Mail me:
mkargar[at]revagh[dot]com
Send PM (By Yahoo! Messenger):
mmkargar
P.O.Box: 16485-186 TEHRAN-IR
حقوق نوشتههای این وبلاگ و تمامی دامنههای آن متعلّق به محمّدمهدی کارگر است
mkargar.id.ir
revagh.com
revagh.ir
Powered By:
Movable Type 3.2
تمام شد...
ثانیه هایم ، دقایقم را می بلعند . دقیقه ها ساعت ها را و ساعت ها روزها را و روزها سال ها را ! اما به سر نمی رسد این اضطراب . صبر ، صبر و باز هم صبر ! اندوه و اضطراب ! و باز هم صبر . " صبر " می گویند گیاه برگ تلخی است . به گمانم در کتاب ادبیات دبیرستان خواندم . اما همان ها می گویند که میوه ی شیرینی دارد . تازه یادم افتاده که خیلی وقت است ، چیز شیرین نخورده ام . شاید ذائقه ام خراب شده . نمی دانم . هیچ کس به من شیرینی تعارف نمی کند . همه ی قنادی ها را در محله ی ما بسته اند . فلفل می فروشند و ترشی . خروس قندی هم که دیگر عمرش سر آمده . آب نبات چوبی هم دیگر نمی سازند . زنبورها هم که کاربارشان کساد است . آنقدر گلها را چیده اند که دیگر گلی نمانده تا زنبوری از آن شهد بگیرد . عسل دیگر نمی توان یافت . پس من با چه کامم را شیرین کنم ؟ اَخ ... . کامم تلخ شده . شیرینی می خواهم . یک حبه قند هم باشد کافی است . کجا بروم . محله ای را می شناسید که آنجا شیرینی داشته باشند ؟ محض رضای خدا ، در خانه شیرینی ندارید ؟ مردم از تلخی این صبر ... .
24/3/1383
یک شوخی باور نکردنی ! امروز سه شنبه ، هشتم اردیبهشت ماه جلالی ، روز ملی " جوان " است . بخندم یا گریه کنم ؟! مسئله این است !!!
و روز چنان می گذشت که تو گویی سالی و شب چنان که گویی چشم بر هم زدنی . همه ی امید به شب بود . شباهنگام ! آن هنگامه ی لطیف ، دوست داشتنی و شگفت . آن ساعات که انداد فرشتگان آسمان در زمین ، خواب از چشمان خیس ربوده اند و چشم به امداد آسمانیان دوخته اند . و تو حیران میان روشنایی شب و تاریکی روز ! فریادهای ناگهان و سکوتِ سرشار ! روز اگر چه خورشید در پهنه ی آسمان تابنده ، اما تیره از نافرمانی مردمان و شب اگر چه تاریک ، اما روشن ز نور قدسیان ! روز همه داد و بیداد و قیل و قال قابیلیان و شب تکبیر و صلا و هلهله ی هابیلیان ! و هنوز حیران که تو را سر و کار با کدام است . روز ، تاریک چون شب و شب روشن بسان آفتاب ... .
*****
و فرمان دادند تا سیاوشان از آتش گذر كنند . همه سر باز زدند الا یكی كه جلو آمد , سینه سپر كرد و به آتش درشد . ناگاه شعله ای گرفت و سوخت و خاكستر گشت . همه انگشت حیرت به دهان گزیدند . ناگاه از میان خاكستر جوان , سیمرغی برخاست و ندا داد كه این نه نشان گناهكاری كه این بار پاكی من است كه نباشم و در كنار ناپاك مردمان نزیم . و آنگاه بی آنكه حتی پری برای درمان آلام مردمان به جای گذارد , راه آسمان را در پیش گرفت .
( 31/1/1382)
*****
چنان فریاد زد كه هوش از سرم پرید ؛
تا كی ؟
تا كجا ؟
چقدر؟
همین قدر !
تا همین جا !
تا همین حالا !
( اردیبهشت 81 ، حیاط دانشکده ی فنی )
حسرت گذشته را دارم . پشیمانم . از همه چیز . خیلی ! روزها می گذرد و هر روز برای من چون سالها . آمده بودم که بمانم . اما حالا می روم تا فراموش کنم و به خاطره ها بسپارم . اگر تا حالا در دعاها و نجواهای گوشه و کنار با رب الارباب ، می خواستم فرجی کند و گشایشی ، حالا می خواهم که راحتم کند ! راحت مثل مرگ ! نمی دانم که چه شد به این جا رسیدم . اما می دانم که همه این نبود . اصلا قرار نبود که این طور باشد . طور دیگری قرار بود . قرار بود ... . از این قرار ها زیاد بود . اما هیچ کدام به من نرسید و من نیز به هیچ کدام . من یک بار و برای همیشه یک بار ، قمارکردم . و در این مسابقه ی بخت و اقبال ، شور و طراوت جوانی ام را ، شرط بستم . و باختم ! به همین راحتی شنیدن شما و سختی از دست دادن همه چیز . حالا با کدام سرمایه ، خواهم توانست ، چرخ زندگی آینده را بگردانم ؟
اعتراف می کنم بر این که از بسیاری از عقاید و باورها و مرام هایم دست شسته ام . زیرا کاملا به پوچ و بی هدف بودن آن ها ایمان آورده ام . این نه از سر خواهش های پلید نفس است و نه از سر حب و بغض . که نتیجه ی تجربه ای است که دراین سال ها کسب کرده ام . تجربه ای که در شرایط عادی ، باید سال ها از عمر و زندگی شخصی بگذرد تا شاید به آن دست یابد . پدرم ، بعضی وقت ها که موهای سفید سر و صورتش را در آینه برانداز می کند ، این بیت را می خواند که : " موی سفید را فلکم رایگان نداد ... این تحفه را به نقد جوانی خریده ام " و حالا حکایت من است در ابتدای راه جوانی با این تفاوت که به ازای غارت بردن جوانی من حتی ، سپیدی موی را هم به من واگذار نکردند . همه چیز را به غارت بردند . همه چیز . مثل قوم تاتار و چنگیز . وحشی و دد منش .
خیلی بار گفته ام که سر و جانم فدای خاک پاک وطنم ، ایران ! حالا با کمال احترام به آنانی که با جان و مال و همه چیز خود در اعتلا و سربلندی این خاک پاک ! کوشیدند ، حرف خود را پس می گیرم و اعلام می کنم که سخت ناخرسندم از این که در این مملکت و آب و خاک آن می زیم . خاکی که هیچ وقت و برای هیچ کس ، جز عده ای اندک ، هیچ نفع و سود و منفعتی نداشته که همواره ضرر بوده و خسران . سر به هر طرف می چرخانم ، جز نکبت و بدبختی نمی بینم . نه که فقط حال باشد . که از ابتدای تاریخ همین بوده و هست . دیگر باورم شده که این همه از خاصیت خاک و آب است و الا مردمان در هر عصر و دوره می آیند و می روند و این همه نکبت و بدبختی ، پایان نمی پذیرد . در جامعه ی اسلامی و حکومت جمهوری آن ، به هر طرف می نگرم ، مظاهر کمی از اسلامیت می بینم . که پر می بینم از مظاهر غیر اسلامی . از فساد و تباهی . از رشوه و دروغ و دزدی . از خیانت و جنایت . از دورویی و نفاق . از بحث های بیهوده و زد و بندهای کثیف سیاسی . شرایطی که بر ایران ما حاکم است ، خصوصا شرایط حال حاضر ، نه تامین کننده ی دنیای مردم است و نه آخرت ایشان . اصلا مگر نه این که پایه های آخرت را در این دنیا می سازند و آباد می کنند . پس دنیایی که خود از پای بست ویران است ، چگونه این نقش را بازی می کند . روز به روز بیشتر فقرا را در کنارم می بینم . گرسنگان را و بی سر پناهان را . مگر نه این که پیامبر فرمود ، فقر مقدمه ی کفر است ! آیا حکومت اسلامی می خواهد به این شیوه و روش ، آخرت توده های خود را تامین کند ؟ باز هم تاکید می کنم . نه این که حکومت اسلامی نتواند که بر عکس ، به اعتقاد بسیار محکم من ، تنها حکومتی که می تواند ، هم دنیا و هم آخرت توده های خود را تضمین کند و بسازد ، قطعا حکومت اسلامی است . اما حکومتی که علوی باشد ! که پیرو مرام و عقیده ی علی باشد . و آن چنان اداره شود که علی می کرد . حکومتی که در آن تنها چیزی که اهمیت داشت ، حق بود ! حق و عدالت . هیچ فرقی بین فقیر و غنی نبود . سردار و زیر دست کنار هم می نشستند و توانگر ، ناتوان را در آغوش می کشید . اگر حتی مظهر کوچک و ناپیدایی از فساد و تباهی ، عیان می شد ، فریادهای " یا للمسلمین " به هوا بر می خاست .
من و جوانان هم سن و سال من ، در این مملکت ، سرمایه هایی بودیم که همه از دست رفتیم . ما را در زد و بندهای سیاسی و انتخابات و رای گیری های مختلف ، معامله کردند . به هم باج دادند و فروختند . مگر شعار دولت حاضر و رییس آن ، چیزی جز جوان و جوان گرایی و رسیدن به خواسته ها و نیازهای جوان و جوانی نبود ؟ مگر همین شعارهای فریبنده ، در کنار لبخندهای ملیح و گل های یاس ! نبود که به ایشان رای دادیم ؟! اما همه فریب خوردیم . فریب که خام بودیم و تابع احساسات جوانی و چه پلید ! آن کس که از این احساس پاک و بی غل و غش ، سوء استفاده می کند . و چون به مقامی و جای گاهی رسید ، همه چیز را فراموش می کند و تنها چیزی که اهمیت می یابد ، حفظ جایگاه و پایه های قدرت خویش است و نه عمل به وظائف و قول ها و وعده ها .
گفتند ، بزرگترین دستاورد ما برای شما آزادی است . بروید و خوش باشید که آزادید و هر کاری بخواهید می توانید بکنید . و بی آن که راه و چاه را جلوی پای ما بگذارند رهایمان کردند . و رفتیم . روسری های دخترهایمان عقب رفت . موهای سر از پیش نمایان بود ، از پس هم پایین افتاد . سینه ها باز و پاچه ی شلوارها ، کوتاه شد . پسرهایمان ، اول سراغ ابروها رفتند . بعد دیدند که اشکالی ندارد که مثل دخترها دماغ هم سر بالا باشد . در دنیای عجیب و غریب امروز ، زیاد عجیب نیست ، اگر موهای سر هم چون تاج خروس آرایش شود و برق بزند ! سیگار که خوب ! اصلا بی مایه فطیر است . سیگار خالی هم که به درد نمی خورد . باید چیزی باشد تا سینه ی سیگار را پاره کنی و آن را درونش جای دهی و بعد بکشی ! بهترین و کم درد سر ترین تفریح هم ، سواری است در خیابانهای تهران ! با اتومبیل های گران قیمت آن چنانی و البته با حواشی آن ! شب ها را تا صبح در پارتی های " ایکس " و " ایگرگ " و شاید هم " زد " سر کردن و به مدد قرص های رنگارنگ و شکل شکل ، تجربه کردن پرواز در خیال و احساس سبکی و قدرت و خیلی چیزهای دیگر !
همه ی آزادی برای ما همین بود . همه ی آن چه که قرار بود برای ما جوان ها مهیا شود ، همین بود . همین که در خوشی های بیهوده غرق شویم و نفهمیم که در کنار ما چه می گذرد . آیا در این سالها ، ظرفیت پذیرش دانشگاه هایمان ، افزایش یافته ؟ آیا ، کار و مقدمات و تسهیلات آن برای ما مهیا شده ؟ آیا ازدواج و تشکیل خانواده برای جوان هایمان ، تسهیل شده ؟ آیا ، آیا و هزار آیای دیگر . می خواهم از این آقایان که این روزها درمجلس بست نشسته اند و به قول خود تحصن کرده اند ، بپرسم . گیریم که شما آخر پای بندی به نظام و ولایت فقیه هستید و فقط به خاطر حب و بغض های سیاسی است که رد صلاحیت شده اید . اما وجدانتان قاضی ! در این دوره ی وکالتتان چه کردید ؟! جز این که گلوی خود را فقط برای فحش دادن پاره کردید و همت و عزم خود را برای ماندن و زد وبند های سیاسی و مالی جزم کردید . هیچ کس شما را نشناسد ، من که بعضی از شما ها را خوب می شناسم . می دانم که هستید و چه کردید . می دانم که آقای فلانی ، نماینده ی فلان شهر ، در تهران با چه اتومبیل گران قیمتی تردد می کند و وقتی که به حوزه ی وکالت خود باز می گردد ، سوار پیکان مدل 45 قدیمی خود می شود ! شما برای ما چه کردید ؟ حتی این طرح اصلاح خدمت نظام وظیفه ، همه می دانند که ژست و ترفند انتخاباتی شماست ، برای این که یک بار دیگر ، بخواهید ، من و امثال مرا تحمیق و به قول معلم شهید ، دکتر شریعتی " تحمیر " کنید ! تا جاده صاف کن شما باشیم برای راه یافتن به مجلس و دوباره روز از نو ، روزی از نو !
و یک سوال هم از آقایان رقیب این آقایان ! نگویید این مملکت به این روز نشست ، چون قدرت در دست رقیب افتاد . شما با سالها قدرتی که در دست داشتید ، چه کردید . شما چه برنامه و طرحی داشتید که حالا بعد از سالها ثمر دهد ؟!
همه چیز این مملکت با سیاست آمیخته . دیگر باید به همه چیز پسوند سیاسی داد . اقتصاد سیاسی ؛ فرهنگ سیاسی ؛ هنر سیاسی ؛ آموزش و پرورش سیاسی ؛ و حتی دین سیاسی ! اگر چه درست ترین حرف ، همان حرف شهید بزرگوار مدرس است که فرمود : سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست . و به اعتقاد من هم دین و سیاست از هم جدا نیستند ، لکن ، دین با سیاست است و هیچ گاه بازیچه ی سیاست نیست . مثالی بزنم . چند وقت پیش ، جایزه ی صلح نوبل به خانم عبادی تعلق گرفت . نفرین بر آن که بگوید ، این اقدام سیاسی نبود . اما همین مسئله را خواستند ، با دین توجیه کنند که بیایید افتخار کنیم که این جایزه را یک زن مسلمان ، کسب کرده ! کدام اسلام و کدام مسلمانی ؟!!! مگر حجاب حکم مسلم قرآن نیست ؟ مگر نه این که تحریم لمس بدن نامحرم در قرآن آمده ؟ مگر نه این که لازمه ی مسلمانی ، عمل به قرآن و سنت است ؟ اما این خانم عملا در مجامع خارجی حجاب از سر بر می دارد ، در ملاقات خود با سران و مقامات کشورها ، من جمله رییس جمهور فرانسه ، آقای شیراک ، دست می دهد و مصافحه می کند و آن گاه داعیه ی دین و مسلمانی هم دارد . و در توجیه اعمال خود ، دین و دستورات آن را تا حد قوانین مدنی ، پایین می آورد و می گوید ، که حجاب را چون در غیر ایران آزاد است ، بر داشتم و در ایران بنا به احترام به قوانین مدنی ، آن را به سر می کنم .
ای کاش در این سرزمین به دنیا نیامده بودم . شاید هر کجای دیگر دنیا بودم ، و این اتفاقات می افتاد ، زیاد مهم نبود . اما در این کشور که ادعای خیلی چیز ها را دارد ، دیدن و شنیدن و تحمل کردن همه ی این مسائل ، بسیار سخت و ناگوار است . اتفاقات و مسائلی که بر من گذشته ، خاص من یکی نیست . بسیاری از جوانان شایسته ی این دیار به این درد و محنت مبتلایند و چاره ای نمی یابند . یا باید سکوت کرد و خون دل خورد و یافریاد زد و آن چه البته به جایی نرسد ، فریاد است .
من شکایت دارم . به خاطر تمام شایستگی هایی که از من دریغ شد . به خاطر تمام حقوقی که از من ضایع شد . به خاطر تمام سوء استفاده هایی که از من و جوانیم و احساساتم شد . به خاطر ظلمی که بخشی از جامعه و دولت و وکلای مجلس در حق من و امثال من داشته اند . به خاطر تمام سوء استفاده های دست اندرکاران خیانت کار به اسلام و انقلاب و مردم . به خاطر جهل و بی سوادی همیشگی مردمم که علت اصلی عقب ماندگی و خفت و خواری آنان همین جهل همیشگی شان از دل تاریخ بوده است . و همین جهالت ایشان ، که بسیار چهره ها و مفاخر و دانشمندان این سرزمین را که به گوشه های عزلت کشانده .
اما دیگر ، ساکت نمی نشینم . رویه ی نوشتنم را تغییر می دهم . فریاد می زنم تا شاید گوش شنوایی بیابم . به سیره ی مولایم علی تأسی می کنم . حق را آشکار می کنم و باطل را عیان . لااقل برای آن که حق خود و امثال خود را باز ستانم . در این راه از سرزنش سرزنش کنندگان و طعنه ی طاعنان هم نخواهم هراسید . به عنوان یک نویسنده و طلبه ی کوچک هنر ، به آنچه وظیفه دارم در آگاه کردن و روشن ساختن افکار و ذهن مردمم، عمل خواهم کرد و سعی خواهم نمود ، هر چند کوچک و کم مقدار ، اما در اصلاح واقعی سیاست و فرهنگ و اجتماع ایرانی بکوشم تا روزی فرا رسد که باز گردم و همین حرفهای امروز را پس بگیرم و فریاد بزنم که این بار به ایرانی بودنم و در این مملکت زیستنم ، افتخار می کنم !
ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا ...
سلام
فعلاً این یادداشت دوست عزیز و گرامیم ، زورو ! با عنوان " من ، ایرانی مسلمان ! خیلی خارجی هستم ... " را بخوانید تا بعد !
هیچ چیز بر من تاثیر گذارتر و دل آزار تر از این نیست که دختر بچه ای را گریان ببینم . هر وقت در کوچه ای ، خیابانی ، در مهمانی ای ، در هر جایی دخترک پنج شش ساله ای می بینم که از چشمانش اشک جاری است ، چنان منقلب می شوم که هیچ بعید نیست همانجا بایستم و چون او آهسته آهسته ، بگریم و اشک بریزم . امروز هم این صحنه را دیدم . اخبار ساعت چهارده شبکه ی اول سیما . " سحر " دختر خردسال چهار پنج ساله ی بمی که تن کوچک رنجور و زخمی اش برای مداوا با هواپیما به تهران منتقل شده بود ، با بغضی گرفته در گلو به پرسش خبرنگار سیما پاسخ می دهد : " بابام زخمی شده ، بردنش بیمارستان کرمون . مامانم هم مرد ... . " و اشک در چشمانش حلقه می زند . نمی دانم . از خدا می خواهم به من هم صبر دهد . این روزها ، برای من هم روزهای سختی است . نمی توانم به هیچ وجه بی تفاوت باشم . چهره ی سحر کوچولو ، از جلوی چشمانم محو نمی شود . راستش می خواهم فریاد بزنم و شکایت برم به خدای رب الارباب . اما صدایم در پس بیماری به شدت ، گرفته . شاید مصلحت است تا خدای ناکرده چنین تعدی و نافرمانی از من سر نزند . اما فاجعه بسیار بسیار عمیق است . مولایمان ، مهدی کجاست . اَینَ مُعِینَ الضُّعَفاء ؟! یا مولا ! دردهای جانکاه این مردم غمزده ی بم و تمام ایرانیان شریف را تو مرهم باش . صبر را از خداوند برایمان طلب کن . صبر جمیل . بی شک این اتفاق ، یا نتیجه ی نافرمانی ماست یا وسیله ی آزمایش و امتحان ما بر صبر ! اگر به عقوبت نافرمانی است که همه به درگاه لطف و عفو پروردگار دست بر می آوریم که از ما بگذرد و رحم کند و اگر وسیله بلا و امتحان ماست ، خود ، مولا ، با الطاف و امداد آشکار و نهانت یاورمان باش تا در این مصیبت عظیم ، صبر را پیشه ی خود سازیم . صبری سازنده و یاریمان کن تا بر این بلا و بلایای دیگر شکیبا باشیم . آمین ...
captured alive :صدام، در ساعت 2:30 دقیقه ی بامداد شنبه ، سیزدهم دسامبر ، زنده دستگیر شد . خبری که چند ساعت پیش بر روی صفحه ی اول تمام سایتهای خبری دنیا قرار گرفت . خیلی ها از این خبر خوشحال شدند . لابد الآن مردم عراق به خیابانها ریخته اند و شادی می کنند . آن چنان که گزارشهای زنده ی شبکه ی خبر ، نشان می داد ، مردم عراق از فرط شادی و خوشحالی به خیابانها ریخته و با شلیک گلوله های هوایی ، مسرت و خوشحالی خود را از این خبر نشان می دهند . حتی در کنفرانس خبری حاکم دست نشانده ی امریکا در عراق ـ پل برمر ـ و اعضای شورای حکومت انتقالی عراق ، خبرنگارانی که لابد کینه ی عمیقی ازصدام به دل داشتند ، حین دیدن تصاویر دستگیری صدام ، نمی توانستند احساسات خود را کنترل کنند و با فریاد های " الموت لصدام " و " عاش العراق " احساس درونی خود را بروز می دانند . من هم خیلی سعی کردم تا خوشحال باشم . هر چه باشد ، یکی از بزرگترین دیکتاتورها و خونخواران دنیا در عصر حاضر ، به دام افتاده است . جنایتکاری که تاریخ نام او را در کنار چنگیز و تیمور و دیگر خونخواران و جنایتکاران عالم ، ثبت خواهد کرد . اما کمی با خود فکر کردم . این خبر پیش از آن که خوشحال و یا ناراحت کننده باشد ، عبرت انگیز است . داستان صدام ، فقط داستان امروز نیست . داستان دیروز است و امروز و داستان فردا ! این یک هشدار است به شیاطین زمینی . به تشنگان قدرت و ثروت . به کامجویان بی قید و بند دنیا . به وحشی صفتان . به جنایتکاران خبیث که درس بگیرند از آنچه بر طاغوت صدام و طاغوتهای پیش از او گذشته بود . روزگاری شداد . در عصری دیگر ، محمد رضای پهلوی و حالا صدام . و فردا که می داند . اما بی شک تکلیف رژیم های شیطانی و ددمنش چون اسراییل جنایتکار و شیطان بزرگ ، امریکا ، چیزی جز این نیست که بر سر صدام و رژیمش آمد .
روزگاری صدام ، در راس قدرتی بود که پس از خلع شاه ایران ، قدرتمند ترین حکومت در نقطه ای که حایز مهمترین شرایط به لحاظ ژئوپلتیک ، ژئواستراتژیک و ژئواکانامیک است ، محسوب می شد . صدام روزگاری رییس جمهور کشوری بود که بر روی عظیمترین ذخایر نفت و انرژی دنیا خوابیده و همین یک دلیل بی توجه به سایر دلایل کافی است تا کسی مثل صدام را به تکیه زدن بر سریر قدرت و مکنت و ثروت حریص کند . تا جایی که برای حفظ این قدرت ، دست به جنایت علیه ملت خود بزند و افزونخواهی هایش ، او را به حمله و جنایت علیه همسایگانش ، تشویق نماید . بدون شک بزرگترین جنایت صدام هم ، جنایتی است که بر ضد ما و حاکمیت ما مرتکب شد . از دل مادرانی که فرزندان شهید خود را با رضایت تمام به جبهه های جنگ تحمیلی ، اعزام کردند و پدرانی که دوشادوش فرزندان شهید خود جنگیدند ، خبر ندارم . راستش مطمئن نیستم که آنها به همین راحتی و به صرف دستگیری صدام ، دلشان قدری آرام گیرد و خوشحال شوند . و الا من هم خوشحال می شدم . دستگیری صدام که برای او کافی نیست . اگر جان صدام را هزاران بار هم بگیرند ، فکر نمی کنم ، جزای عذاب و درد و رنجی را که به جان ایرانیان ریخت ، کودکان و مردان و زنان جوان و کهن سالی را که در حلبچه به فجیع ترین شکل کشت ، شیعیان جنوب عراق را که دسته دسته به جوخه های اعدام سپرد و یا گروهی در گورهای دسته جمعی ، زنده زنده به کام مرگ فرستاد ، بتوان با عقوبت های ناچیزی مثل شکنجه و حتی اعدام ، به کامش چشاند . نمی دانم زمانی که خبر تکه تکه شدن فرزندانش را به او داده بودند ، توانسته بود حدس بزند که با پدران و مادرانی که فرزندان جوان و رعنایشان را به قتل رسانده ، چه کرده است ؟ برای صدام ، مردن هم کافی نیست . بی شک دیر یا زود ، دادگاه عادلی او را به کام مرگ خواهد کشاند ، اما عذاب و عقوبت واقعی او در دنیای باقی است چرا که نظام عقوبت آن جهان شایسته تر و کاملتر از نظام جزایی این دنیای فانی است .
من ، به سهم خودم ، هیچ گاه او را نخواهم بخشید . من دو سال پس از شروع جنگ به دنیا آمدم و زمانی که جنگ به پایان رسید ، شش سال بیشتر نداشتم ، اما هیچ چیز در خاطرم ، ماندگارتر از وحشت شنیدن صدای آژیر خطر و صدای بمباران نیست . هیچ وقت شب اول موشک باران تهران را فراموش نمی کنم . شبی که ناجوانمردانه ، اولین موشک به سمت بیمارستان و زایشگاه دکترباهر در خیابان آقاشیخ هادی تهران روانه شد و اصابت کرد که طی آن ، مادران و نوزادان بسیاری به شهادت رسیدند . آن شب تا صبح تهران می لرزید . یادم هست آن شب از پنجره ی خانه مان که آپارتمانی در طبقه ی آخر یکی از مرتفع ترین ساختمانهای آن زمان تهران بود ، آتش و دود را می دیدم که از گوشه گوشه ی شهر به هوا برخاسته بود . با هر صدایی ، دل کوچک من به شدت می لرزید و به وحشت می افتاد . کودکی من با ترس از بمبها و موشکهای صدام گذشته است . شبهایی که با قطع برق مجبور بودیم ، پله پله تمام آن طبقات را تا پایین بدویم ، تا به نزدیکترین پناهگاه ، پناه ببریم . حالا چطور می توانم او را ببخشم . جنگ حتی از من و همسن و سالهای من شرم نکرد که چهره ی پلید خود را نشان دهد . جنگی که صدام با بی رحمی تمام به شهرها و روستاها و جای جای کشور کشاند . بماند که خود ملعبه ی دست کسانی قرار گرفت که پریشب او را دستگیر کردند .
گذاشت ، آن قدر عمیق و فجیع است که با کشتن صدام هم ، درمان نمی شود و مرهم نمی یابد . اما بی شک خداوند صاحب انتقام ، در روز جزا ، انتقام تمام کسانی را که از صدام کینه به دل گرفته اند ، خواهد گرفت . صدام که روزگاری بر خر مراد سوار بود ، حالا مبدل به یک حیوان انسان نمای بی خاصیت در بند شده . تا جایی که او را در حالی یافتند که در دخمه ای در زیر زمین که تنها با یک هواکش کوچک با دنیای بیرون در ارتباط بود ، به خواب رفته بود . حالا از آن صدامی که روزگاری ، نامش ، ترس بر اندام همگان می انداخت چه مانده ؟! جز همین قیافه ی کریه و زشت و درمانده ؟! فاعتبروا یا اولی الابصار !
امروز صبح به بهشت زهرا رفته بودم . چهلم پسر درگذشته ی همسایه مان بود . بستگان و دوستان وهمسایگانش بر سر مزارش گرد آمده بودند و می گریستند . نوحه خوانان ، نوحه می خواندند . هوا هم گرفته بود . مثل دل من و خیلی های دیگر که آنجا بودند .امروز بر سر مزار جوانی بودم که اگر چه پیکرش در زیر خاک نهفته ، اما کلیه ها و ریه ها و کبدش زندگی را به چند بیمار در آستانه ی مرگ هدیه کرده بود . چهل روز پیش بعد از آنکه همه از آن اتفاق هولناک آگاهی یافته بودند و منتظر بودند تا جنازه ی این جوان درگذشته برای آخرین وداع و تشییع از پزشکی قانونی به خانه اش و از آنجا به بهشت زهرا منتقل شود ، ساعتها صبر کردند تا جنازه رسید . آن روز کسی نفهمید چرا اینقدر طول کشید . اما در مراسم هفتم آن عزیز نماینده ای از بانک اعضای پیوندی ایران ، تقدیرنامه ای را از سوی بانک اعضا قرائت نمود و تازه آنجا بود که همه فهمیدند که پدر این جوان درگذشته ، چه کار بزرگی انجام داده است . اتفاقی که برای آن جوان افتاد ، آن قدر هولناک و دردناک بود که هر پدری بود در آن ساعتها و دقیقه ها به تنها چیزی که فکر نمی کرد ، اهدای اعضای بدن جگرگوشه اش به نیازمندان در آستانه ی مرگ بود . اما پیرمرد همسایه ، به سبب چیزی که من " نیروی ایمان " می خوانمش با این مسئله کنار آمده بود و داوطلبانه ، بی آن که از او بخواهند پیشنهاد داده بود تا اعضای بدن فرزندش برای نجات بیماران استفاده شود . خانه ی ما دیوار به دیوار خانه ی این خانواده است و طبیعی است که بخصوص در این روزها ، زیاد با ایشان در ارتباط هستیم . در این چهل روز به دلم ماند که اشک پیرمرد را بر داغ فرزند جوانش ببینم . اما پیرمرد خیلی بیشتر از اینها صبر داشت ! فقط وقتی دیدم آرام آرام گریه می کند که نوحه خوان از داغ جوان حسین در کربلا می خواند .
خیلی سخت است . لاقل من این طور فکر می کنم ! لحظه ای حتی نتوانستم خودم را به جای پیرمرد بگذارم . اما فکر می کنم تا حدودی توانایی درک این مصیبت را دارم . مرگ جوانی بیست و پنج ساله ، آن هم زمانی که برای فراهم کردن مقدمات ازدواج و شروع یک زندگی تازه ، به کار مشغول شده و بر سر کار خویش ، جان خود را هم می گذارد . و از آن سخت تر ، راضی شدن به پاره شدن جنازه ی تکه تکه ی فرزند است تا از اعضای سالم و کارآمدش به دیگری جان تازه ای ببخشد . واقعا سخت است . هفته ی گذشته که برای اولین بار ، فیلم سینمایی " بودن یا نبودن " ، به کارگردانی کیانوش عیاری را دیدم ، مدام چهره ی جوان همسایه و پدر پیرش در نظرم بود و به ایثاری که این پدر انجام داده بود ، می اندیشیدم . شاید اگر آن روز در مراسم هفتمین شب درگذشت این عزیز ، نماینده ی بانک پیوند اعضا ، آن تقدیرنامه از خانواده ی گودرزی را قرائت نمی کرد ، این ایثار و بخشش سخاوتمندانه ی خانواده ی جوان درگذشته ، برای همیشه ، رازی در دل خانواده اش باقی می ماند .
امروز به آنهایی هم که اعضای این جوان را دریافت کرده بودند هم فکر کردم . می دانم که حالا بسیار راحت تر از گذشته به زندگی خود ادامه خواهند داد . اما برای همیشه زیر دین ایثار این جوان و خانواده اش خواهند بود . دینی که وظیفه ی سنگینی را بر دوش آنها می گذارد . وظیفه ی " جور دیگری زندگی کردن " . چرا که اگر چه به واسطه ی مرگ جوان و دریافت اعضای بدن او ، زندگی را هدیه گرفته اند ، اما همه ی اینها چیزی نیست جز لطف و ترحم خداوند . حالاست که باید به پاس این موهبت کریمانه و رحم سرشار ، خود را بیش از پیش ، در محضر و مقام او بدانند و بیشتر به بزرگی و جلال و جبروت او سر فرود آورند .
اجر و پاداش و مزد این جوان و خانواده ی فداکارش چه خواهد بود ؟ جز آن که به نظر هیچ چیز ، جز بالاترین و برترین پاداشهای الهی ، شایسته ی این خانواده نیست ؟! راستی زمانی که اجر و مزد بخشیدن زندگی جسمانی به دیگری چنین بالا و والا است ، پس اجر و مزد آنانی که زندگی را به شکلهای مختلف با کارها و رفتار نیک خود به روح و کالبد یک جامعه می بخشند ، چیست ؟!
بیایید از خداوند بزرگ برای روح جوان درگذشته ، مصطفی گودرزی ، طلب رحمت و آسایش و برای خانواده اش ، صبر و شکیبایی ، آرزو کنیم . آمین!
نوشتن برای کسی که می خواهد بنویسد ، حالا ، خیلی سخت شده . کسی که ادعا می کند لااقل سالهای گذشته ، دستی در نویسندگی داشته . و با خود عهد بسته جز آن چه حق است و حقیقت ، چیزی ننویسد و از عتاب و سرزنش دیگران نیز نهراسد . اما حرف حق زدن ، حالا زیاد هم تلخ نیست که اگر توانستی یا گذاشتند که حرف حق بزنی و گفتی ، آن وقت انگار که شهد گوارای بهشت را به کامت کشیده اند ! اما به شرط آن که بگویی و در این گفتنت ثمری و اثری باشد .
یادت می آید ؟! آن سالهای دور که هنوز هم سن و سالهای تو ، در کوچه و مدرسه ، الاکلنگ و زو ، بازی دوست داشتنی شان بود ؟ یادت می آید ؟ همان روزها بود که خود را از جمع آنان بیرون کشیدی ، کاغذ و مدادت را برداشتی و به گوشه ای از حیاط مدرسه پناه بردی و نشستی و نوشتی : " به نام خدا – من محمد مهدی کارگر از امروز می خواهم بنویسم تا روزی یک نویسنده ی بزرگ شوم . من دوست دارم کتاب بنویسم و دیگران بخوانند . من دوست دارم که بنویسم . از همه چیز . از آب ، از گل و از اسب . از همه چیز . حتی شقایقهای وحشی و حتی درخت خرزهره ی باغچه ی خانه ی پدربزرگ .
آن روزها نشستی و نوشتی . روح لطیف کودکانه ای داشتی . نوشتن تو را به وجد می آورد و تشویق و تحسین اطرافیان بیشتر . روز به روز که می گذشت ، بیشتر می نوشتی و بهتر ، تا جایی که کم کم با خیلی ها آشنا شدی . با کسانی که سالها بود می نوشتند و تو در برابر آنان حتی ذره ای نبودی . ولی آن قدر گرامیت داشتند ، و در مجلس و انجمن و بزم فرصتت دادند تا نوشته های خود را بخوانی و آن قدر یاریت کردند و چیز یادت دادند که کم کم همپایه ی آنان شدی . اما ... نوشتن از گل و پاییز و شبنم و شقایق تو را راضی نمی کرد . حالا بزرگتر شده بودی و چشمانت بازتر بود . چیزهای نادیدنی گذشته را زیاد می دیدی . چیزهایی که قبلا به چشمت نمی آمد . نه به اقتضای سن و سالت که به این دلیل که از زندگی چیز زیادی نمی دانستی . نمی دانستی که قوت دستهایت که یاریت می کنند برای نوشتن ، از کجا آمده است . غذایی که می خوری و لباسی که می پوشی و سرپناهی که زیر آن زندگی می کنی را چه کسی برایت مهیا کرده است . حتی نمی دانستی در خانه ی دوستان همکلاسی ات چه می گذرد . فریادها را نمی شنیدی . دردها را نمی دیدی . بوی فقر و بدبختی را حس نمی کردی . دلت خوش بود به گل و سبزه و سنبل . به بوستانی رفتن و به گلستانی درآمدن . به صدای آواز پرندگان گوش دادن و محو تماشای مه در مهر شدن . بهار که می شد انگار عروسی داشتی و پاییز به مهمانی رنگها می رفتی . سرخوش ، بی خیال ، آزاد و رها . اما ناگهان همه چیز عوض شد . چیزهایی دیدی که آنها را با تمام وجودت حس کردی . فقر را دیدی ، بدبختی را دیدی ، فلاکت و ناداری را دیدی . اگر چه به آنها دچار نبودی ، اما همین دیدن تو را به حس چشیدن مبتلا می کرد . انگار که تو همان همکلاسی یتیم ده ساله ات بودی که در آن شب سیاه و سرد و برفی و سوزدار دی ، بی سرپناه و درمانده همراه با مادر و خواهر و برادرهایش ، در بین چند تکه لوازم و وسایل زندگی که صاحبخانه روانه ی کوچه کرده بود ، کز کرده و می لرزید . آن شب تا صبح از سرما خوابت نبرد . چون بخاری اطاقت را خاموش کرده و پنجره ها را باز گذاشته بودی . کنج اطاق نشسته بودی و به دوست بی سرپناهت فکر می کردی . کاری از دستت بر نمی آمد ، فقط می توانستی آن شب را تو هم مثل او تا صبح بلرزی ! چند ساعتی گذشت و تو دیگر طاقت نداشتی . دست هایت کرخ شده بود . دندانهایت می لرزید و مدام تصویر چهره ی یخ کرده ی خواهر دو ساله ی دوستت که در آغوش مادرش از سرما حتی نمی توانست گریه کند ، از جلوی چشمانت عبور می کرد . بغضت ترکید . اشکهایت روان شد . دیگر از زمستان خوشت نمی آمد . کینه ی آن را به دل گرفتی . برف و سفیدی آن دیگر تو را خوشحال نکرد . از آن روز سوگند یاد کردی که برای مردمت بنویسی . برای مردم فقیرت . و برای آنها زندگی کنی و تلاش کنی تا فقر را از آنها دور کنی ، یا لااقل مثل آنان زندگی کنی . درست مثل مرام مولایت علی که امیر بود و حاکم ولی چون فقیرترین و درمانده ترین رعایای تحت فرمانش زندگی می کرد.
با هر زمستانی و با هر برفی به یاد آن شب می افتی و گریه می کنی . امروز هم برف بارید و خدا می داند ، کدام " کودک ده ساله ی شهر " امروز لرزید.