابای من باشه ، عزادار خواهرش بود . اون سال قرار نبود یا بهتر بگم کسی حال گرفتن جشن تولد برای علی که جشن تولد یک سالگی اش هم بود نداشت . اما بابا بزرگ تاکید کرد که نه حتما باید برای علی جشن تولد بگیریم . اگر چه همونطوری هم که در عکس معلومه خیلی ساده و فقط بین جمع خودمون برگزار شد و پدربزرگم هنوز پیراهن سیاهش تنش بود . اون گل پسری هم که کلاه سرشه و داره برای کیک روی میز نقشه می کشه ، منم که تقریبا چهارسالم تموم شده بود . یادش بخیر ! بابابزرگ خوبی بود ! یادمه خیلی دوست داشت من براش آواز بخونم . منم که از همون موقع ها صدای خوبی داشتم ! می خوندم و جایزم یه اسکناس صد تومنی بود . خوب پونزده سال پیش هم یه اسکناس صدتومنی ، یعنی ده تا بستنی که می شد ، ده تا همسن و سال و هم بازی رو مهمون کرد به اضافه ی سه تا بسته چیپس ، دو تا شکلات و پنج شش تا آدامس . فردا هم یه دهن آواز دیگه و یه صدتومنی دیگه !
فردا سالگرد درگذشت بابابزرگه و همه ی فامیل ، خونش مهمون مامان بزرگیم که انشاالله خدا سایه اش رو صد سال دیگه هم رو سرمون نگه داره . شاید اونجا هم به یاد بابابزرگ و اون خاطرات خوش ، یه دهن آواز هم خوندم ! اما این بار کی میاد یه اسکناس کف دستم بذاره ؟!
خدا پدربزرگ من و همه ی پدربزرگ های خوب دنیا رو بیامرزه و اونها رو غریق رحمت خودش کنه ، انشاالله !
براي دوستي كه پرسيده بود " نابودي يعني چه ؟ " ؛
نابودي يعني اين كه به ناگاه تمام آرزوها ، خواسته ها و آنچه كه در ذهنت از فردا ترسيم كرده اي و براي تحقق آن زحمت مي كشي ، همه به يكباره تبديل به كابوس و افسانه اي شوند كه هيچ كدام از شرايطي كه ديگران در جامعه و اقتصاد و سياست برايت ايجاد كره اند ، به تو اجازه ندهد كه بتواني لااقل روياي شيرين آنها را در سر بپروراني چه رسد به ... .
نابودي يعني اين كه با تمام لياقت و شايستگي ، حق تو را ، حتي كوچكترين حقوق انساني و اجتماعيت را از تو غصب كنند و تو نتواني دم بزني و از كسي شكايت كني .
نابودي يعني ، ساكت بنشيني و به حكم شكست خود گوش كني !
ديروز که ياد محمد محسنی کردم، شب خوابش رو ديدم. ديدم سر و مر و گنده داره می پره بالا و جست و خيز می کنه.
اما ای کاش واقعيت داشت.
محمد مشکل جسمانی داره. مادرزاديه ولی خيلی سرزنده و اميدواره.
ای خدا من چقدر نامردم. بيست بار با اون حالش به من تلفن کرده ولی من ...

امروز عجيب ياد محمد محسنی افتادم . شايد وقت کردم يه زنگی بهش بزنم.
ولی حالا اگه وقت نشد، اينجا عجالتا يادش کنيم، بد نيست، پس:
ممد آقا خيلی مخلصيم!!!





