<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>رواق</title>
<link>http://www.revagh.com/</link>
<description>بیست و شش سال دارم! مهندسی صنایع را با گرایش به برنامه‌ریزی و تحلیل سیستم‌ها خواندم. اگر خدا بخواهد دیگر امسال دانشجوی کارشناسی ارشد IT می‌شوم! همسری دارم خوب‌تر از آبِ روان؛ یعنی این که متأهّلم. پس نتیجتاً ایمیل‌ها و کامنت‌های عاشقانه را پاسخ نمی‌دهم! هنرجوی دوره‌ی ممتاز انجمن خوشنویسان ایران هستم، عکّاسی می‌کنم، به طرّاحی وب مشغولم و خدا را شکر زندگی می‌گذرد! شش سالی می‌شود که وبلاگ می‌نویسم. معتقدم وبلاگ، دریچه‌ای تازه و اشراقی به هزارتوی زندگی است به شرط آن‌که صداقت و اخلاق، اصول خدشه‌ناپذیر وبلاگ‌نویس باشند.</description>
<language>en</language>
<copyright>Copyright 2008</copyright>
<lastBuildDate>Thu, 14 Aug 2008 07:56:24 +0330</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.2</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<item>
<title>این آش زیادی شور است!</title>
<description><![CDATA[<p>در کلاس مقاومت مصالح یا کلاس دیگری بود ـ خوب یادم نیست ـ استاد گفت آهن هم خستگی دارد. یعنی تنش‌های مختلفی که در جهت‌های مختلف به یک جسم آهنی ـ مثلاً تیرآهن ـ وارد می‌شود، می‌تواند موجب تغییر شکل و کاهش استحکام آن شود.<br />
انسان آهن نیست. اگر چه ظرفیت روحی بسیار بالایی دارد، امّا تنش‌هایی که بر او وارد می‌شود، می‌تواند از درون وی را خرد کند.<br />
اوضاع اجتماعی و سیاسی و فرهنگی جامعه، این روزها، تنش‌های بسیاری را بر مردم وارد می‌کند. خصوصاً بر آن‌ها که به سرنوشت خود، ملّت، نظام و انقلاب حسّاس‌اند.<br />
...<br />
به شدّت عصبانیم. آخر این چه وضع مملکت است؟ این چه طرز زندگی است؟ این چه سیاست است؟ این چه فرهنگ است؟ این کدام اقتصاد است؟<br />
این روزها که بازار خلاف‌های ریز و درشت دولت گرم است، دیواری کوتاه‌تر از <a href="http://tabnak.ir/pages/?cid=15498">همشهری جوان</a> گیر نیاورده‌اند؟<br />
آخر آقایان! معاون رییس جمهورتان مردم اسرائیل را دوست می‌نامد و آغوش برادری برایشان باز می‌کند. وزیر کشور، مدرک قلّابی رو می‌کند. رییس جمهور طرح‌های خیالی می‌دهد، سفرهای بیهوده می‎‌رود، مردم را ساده و نفهم می‌پندارد و قاضی مرتضوی هم که قلع و قمع می‌کند!<br />
فقط همشهری جوان مانده که باید به حسابش می‌رسیدید؟ چشم ندارید ببینید که جوان این مملکت دلش به یک مجلّه که آن هم نیم‌بندو دست به عصا راه می‌رود و منتشر می‌شود باشد؟<br />
مردم تاب ندارند دیگر! فقر، فساد، نارضایتی، بی‌اعتمادی به برخی از بدنه‌ی نظام، فاصله‌بندی‌های وحشتناک طبقاتی، رانت‌های مالی، زد و بندهای کلان اقتصادی در میان افراد سرشناس و ... همه‌ی این‌ها فشار و تنش‌های عصبی را به جان ملّت می‌کشد. به خدا، به حضرت‌عبّاس، به پیر به پیغمبر، به دین و ایمانی که دارید و ندارید، این آشی که برای ملّت دارید می‌پزید، زیادی شور است!<br />
خدا عاقبت ملّت را به خیر کند<br />
...<br />
پ.ن:<br />
چند دقیقه‌ی پیش لینک آهنگی از محسن نامجو را دیدم و آهنگ را شنیدم که به طرز فجیعی آیات مبارک سوره‌ی شمس را به لحن استهزا آمیز به همراه نوای سه تار می‌خواند. این کافر حرامی همینش مانده بود که قرآن را به استهزا بگیرد. به خدا که خونش حلال است. این مسئله را به دفتر مراجع معظّم تقلید ایمیل کردم.</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/08/14/post_351.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/08/14/post_351.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 07:56:24 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی!</title>
<description><![CDATA[<center>
<br>
<img alt="Nasrallah.jpg" src="http://www.revagh.com/images/weblog/Nasrallah.jpg" width="350" height="246" />
</center>

<p>إنّ‌الله يحبّ الّذین يقاتلون في سبیله صفّاً کأنّهم بنیانٌ مرصوص (صف/4)</p>

<p>به بهانه‌ی پیروزی غرور انگیز حزب‌الله در عملیات رضوان</p>

<p>ای نصرالله!<br />
ای مجاهد خوب خدا!<br />
و ای رهبر مجاهدان بیدار!<br />
سلام خدا بر تو و بر مجاهدان حزب‌الله!<br />
سلام بر تو و بر مردان شجاع حزب‌الله که یهود را به خاک مذلّت کشیده‌اند!<br />
سلام بر تو که به راستی هر کس در صورت تو، سیمای علی را دید و در صدای تو، صولت حیدر را شنید!<br />
سلام بر تو و بر مردان مجاهد تو که رهبران اهل بهشت‌اند! *<br />
سلام بر تو سیّد حسن! سلام بر تو که با تو به شیعه بودن خود افتخار می‌کنم!<br />
چشم بد از روی تو دور!</p>

<p>* - پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمودند: "المجاهدون فی سبیل‌الله، قُوّادُ اهل الجنّة" </p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/07/17/post_350.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/07/17/post_350.php</guid>
<category>دفاع‌مقدّس</category>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 15:41:50 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>انّا اعطیناک الکوثر</title>
<description><![CDATA[<center>
<img src="http://revagh.persiangig.ir/image/weblog/roozemadar87.jpg" /><br><br>
<embed src="http://revagh.persiangig.com/audio/BanifatemeTaraneyeShabeRoyaei.wma" style="border:1 gray solid; background-color:#F5F5F5;width:250;height:50" type="application/x-mplayer2" autostart="true" loop="false"  SHOWSTATUSBAR="1" ShowPositionControls="0"></embed>
</center>

<p>بسم الله الرّحمن الرّحیم<br />
انّا اعطیناک الکوثر<br />
فصلّ لربّک وانحر<br />
انّ شانئک هوالابتر</p>

<p>ای مادر حسن و حسین و زینب و کلثوم و ای همسر علی!<br />
ای مهربان‌ترین مادر و ای دل‌نشین‌ترین همسر!<br />
تو مادر پیامبری!<br />
تو آنی که پیامبر بر سینه‌اش بوسه زد و عطر بهشت را از آن استشمام کرد.<br />
تو عروس آسمان‌ها و زمین، تو مهر سینه‌ی علی!<br />
تو مادر امّت و شفیع روز قیامت!</p>

<p>میلاد حضرت  فاطمه‌ی زهرا ـ سلام‌الله علیها ـ و روز مادر و روز زن را به مادرِ عزیزم، مادرِ خوبِ همسرم، همسر دل‌بندم و خواهر مهربانم و به همه‌ی مادران و همسران و خواهران پاک و نجیب سرزمینم تبریک می‌گویم!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/06/24/post_349.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/06/24/post_349.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 10:41:40 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>در تجدید پیمان با رهبر معظّم انقلاب اسلامی</title>
<description><![CDATA[<p><img style="float: right;padding-bottom: 0px; padding-left: 5px;" src="http://www.revagh.com/images/weblog/rahbari.jpg" /></p>

<p>نوزده سال پیش درست در همین مکان که دارم این پست وبلاگ را می‌نویسم و روزگاری خانه‌ی ما بود و حالا از سر اتّفاق، دفتر کار من است، صبح چهارده خرداد که روز امتحان نقّاشی بود و بابا رفته بود نان بخرد و مامان نگران بود و مضطرب و بابا که آمد رنگ چهره‌اش پریده بود و بعد صدای آقای حیاتی، گوینده‌ی خبر ساعت هفت  صبح که انّا لله و انّا الیه راجعون... روح بلند و ملکوتی پیشوای شیعیان جهان و ... و بغض مامان ترکید و بابا سر به دیوار گذاشت و صدای گریه از ده طبقه‌ی ساختمان بلند شد...<br />
و گذشت و گذشت و گذشت. حالا شکر خدا که از نفس حق حضرت روح‌الله، دست خدا با ماست. اللهم احفظ قائدنا...</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/06/03/post_348.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/06/03/post_348.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 08:05:47 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>مدال افتخار خدمت‌گزاری به دولت مهرورز بر سینه‌ی مجلس هفتم!</title>
<description><![CDATA[<p>گیرم که استیضاح وزیر بازرگانی دولت مهرورز در آخرین جلسه‌ی علنیِ مجلس هفتم <a title="قبح ختام مجلس هفتم با کارگردانی باهنر"href="http://tabnak.ir/pages/?cid=11097">"ماست‌مالی"</a> شد! (هیچ واژه‌ی دیگری به خدا به ذهنم نمی‌رسد!)؛ ملّت اگر چه از نمایندگان خود ناامید شد، امّا دولت مهرورز فراموش نکند که سوال و استیضاح مردم به جای خود باقی است!<br />
اگر نمایندگان مجلس هفتم در پایانِ غم‌انگیز دوره‌ی نمایندگی خود، ـ به اصطلاح ـ مصالحِ دولتِ احمدی‌نژاد را بر رضایت مردم ترجیح دادند، امّا یقین دارم ملّت، در سوال و توضیح خواستن از دولت احمدی‌نژاد در مسائل امروز کشور، خصوصاً فجایع اقتصادی روز، کوتاه نخواهند آمد.<br />
خدا نگذرد از ما که به راحتی بهانه به دست دشمن می‌دهیم. از ماست که بر ماست!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/05/21/post_347.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/05/21/post_347.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 21:41:54 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>عذرخواهیِ رسمی!</title>
<description><![CDATA[<p>شروع طوفانیِ کاریِ امسال و بلافاصله پس از آن یک ماموریت یک ماهه‌ی شبانه روزی، کافی بود که تمام انرژی ذخیره‌شده‌ام برای امسال، مصرف شود. دیروز ماموریتم تمام شد و امروز پس از نزدیک به پنجاه روز کمی بیشتر از هر روز خوابیدم و استراحت کردم.<br />
برخی عقب‌افتادگی‌ها را باید جبران کنم. قول‌هایی که دادم و انجام نشد. از روی چند نفری بدجوری شرمنده‌ام! علیرضا گیلکی عزیز، آقای مهندس خاکسار، جناب موسیوند، حاج آقای شیرآلی، جناب پیشگر مدیر محترم بنیاد خبریه‌ی نبی اکرم و همه‌ی کسانی که انجام سفارش کارهایشان عقب افتاد. عذر تقصیر! جبران می‌کنم!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/05/09/post_346.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/05/09/post_346.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 11:40:01 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>ادامه‌ی داستان زرشک و باقی قضایا!</title>
<description><![CDATA[<p>بانک مرکزی امروز نرخ تورّم در فروردین‌ماه را 24.2% اعلام کرد. همچنین نرخ تورّم در دوازده ماه منتهی به فروردین‌ماه 1387، 19% اعلام گردید.<br />
بر مبنای قانون، دولت موظّف است هرسال به میزان نرخ تورّم و بیش از آن به حقوق کارکنان خود بیفزاید. امّا به بهانه‌ی آن‌که این میزان افزایش حقوق که موجب افزایش نقدینگی و افزایش میزان پول در دسترس مردم است، خود به افزایش بیشتر نرخ تورّم منجر می‌شود، تنها با افزایش 6% به میزان حقوق کارکنان خود رضایت داده است که البته تاکنون در حقوق‌ها، اعمال نشده‌است. ما که سواد اقتصادی‌مان تنها به 8-7 واحد اقتصاد خرد و کلان و اقتصاد مهندسی ـ آن هم نیم‌بند! ـ مختصر می‌شود از اساتید خود بارها شنیدیم که تورّم را ناشی از سیاست‌های غلط پولی دولت در کلّی مقوله‌های ریز و درشت ـ که مبالغ آن از جمع حقوق همه‌ی کارکنان و مستخدمان دولت در طول سال، هزاران برابر بیشتر است ـ می‌دانند. وام‌های بی حساب و کتاب و خرج و برج‌های شاید تبلیغاتی! در سفرهای استانی و تزریق پول‌های بدون پشتوانه و کلّی اشتباهات ریز و درشت دیگر که در مصاحبه‌ی وزیر برکنار شده‌ی اقتصادِ دولت احمدی‌نژاد، نیز ذکر شده‌است.<br />
حالا چرا در روزگار دولت خدمت‌گزاری که معنای فاصله‌ی طبقاتی و شکاف فقیر و غنی را به بهترین شکل برای ما معنا کرد، دیواری کوتاه‌تر از دیوار کارکنان دولت پیدا نمی‌شود، من که چیزی سر در نمی‌آورم! بزرگ‌تر از من‌ها هم شاید هکذا!</p>

<p>پی‌نوشت: دارم خودم را مجاب می‌کنم شبی چند خط در رواق بنویسم. دلم برای نوشتن تنگ شده. می‌نویسم ان‌شاءالله.</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/05/03/post_345.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/05/03/post_345.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 20:39:52 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>فردا که بیاید</title>
<description><![CDATA[<p>تو می روی<br />
تصویر تبناک دلتنگی هایمان را پشت حصار آرزوهای روشنمان نگه می داریم<br />
و من روشن ترین آرزوهایم را همراهت می کنم<br />
که تو روشن ترینی<br />
و آرزویی که روشن نباشد در تو ننشیند<br />
و چه لذتی دارد هر چند متری که بلندتر می شوی...</p>

<p>مریم<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/04/11/post_344.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/04/11/post_344.php</guid>
<category>دل‌نوشته</category>
<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 23:59:09 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>یک سال گذشت</title>
<description><![CDATA[<center><img src="http://revagh.persiangig.com/image/weblog/love1.jpg" /></center>

<p>با نهایت تأسّف و تأثّر... ببخشید! با کمال خرسندی و در نهایت شادی و شادکامی یکمین سال‌گرد <a href="http://www.revagh.com/archives/2007/03/29/post_324.php">پیوند همیشگی</a> اینجانب و همسر مکرّمه‌ی محترمه‌ را اعلام می‌دارم. به همین مناسبت هدایاتون رو ارسال بفرمایید لطفاً!<br />
هدیه هم نفرستادید، دعا بفرمایید زودتر عروسی بگیریم بریم سر خونه زندگیمون!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/03/28/post_343.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/03/28/post_343.php</guid>
<category>عشق</category>
<pubDate>Fri, 28 Mar 2008 10:30:29 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>نوروز، روز نوی ماست!</title>
<description><![CDATA[<p>یا مقلّب القلوب و الابصار<br />
یا مدبّرالّیل و النّهار<br />
یا محوّل الحول و الاحوال<br />
حوّل حالنا الی احسن‌الحال</p>

<p>چشم به چشم ستاره! دست به دست ماه! رو به آفتاب!<br />
ای یار و ای همسفر من؛<br />
امسال و هر سال برای ماست؛<br />
در کنار هم، با هم و برای هم؛<br />
همسر من!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/03/20/post_342.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/03/20/post_342.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Thu, 20 Mar 2008 09:37:40 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>مردم ایران سلام!</title>
<description><![CDATA[<p>"مردم ایران، سلام!" همین الآن با مردم ایران خداحافظی کرد.<br />
کم پیش میاد به برنامه ای تلویزیونی تا این اندازه علاقمند بشم.</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/03/18/post_341.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/03/18/post_341.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 10:06:48 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>شکر که مولای منی!</title>
<description><![CDATA[<center><img src="http://revagh.persiangig.com/image/ImamZaman/imamzaman1.jpg" /></center>

<p>ناز قدمت آقا!<br />
شکر خدا را که ما را بی نعمت ولایت رها نکرد. اگر پدر بزرگوار شما از دنیا رحلت کردند، با انتصاب شما به ولایت امری ما، غم از سینه‌ی ما رحلت نمود.<br />
من و همسرم که پیوستگی عمیق و دلبستگی وافر به آن وجود مقدّس داریم، امروز را که سال‌روز آغاز ولایت شما و سال‌گرد استحکام عقد و پیمان دائمی زندگی مشترک‌مان به برکت دعای خیر شماست، تبریک می‌گوییم!</p>

<center>
<embed src="http://rayhaneh.com/sounds/rasael.mp3" style="border:1 gray solid; background-color:#F5F5F5;width:250;height:50" type="application/x-mplayer2" autostart="false" loop="false"  SHOWSTATUSBAR="1" ShowPositionControls="0"></embed>
</center>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/03/17/post_340.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/03/17/post_340.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Mon, 17 Mar 2008 08:19:31 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>آجرک الله یا بقیةالله فی مصیبت ابیک المظلوم حسن ابن علیٍ العسکری (ع)</title>
<description><![CDATA[<p>سال‌روز شهادت حضرت امام حسن عسکری ـ علیه السّلام ـ بر مولا و آقای ما، حضرت اباصالح المهدی ـ روحی و ارواح العالمین فداه ـ تسلیت باد.</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/03/16/post_339.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/03/16/post_339.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Sun, 16 Mar 2008 11:31:32 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>دوست</title>
<description><![CDATA[<center><img src="http://www.sharemation.com/mmki/ahkav.gif"></center>

<p>صبحدم خاكی به صحرا برد باد از كوی دوست<br />
بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست<br />
دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم<br />
ور نسازد می بباید ساختن با خوی دوست<br />
گر قبولم می كند مملوك خود می پرورد<br />
ور براند, پنجه نتوان كرد با بازوی دوست<br />
هركه را خاطر به روی دوست رغبت می كند<br />
بس پریشانی بباید بر تنش چون موی دوست<br />
دیگران را عید اگر فرداست, ما را این دمست<br />
روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست<br />
هر كسی بی خویشتن جولان عشقی می كند<br />
تا به چوگان كه در خواهد فتادن گوی دوست<br />
دشمنم را بد نمی خواهم كه آن بدبخت را<br />
این عقوبت بس كه بیند دوست همزانوی دوست<br />
هر كسی را دل به صحرایی و باغی می رود<br />
هر كس از سویی به در رفتند و عاشق سوی دوست<br />
كاش باری باغ و بستان را كه تحسین می كنند<br />
بلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/02/16/post_338.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/02/16/post_338.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Sat, 16 Feb 2008 11:18:00 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>فاین‌پیکس</title>
<description><![CDATA[<p>فاین‌پیکس<a href="http://www.finepix.ir">(www.finepix.ir)</a> عجالتاً من‌باب گشایش و راه‌اندازی در دسترس است! دعا بفرمایید فعّال شود!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2008/01/04/post_337.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2008/01/04/post_337.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Fri, 04 Jan 2008 18:53:39 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>در راه ایلام</title>
<description><![CDATA[<p>توی فرودگاه هستیم. اینترنت وایرلس هست. پرواز تاخیر داره و حدود یک ساعتی این‌جا معطّلیم. من و همسرم به ایلام می‌رویم تا در مراسم اختتامیه‌ی جشنواره‌ی نشریه نگاری بسیج که داوری بخش وبلاگ‌هایش را بر عهده داشتم، شرکت کنیم. باطری... باطر... باط... تموم شد!</p>

<p>خانم همسر: ایلام؛ شهری که دوستش داشتم...و دارم!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/12/07/post_336.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/12/07/post_336.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Fri, 07 Dec 2007 13:14:08 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>چه کسی راز سفر می‌داند؟</title>
<description><![CDATA[<p><br><center><img alt="شب که طی شد، سحر در راهیم. چه کسی راز سفر می‌داند؟" src="http://www.revagh.com/images/weblog/shahid-mohaddes.jpg" /></center></p>

<p>پیش‌دانشگاهی که بودم، آقای نوروزی ـ مدیر مرکزمان ـ دو کتاب سر کلاس آورد و معرّفی کرد. توصیه کرد که: «حتماً بخریدشان» یکی کتاب حساب دیفرانسیل و انتگرال خودش بود و یکی کتاب آشنایی با رشته‌های تحصیلی دانشگاهی. خریدیم. چیزی که توجّهم را جلب کرد، اسم انتشارات کتاب بود؛ انتشارات مدینه.<br />
***<br />
دوّم اردیبهشت 84، صبح زود رفتم ترمینال غرب و با 40،50 تا دانشجوی وبلاگ نویس دیگه‌ی تهرانی، رفتیم همدان برای جشنواره‌ی دانشجویان وبلاگ‌نویس که دانشگاه بوعلی دعوت‌مان کرده بود.<br />
بعد از مراسم استقبال، سوار اتوبوس شدیم که به هتل برویم. صندلی‌ها پر شد، پسرک با شیطنتی دلچسب، گفت: "آقا! یکی از اون ته‌ای‌ها، جاش رو با من عوض کنه. نمی‌خوام جلو بشینم!" کاشف به عمل آمد که هفته‌ی قبل که از دانشگاهش در مشهد به تهران برمی‌گشته، مسافری در اتوبوس از او می‌خواهد که جایش را در جلوی اتوبوس با او عوض کند و کنار دوستش بنشیند. عوض کردن جا همان و تصادف همان و مرگ مسافر بخت برگشته همان. و خدا خواست که امید زنده باشد و دوستی ما از آن لحظه آغاز شود.<br />
***<br />
اوّلین بار که از حاجی برایم گفت، داشتم می‌رفتم برای شب نان بخرم. زنگ زد و گفت که حاجی برای موسسه‌ی انتشاراتی‌اش، وب‌سایت می‌خواهد. قرار شد هماهنگ کنم، بروم موسّسه، بیشتر صحبت کنیم.<br />
***<br />
یکی از شب‌های ماه رمضان سال 84، سر سفره‌ی افطار زنگ زد و گفت همین الآن بیا. سعید هم هست. حاجی و دوستانش هم هستند. بیا راجع به سایت صحبت کنیم. رفتم. خیابان بعد از افطار خلوت بود. زود رسیدم. امید  به استقبالم آمد و کمی بعدتر حاج آقای محدّث.<br />
رفتیم داخل اطاقی که دوستان دیگر حاجی هم بودند. مهدی ابراهیمی و دو نفر دیگر که نامشان خاطرم نمانده. فقط مهدی ابراهیمی که چه قد بلندی داشت.<br />
قرار بود موسسه انتشاراتی مدینه ـ که چند سالی تعطیل بودـ دوباره آغاز به کار کند. بحث سر انتخاب شعار برای موسسه بود. من هم نظرم را گفتم. راجع به سایت صحبت کردیم و قرار شد از چند روز بعد، هر روز من به موسسه بروم و با امید روی طرّاحی و راه‌اندازی سایت کار کنیم. افکار بلندپروازانه‌تری هم داشتیم. واحد انفورماتیک و سایت اطّلاع رسانی کتاب ایران و ...<br />
***<br />
کار پیش می‌رفت. اوایل آذر بود که حاج‌آقای محدّث که از روحانیون عقیدتی سیاسی نیروی دریایی ارتش بود، از مانوری خبر داد که قرار بود چند روز دیگر برگزار شود. حتّی پوسترهای تبلیغاتی مانور هم در خود موسسه طرّاحی شد.<br />
***<br />
یکشنبه 13آذر، آخرین باری بود که حاجی را دیدم. به من گفت:"آقای کارگر! تا برمی‌گردم سایت تموم می‌شه؟!" گفتم ان‌شاءالله! امّا خبر نداشتم که نه آمدنی هست و نه طرّاحی سایتی به اتمام می‌رسد.<br />
***<br />
دوشنبه 14 آذر، نرفتم موسسه. یادم نیست چرا.<br />
***<br />
سه شنبه 15 آذر. صبح رفتم موسسه که به امید بگویم بقیه کار را در منزل ادامه خواهم داد. کار داشت کند پیش می‌رفت. همین که دو نفری ـ شر و شور!ـ کنار هم بودیم، آنقدر وقت به بطالت می‌گذشت که به کار نه. از حاجی پرسیدم. گفت دیشب خداحافظی کرد و امروز صبح رفت. برگشتم خانه. هوا ابری بود. دل من هم گرفته بود. از دفتر در سهروردی شمالی تا هفت تیر را پیاده آمدم. رسیدم خانه و نشستم سر کار. حس خوبی نداشتم. دست دلم به کار نمی‌رفت. حال و حوصله‌ی دیدن تلویزیون را هم نداشتم. خاموش بود.<br />
ساعت 4 که بابا آمد گفت خبر داد که در محدوده‌ی خیابان آذری، هواپیمای نظامی C-130 روی مجتمع مسکونی سقوط کرده. رفتم روی اینترنت تا ببینم چه خبر است. رفتم که خبرهای مهر را ببینم. اوّلین خبر مهم، اعلام اسامی برخی از شهدای حادثه بود.<br />
یا امام رضا... یا امام رضا... پاهایم سست شد. خوردم زمین. اینجا اسم مجتبی محدّث هم هست. امّا من همین الآن دیدم امید روی مسنجر آنلاین بود. یعنی هنوز امید خبر نداشت؟<br />
***<br />
مانده بودم چه کنم. موبایلم زنگ خورد. امید بود. داشت می‌مرد از گریه. گفت: "مهدی تو رو خدا بیا. می‌گن جنازه‌ها رو بردن بیمارستان شریعت رضوی". با بابا رفتیم بیمارستان. ما زودتر رسیدیم. گفتند که همه جنازه‌ها را به پزشکی قانونی انتقال داده‌اند. به امید زنگ زدم که بیاید پزشکی قانونی در کهریزک. ما هم می‌رویم. من و بابا زودتر رسیدیم. خیلی شلوغ نبود. بیشتر خبرنگاران صدا و سیما و عکّاسان خبرگزاری‌ها بودند که می‌خواستند بروند از جنازه‌ها عکس و فیلم تهیه کنند. امید با یکی از بستگانش رسید. هنوز فامیل از قم به تهران نرسیده بودند. رسید که به من خودش را در بغلم انداخت. زیر بغلش را نگرفته بودم، زمین خورده بود. بغضمان ترکید. هوا سرد بود.<br />
***<br />
صبح روز تشییع با سعید قرار گذاشتیم که برویم میدان سپاه. بین جمعیت آنقدر گشتیم تا پیکر حاجی را پیدا کردیم. امید دستش را روی تابوت گذاشته بود که با وانت‌های ارتش حمل می‌شد. عمویش یک طرف، پسر عمویش طرفی دیگر. سرم پایین بود. گریه می‌کردم. مادری فریاد زد یا امام حسین! جنازه‌ی پسرم سر نداشت.<br />
سرم هنوز پایین بود. یک لحظه که سر بلند کردم، بیلبوردهای ارتش را دیدم که عکس و نام شهدای خود را بر آن ثبت کرده بود. باورم نمی‌شد. مهدی ابراهیمی هم جزو شهدا بود. او که در اوّلین ملاقاتم در موسسه مدینه، دیده بودمش. به امید گفتم مهدی ابراهیمی هم؟ گفت:"آره. همکار بابا بود"<br />
بهشت زهرا، محشر کبری...<br />
امید!<br />
صورتت شاید نشون نده، امّا من داغ توی دلت رو می‌بینم. حسّش می‌کنم. چون این داغ رو، روی دل خودمم دارم. به خدا هر روز که درِ آسانسور طبقه دهم باز می‌شه و بیرون میام، اوّلین چیزی که به چشمم می‌خوره، اون ساختمون جهنّمیه که رنگ سفید بهش زدن و بین ساختمون‌های دیگه از اینجا که محل کار منه، مدام توی چشم میاد.<br />
بهت تسلیت می‌گم امید، برادر خوبم! خدا سایه‌ی مادرت رو روی سرت نگه داره. صبور باش. مقاوم باش! حالا تو مرد خونه‌ای. حاجی به تو افتخار می‌کنه. از یادگارهای پدرت ـ برادر و خواهرت ـ مراقبت کن. وظیفت سنگینه. امّا خدا اجر و مزدی بهت می‌ده که فکرش رو هم نمی‌کنی.<br />
نمی‌دونم می‌دونی که چقدر دوست دارم امید؟!<br />
پ.ن:<br />
امید پستی زده درباره‌ی پدرش و آخرین شعر شهید حجّت الاسلام مجتبی محدّث در صبح روز شهادت را نیز نوشته است. <a href="http://www.hazfiat.com/archives/2007/11/post_60.html">اینجا</a> بخوانید. فردا، پنجشنبه هم از ساعت 14:30، مراسم بزرگداشت شهدای ارتش و رسانه در قطعه 50 بهشت زهرا، برگزار می‌شود.</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/12/05/post_335.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/12/05/post_335.php</guid>
<category>دل‌نوشته</category>
<pubDate>Wed, 05 Dec 2007 08:58:03 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>داوری دو جشنواره وبلاگی</title>
<description><![CDATA[<p>در هفته‌ی آینده، دو جشنواره سراسری برگزار می‌شود که وبلاگ یکی از بخش‌های مهم و اصلی هر دوست. جشنواره‌ی ره‌آورد سرزمین نور و جشنواره‌ی سراسری نشریه‌نگاری بسیج. اوّلی 15 ام آذرماه در مرکز همایش‌های صدا و سیما در تهران و دوّمی از 17ام تا 19ام آذرماه در ایلام برگزار می‌شود. دوستان بزرگ‌وار بسیج، داوری بخش وبلاگ هر دو جشنواره را بر عهده‌ی بنده گذاشتند. داوری وبلاگ‌ها، بر اساس نمره و ضریب معیارها و ملاک‌هایی انجام شد که حداکثر دقّت در تعیین آن‌ها، به کار گرفته شده بود.<br />
با این که این اوّلین تجربه‌ی داوری من در یک جشنواره‌ی وبلاگی است، امّا با توجّه به این که در بسیاری از جشنواره‌های دیگر به عنوان شرکت کننده یا برگزیده حضور داشته‌ام، به نظرم می‎رسد داوری دقیق‌تر و نزدیک به واقعی در این دو جشنواره نسبت به جشنواره‌های دیگر، صورت گرفته است.<br />
داوری این دو جشنواره، باعث شد، وبلاگ‌های خوبی را پیدا کنم. در ایلام یکی دو برنامه‌ی سخنرانی و ارائه‌ی کارگاه نیز خواهم داشت. ان‌شاءالله با دوستان وبلاگ نویسم در این دو جشنواره، ملاقات خواهم کرد.</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/12/02/post_334.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/12/02/post_334.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Sun, 02 Dec 2007 00:00:15 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>سلام قولاً من ّرب الرّحیم</title>
<description><![CDATA[<p>سلام<br />
دیر شد؟! به حساب تأهّل نگذارید که اگر <a href="http://www.rayhaneh.com">همسرم</a> نیز وبلاگ‌نویس نبود، می‌شد به آن ربط داد. نوشتن، نیاز دارد به فکر کردن و فکر کردن، خیال راحت می‌طلبد و خیال راحت از آرامش تن و جان حاصل می‌شود و حالا الحمدلله در کنار همسر خوب و مهربانم این آرامش برقرار است!<br />
از بیان مزایای ازدواج و معایب آن(!) عامدانه می‌گذرم که خدای نکرده جماعت دم بخت و سربخت و بخت برگشته از کلّهم اجمعینِ دوستان و آشنایان ذکور و اناث، نه از ته دل آهِ حسرت بکشند، نه آب از دهانشان روان شود و نه بی‌خود تحریص‌شان کنم که همین امشب دست به گُل شوند و خواستگاری بروند یا دست به سینی چای که خواستگاری بشوند! هر چیزی بالاخره مراحل و حساب و کتابی دارد که البته در این فقره، بالا و پایین زیاد دارد و صبر می‌خواهد.<br />
این چند خط مقدّمه باشد برای شروع دوباره این وبلاگ. در کناره‌ی چپ وبلاگ، اس‌ام‌اس بلاگ را هم به مدد سیستم RSS و سایت فخیمه و وزین <a href="http://www.viwio.com">ویویو Viwio</a>، راه‌اندازی کردم که گاهِ هوس و ویار وبلاگ، تلفن همراه و اس‌ام‌اس ـ یا همان پیامکِ استادِ معزّز و میراث‌دار کرمانشاهیِ شاعر خطّه‌ی طوس دکتر میرجلال‌الدیّن کزّازی ـ دم دست تر از اینترنت است و سریع هم در وبلاگ منتشر می‌شود.<br />
فاین‌پیکس (www.finepix.ir)، رادیوبلاگ (www.radioblog.ir) و ویدئوبلاگ (www.videoblog.ir) را هم دعا بفرمایید که طرّاحی‌شان زود تمام شود و به روی اینترنت بیاورم‌شان!<br />
دربست مخلص همسر گرامی(قب!) هم هستیم!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/11/27/post_333.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/11/27/post_333.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Tue, 27 Nov 2007 20:05:29 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>چشم خدا</title>
<description><![CDATA[<p>... ای روز آفتابی!<br />
ای مثل چشم‌های خدا آبی!<br />
ای روز آمدن!<br />
ای مثل روز آمدنت روشن!<br />
این روزها که می‌گذرد، هر روز<br />
در انتظار آمدنت هستم!<br />
با من بگو که آیا من نیز<br />
در روزگار آمدنت هستم؟<br />
«مرحوم دکتر قیصر امین‌پور»</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/11/15/post_332.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/11/15/post_332.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Thu, 15 Nov 2007 20:02:10 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>یا ملجأ کل طرید</title>
<description><![CDATA[<p>السّلام علیک یا صاحب کل غریب و یا مونس کل وحید و یا ملجأ کل طرید<br />
در میان‌ "تن‌ها"، "تنها" شده‌ام آقا... مباد که از تو نیز جدا بیفتم! </p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/10/19/post_331.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/10/19/post_331.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Fri, 19 Oct 2007 19:59:52 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>روزی تو خواهی آمد</title>
<description><![CDATA[<p>تنها در بیابان‌های خار و خاشاک ایستاده‌ام همچنان سبز! پای در خاک! دست بر آسمان! و دل به راه تو داده‌ام که روزی از آن خواهی گذشت... </p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/09/18/post_330.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/09/18/post_330.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Tue, 18 Sep 2007 19:57:03 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>جادّه‌ی انتظار</title>
<description><![CDATA[<p>قلب جادّه برای آمدن تو می‌تپد.<br />
درختان سایه‌ی راه تو‌اند و در ابتدای جادّه، تو ایستاده‌ای و من به این می‌اندیشم که روزی به انتهای این جادّه خواهی رسید... جایی که من به استقبالت، دسته‌ای گل نرگس آورده‌ام.</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/08/21/post_329.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/08/21/post_329.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Tue, 21 Aug 2007 19:48:55 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>میایم اگه خدا بخواد!</title>
<description><![CDATA[<p>سلام!<br />
احوالات برادران و ایضاً خواهران؟!<br />
فقط خواستم بگم پریروز، پنج سال از <a href="http://www.revagh.com/archives/2002/07/12/post.php">اوّلین یادداشت</a> گذشت. ما هم که تعطیل کردیم فعلا. امّا... امّا... امّا بر می‌گردیم اگر خدا بخواد!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/07/14/post_325.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/07/14/post_325.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Sat, 14 Jul 2007 11:28:11 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>دستم بگیر پدر!</title>
<description><![CDATA[<p>السّلام علیک ایّها الامام الوالد الشفیق...*<br />
چون پدری مهربان، دستان‌ام را بگیر، مولا...<br />
از پای فتاده‌ام. <br />
زمین خورده‌ام. <br />
دستان‌ام را بگیر تا برخیزم.<br />
می‌خواهم برایت درد دل کنم پدر...<br />
می‌خواهم از بی‌تابی ز حد گذشته‌ی دوریت بگویم اوّل و بعد بروم سراغ یک به یک آن‌چه که این روزها بر دلم سنگینی می‌کند.<br />
امّا فدای دلت پدر!<br />
چگونه می‌توانم، بیش از این دل دردمندت را بیازارم؟<br />
می‌دانم دل شما از همه‌ی دل‌ها خون‌تر است و بیشتر غصّه دارد!<br />
امّا چه بزرگوارید مولا که تنهایمان نمی‌گذارید و فراموشمان نمی‌کنید.<br />
پس بشنو پدر، برایت می‌گویم...<br />
بشنو...</p>

<p>*: بخشی از یک حدیث از امام رضا ـ‌علیه السّلام‌ـ پیرامون وجود مبارک امام ـ‌عجّل الله تعالی فرجه الشّریف‌ـ؛ اصول کافی/ کتاب الحجّة/ باب نادرٌ جامعٌ فی فضل الامام و صفاته:<br />
الامام الوالد الشفیق و الاخ الشقیق و الامّ البرّة بالولد الصغیر<br />
امام، پدر دل‌سوز و برادر دوقلو و مادر فداکار نسبت به فرزند کوچک است.</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/06/15/post_328.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/06/15/post_328.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Fri, 15 Jun 2007 19:23:55 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>گم شده‌ام</title>
<description><![CDATA[<p>السّلام علیک یا عین الحیاة!<br />
در قاب روزمرگی‌های خود محو شده‌ام. گاهی، مثل امروز، فراموش می‌کنم که همه‌ی امیدواری من برای زندگی، لحظه‌ی دیدار توست.</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/05/27/post_327.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/05/27/post_327.php</guid>
<category>دل‌نوشته</category>
<pubDate>Sun, 27 May 2007 19:16:13 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>الا که راز خدایی...</title>
<description><![CDATA[<p>نامم محمّدمهدی است. امّا " جز یک نشان که از تو به خود بسته چیستم؟<br />
" آقای من! دلم تنگ شد! سینه‌ام گرفت. کی‌ می‌آیی؟! الا که راز خدایی...<br />
نشسته‌ام. ایستاده‌ام. ساکتم. فریاد می‌کشم. تو را می‌خوانم آقا! تو را می‌خواهم آقا...<br />
قربان دلت آقا که از من گرفته. فدای قلبت که من شکستمش. تو هر چه لطف، تو هر چه مهر! مولای مهربانی چون تو دارم و می‌اندیشم که تنهایم؟! تو آن مولایی که بنده‌ی خود به نیکی می‌نوازد. و من بنده‌ای که نمک می‌خورد و نمک‌دان می‌شکند. زیر سایه‌ات زندگی می‌‌کنم و تو را نمی‌‌بینم؟! از برکت وجود تو روزی می‌خورم و حسّت نمی‌کنم؟! وه که چشمان دلم کور شد! ... برای شما می‌نویسم آقا! تو که یک گوشه‌ی چشمت غم عالم ببرد... سند دردانه، به نام نامی شما خورد... بسم الله ...<br />
از «دردانه»</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/04/28/post_326.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/04/28/post_326.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2007 18:56:27 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>یا حبیب قلوب الصّادقین!</title>
<description><![CDATA[<p align="center"><img src="http://www.rayhaneh.com/images/blogpics/wedding.jpg" alt="جان سجده می‌کند که خدایا مبارک است!" /></p>

<p>در زیر بارش روح و ریحان خداوند بر دل‌های عاشقمان، در سال‌روز آغاز ولایت حضرت دردانه‌ی موعود، ‏جناب سیدّمهدی هاشمی ـ ارواحنا له الفداء ـ و در بارگاه و سرای امام رئوف، حضرت علی ابن موسی الرّضا ـ علیه‌السّلام ـ عهد ‏و عقد ازدواج بستیم!‏<br />
<a href="http://www.mirahmadi.id.ir">مریم میراحمدی</a> ؛ <a href="http://www.mkargar.id.ir">محمّدمهدی کارگر</a></p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/03/29/post_324.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/03/29/post_324.php</guid>
<category>عشق</category>
<pubDate>Thu, 29 Mar 2007 19:22:10 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>این عشق ماندگار!</title>
<description><![CDATA[<p>24مین بهاری است که بر روزهای عمر این بنده‌ی خدا می‌رود. 24 سالِ سلامت! 24 سالِ رحمت! 24 سالِ کرامت!<br />
نونوار می‌شویم؛<br />
لباس تازه!<br />
فکر تازه!<br />
احساس تازه!<br />
زندگی تازه!<br />
و این آخرین پست دوران مجرّدی است پس از 57 ماه!<br />
***<br />
و خداوند خواست که استواری عهد و عقد دائمی <a href="http://www.revagh.com">من</a> و <a href="http://www.rayhaneh.com">همسرم</a> در آغازین روز 1169 مین سال ولایت حجّت حق، حضرت دردانه‌ی منتظر، در جوار بارگاه حضرت رضا ـ علیه‌السّلام ـ باشد. آن‌جا که هر غریبه‌ای آشنا می‌گردد...<br />
پست بعدی <a href="http://www.revagh.com">رواق</a> و <a href="http://www.rayhaneh.com">ریحانه</a> و <a href="http://www.dordaneh.com">دردانه</a> را از کنار مضجع و بارگاه شریف امام رئوف حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ دو نفری می‌نویسیم.<br />
نوروز هم مبارک!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/03/27/post_323.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/03/27/post_323.php</guid>
<category>عشق</category>
<pubDate>Tue, 27 Mar 2007 10:44:32 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>من قطاری دیدم که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت!</title>
<description><![CDATA[<p>فکر کن! سوار قطار تهران شمال شدی، رسیدی به "زیرآب" که یهو می‎بینی که مثلاً تنها پل پیش روت یعنی "پل ورسک" خراب شده. لکوموتیو ران بی‌تجربه هم که زیادی به "امدادهای غیبی" اعتقاد پیدا کرده، <a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8512060238">"ترمز قطار"</a> رو کنده و انداخته دور! ... <a href="http://www.stopwar.org.uk">اون وقت به نظرت چی می‌شه؟!</a></p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/02/26/post_322.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/02/26/post_322.php</guid>
<category>سیاست</category>
<pubDate>Mon, 26 Feb 2007 13:31:13 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>چشم‌هایش</title>
<description><![CDATA[<p>برای <a href="http://www.rayhaneh.com">او</a> که چشم و چراغ من است...<br />
زل زده بود توی چشم‌هایش. نگاهش را بر نمی‌داشت. اشک در چشمانش حلقه زد. قطره‌‌ی اشکی درست روی ‏چشم‌هایش چکید. پیرمرد عکس را لای کتاب گذاشت و رفت.‏</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/02/22/post_321.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/02/22/post_321.php</guid>
<category>دل‌نوشته</category>
<pubDate>Thu, 22 Feb 2007 20:44:31 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>می‌شود و می‌توانیم؟! هوس زرشک کردم؛ داری بابا یه لیوان آب زرشک؟!</title>
<description><![CDATA[<p><img alt="متاسّفم..." src="http://www.revagh.com/images/weblog/ahmadinejad.jpg" style="float: left; padding-right: 5px;" /><br />
از این‌که در انتخاب <strong>احمدی‌نژاد</strong> به ریاست جمهوری نقشی نداشتم و به او رای ندادم، بی‌اندازه خوشحالم! پلاگین <a href="https://addons.mozilla.org/firefox/4249/">President Ahmadinejad Countdown</a> که روی <a href="http://getfirefox.com">فایرفوکس</a> نصب دارم به من می‌گه که 915 روز دیگه رو باید تحمّل کنم...</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/02/02/post_320.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/02/02/post_320.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Fri, 02 Feb 2007 18:19:29 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>و باز محرّم...</title>
<description><![CDATA[<p align="center">
<embed src="http://www.revagh.com/sounds/religious/lalaii.wma" style="border:1 gray solid; background-color:#F5F5F5;width:250;height:50" type="application/x-mplayer2" autostart="false" loop="true"  SHOWSTATUSBAR="1" ShowPositionControls="0"></embed>
</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/01/20/post_319.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/01/20/post_319.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Sat, 20 Jan 2007 10:37:38 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>...</title>
<description><![CDATA[<p align="center">
<img alt="عشق شوری در نهاد ما نهاد" src="http://www.revagh.com/images/weblog/eshgh.jpg" width="300" height="285" />
</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2007/01/13/post_318.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2007/01/13/post_318.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Sat, 13 Jan 2007 07:56:56 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>امّا تمام عاشقی در آسمان هشتم است...</title>
<description><![CDATA[<p style="text-align: center;">
<img border="0" src="http://www.revagh.com/images/weblog/imamreza.jpg" dir="rtl" alt="عکس از مجید عزیزی" /></p>

<p>ای حکم تو جاری به قضا ادرکنی<br />
ای معدن تسلیم و رضا ادرکنی<br />
ای شمس شموس و خسرو خطّه‌ی طوس<br />
ای شاه ملقّب به رضا ادرکنی</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/12/03/post_317.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/12/03/post_317.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Sun, 03 Dec 2006 10:15:05 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>ماجراهای آقای گرفتار!</title>
<description>گرفتار اسباب کشی منزل هستم، اساسی! تا چند روز دیگه ان شاءالله!</description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/11/30/post_316.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/11/30/post_316.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Thu, 30 Nov 2006 11:19:17 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>عید رمضان</title>
<description><![CDATA[<p>اللّهم اهل الکبریاء و العظمة ... اللّهم بحقّ هذا الیوم، الّذی جعلته للمسلمین عیدا...</p>

<p>تمام شد. انگار که با نزدیک‌ترین و دوست‌ داشتنی‌ترین یارانم، خداحافظی می‌کنم. بغض گلویم را می‌فشارد. اگر چه دل به عیدی خوش دارم که از راه رسیده‌است!<br />
ای خدای مهربان!<br />
این رمضان، در میان سا‌ل‌هایی که عمرم دادی، استثنائی‌ترین رمضانی بود که بر من گذشت. مرا میهمان خوان کرمت کردی. جامه‌ی بندگی بر تنم پوشاندی. شب‌های قدر در میان بهترین بندگانت نشاندی و فرصت توبه و استغفار و احیا و مجال روزه‌داری و نمازگزاریم دادی. <br />
ای خداوند کریم!<br />
تو همانی که گفتی «و اذا سألک عبادّی عنّی فإنّی قریب، اجیب دعوةالدّاع اذا دعان» و من آن که تو را گاه و بی‌گاه خواندم، سفره‌ی دل باز کردم، بار گناهان سنگین به دوش گرفتم، دستان خالی را به سویت دراز کردم، دل را به نسیم بخشایش تو سپردم و چشم به آستان پر مهرت دوختم. من همانم که خواسته‌ها و آرزوهای بزرگ را نزد تو آوردم و مجاب شدم ای مجیب!<br />
ای خداوند رحیم!<br />
در این ساعت و روز که آن را برای محمّد و آل محمّد ـ صلوات‌الله علیهم ـ و همه‌ی مسلمانان عید قرار دادی، از تو درخواست می‌کنم، به آبروی محمّد و آل محمّد ـ صلوات‌الله علیهم ـ آن‌چه که از خطاها و گناهان هنوز در کارنامه‌ی اعمال ما ثبت است، عفو کنی و درگذری.<br />
ای خداوند رمضان!<br />
اگر چه رمضان تمام شد و تا سالی دیگر، از فیض حضور و همراهی این ماه شریف و از فیوضات آن، محرومیم، امّا از تو می‌خواهم که ما را رمضانی دیگر هم توفیق و شرافت درک آن عطا کنی.<br />
ای خداوند فطر!<br />
عید فطر را برای ما و همه‌ی امّت‌های مسلمان مبارک گردان. بیماران رنجور و دردمند ما را شفا بخش. درگذشتگان ما را درگذر و سختی و گرفتاری را از امّت‌های ما برگیر. فتنه‌ی یهود را بنشان و حیله و شر دشمنان‌مان را دفع کن!</p>

<p>ای خداوندگار منتظران!<br />
ترسم از آن است که چشمانم به راه خشک شود و چهره‌ی دلربای آن نازنین یار را نبینم. به نام اعظمت و به نام آن چهارده نور برگزیده، وجود مقدّس حضرت صاحب‌الزّمان را سلامت دار و ظهور و فرج او را نزدیک گردان و ما را از بهترین یاران آن حضرت قرار ده و توفیق شهادت در رکابش عنایت فرما!<br />
آمین...</p>

<p>السّلام علیک یا شهرالله الاکبر و یا عید اولیائه...</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/10/23/post_315.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/10/23/post_315.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Mon, 23 Oct 2006 23:00:10 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>میرفوشمش!</title>
<description><![CDATA[<p align="center">

<div style="text-align: center; direction: ltr; border: 1px solid #cccccc; background-color: white; width: 115px; text-align: center; padding: 0 0 10px 0;"><p style="margin: 0"><img src="http://static.flickr.com/23/25822676_789bf55448_t.jpg" style="border:0;"><br /> 		<span style="font-size: 11px;">My <a href="http://www.revagh.com">blog</a> is worth <b>$7,903.56</b>.</span><br /><span style="font-size: 10px;"><a href="http://www.business-opportunities.biz/projects/how-much-is-your-blog-worth/">How much is your blog worth?</a></span></p><p><a href="http://www.technorati.com/" style="border: 0px;"><img src="http://technorati.com/pix/tech-logo-embed.gif" style="border: 0px;"></a></p></div>

</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/10/18/post_314.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/10/18/post_314.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Wed, 18 Oct 2006 07:30:17 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>همین الان شد ساعت 1 صبح!</title>
<description><![CDATA[<p>نصفه شبی بی‌خوابی زده به سرم و دوست دارم وبلاگ بنویسم! همچین شور وبلاگ افتاده تو تنم که نگو! اوّل خواستم مثل کلّی از اهالی معروف (!) وبلاگستان که مد شده،افتخارات خود رو می‌نویسند، من هم بنویسم، امّا بعد با خودم گفتم چه لوس! چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟! افتخارات ما هر چی باشه، خوب نیست بعضی‌ها بدونن. ما هم که اصلاً قرار نیست فعلاً افتخاراتمون رو، رو کنیم، پس و لاتجسّسوا! (ایضاً و لایغتب! شنیدم خیلی پشت سرم حرف زدی و صفحه گذاشتی. بار آخرت باشه‌ها!)<br />
***<br />
سه شنبه، دعوت بودم به نشست "نقش اخلاق در فنّاوری اطّلاعات" که برنامه‌ی جنبی همایش "زنان و اینترنت در هزاره‌ی سوّم" است. در اصل دخلی به آقایان نداره. ما رو هم از جنبه‌ی شخصیت حقوقی‌مون به مراسم‌ها دعوت می‌کنند. حجّة‌الاسلام دکتر شهریاری که در حال حاضر دبیری شورای عالی اطّلاع‌رسانی رو بر عهده دارند و رییس مرکز تحقیقات کامپیوتری اسلامی در قم و مدیرمسؤول فصل‌نامه‌ی ره‌آورد نور هستند، سخنران جلسه بودند. از تعریف جداگانه‌ی اخلاق و فنّاوری اطّلاعات شروع کردند و بدان‌جا رسیدند که حالا اخلاق فنّاوری اطّلاعات یعنی چه و چه چیزی خوب هست و چه چیزی بد. نتیجه این شد که در آخر جلسه، فهمیدیم ما روی اینترنت بعضی موقع‌ها، چقدر آدم‌های بد و بی‌تربیتی هستیم!<br />
***<br />
پنجشنبه، ششم مهرماه 1385، تهران، باشگاه وبلاگ‌نویسان تهران، نشست خاکریز شیشه‌ای در تجلیل از وبلاگ‌نویسان عرصه‌ی دفاع مقدّس و مراسم افطاری وبلاگی.</p>

<p align="center"><img src="http://www.revagh.com/images/weblog/eftar1.jpg"><br>
خاکریز شیشه‌ای</p>
<p align="center"><img src="http://www.revagh.com/images/weblog/eftar2.jpg"><br>عبّاسآقایحسیننژاد! (دبیر سرویس وبلاگ ایکنا و سرشناس‌ترین در میان جمع حاضر در عکس) یه دوست خوب تازه!</p>
<p align="center"><img src="http://www.revagh.com/images/weblog/eftar3.jpg"><br>
جواد مزارعی، فیلمی رو پخش کرد از طلائیه که دکتر رو خیلی منقلب کرد.</p>
<p align="center"><img src="http://www.revagh.com/images/weblog/eftar4.jpg"><br>
تازه داماد وبلاگستان! به قول جواد مزارعی در بازگشت از ماه عسل به چه می‌اندیشد؟!</p>
<p align="center"><img src="http://www.revagh.com/images/weblog/eftar5.jpg"><br>
کلّی وبلاگ‌نویس اومده بود!</p>
<p align="center"><img src="http://www.revagh.com/images/weblog/eftar6.jpg"><br>
بساط افطاری، هر کی هرجایی دستش اومد. عبّاسآقایحسیننژاد هم سن سالن رو پیدا کرد. (فلو شد یه کمی عکس)</p>
<p align="center"><img src="http://www.revagh.com/images/weblog/eftar7.jpg"><br>
دکتر بوترابی: "اگه من جای جواد مزارعی پشت میکروفن بودم..." من: "آریاگستر رو به من بدین، من جای جواد رو می‌گیرم، می‌دم به شما!"</p>
<p align="center"><img src="http://www.revagh.com/images/weblog/eftar8.jpg"><br>
اوا! جواد؟! چی‌ کار می‌کنی؟ نکن زشته...خاک عالم...</p>
<br>
در آخر هم یه گله بکنم از بضی‌ها، خصوصاً خانمی که به دکتر بوترابی حمله می‌‌کرد که: "اگر می‌گفتین چهار تا جوجه بسیجی قراره مراسم افطاری رو برگزار کنن، می‌گفتین گروه رو نمی‌آوردیم". می‌خوام بگم که ... خیلی متاسّفم. برای خودم و همه‌ی اونایی که چشمامون رو خواب برده...]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/09/30/_1_1.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/09/30/_1_1.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Sat, 30 Sep 2006 00:59:51 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>شب‌های رمضان</title>
<description><![CDATA[<p><img alt="اللهم اعنّا علی صیامه و قیامه" src="http://www.revagh.com/images/weblog/ramadhan-rev.jpg" width="241" height="175" / style="float: right; padding-left: 5px;">به رمضان که نزدیک می‌شویم، بیشتر دلم برای شب‌هایش پر می‌زند. شب‌هایی که خلائق، چراغ روشن دل‌هایشان را برمی‌دارند و با بال‌های دعا، راهی آسمان می‌شوند. آن‌گاه که درهای رحمت الهی را گشوده‌ و بار عام داده‌اند. فرشتگان بر درهای آسمان ایستاده‌اند و مهمانان خداوند را سلام می‌دهند:<br />
سلام! ادخلواها بسلام آمنین!</p>

<p>دوست دارم در این شب‌ها به آسمان نگاه کنم و رفت و آمد مدام فرشته‌ها را ببینم که نور می‌برند و می‌آورند. صدای بال‌هایشان را بشنوم که بیدار باش می‌دهند به او که همه‌ی امیدش را به این نیمه‌شب‌های پرماجرا، بسته‌است. </p>

<p>دوست دارم خاک بشوم. خاکِ بر مزار نشسته‌ی حسن در غربت بقیع مدینه تا که بادِ بال‌های فرشته‌های خدا، بلندم کند و درست بیایم بنشینم میان محراب مسجد کوفه تا اشک‌های علی ترم کند.</p>

<p>دوست دارم پرواز کنم و بروم بارگاه سلطان خراسان ـ که شنیده‌ام عادت دارد رمضان‌ها، سفره‌ی خود را با غلامان و خدمتکاران یکی کند ـ بنشینم و یک جرعه از شراب معرفتش بنوشم، تا رضا شوم.</p>

<p>دوست دارم زیر بارش باران شهابی آسمان این شب‌ها، آن‌قدر خیس نور شوم که چشمانم دیگر نتوانند خودم را ببینند! بشوم همه او! عین او! نور!</p>

<p>خدایا!<br />
این نیمه‌شب‌ها را به خاطر تو دوست دارم. تو که در نیمه‌های شب ندا می‌دهی: *<br />
کسی هست که از من چیزی طلب کند و دهم؟!<br />
کسی هست که دعا کند و اجابتش کنم؟!<br />
کسی هست که آمرزش بخواهد و او را ببخشم؟!<br />
کسی هست که امید بسته باشد و او را به امیدش رسانم؟!<br />
کسی هست که آرزویی داشته باشد و برآورم؟!</p>

<p>و جوش و خروش در جانم بیفتد که من! خدایا من! من!<br />
منم که بند پاره‌ی دل را به آستانت گره زدم! بازش کن!<br />
منم که کوله بار کوله بار آرزو و تمنّا بار خود کردم و آوردم، سبک‌اش کن!<br />
منم که چشم‌هایم تشنه‌ی توست، سیرابش کن!</p>

<p>اللهمّ بارک لنا رمضان و اعنّا علی صیامه و قیامه!</p>

<p>----------<br />
*در دعای علوی مصری که از جانب وجود مقدّس حضرت صاحب‌الزّمان ـ عجّل الله تعالی فرجه‌الشّریف ـ وارد شده می‌خوانیم: <br />
"الهی و انت الّذی تنادی فی انصاف کلِّ لیلة هل من سائل فاعطیه، ام هل من داع ...</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/09/24/post_313.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/09/24/post_313.php</guid>
<category>دل‌نوشته</category>
<pubDate>Sun, 24 Sep 2006 23:52:21 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>سالروز یک صدسالگی شهریار ملک سخن...</title>
<description><![CDATA[<p>حیدربابا! یُولوم سَنَّن کَج اُولدی<br />
عُمُر گِچدی، گَلَمّدیم، گِج اولدی<br />
هچ بیلمَدیم گوزللرون نِج اولدی<br />
بیلمَزیدیم دونگَه‌لَر وار دونوم وار<br />
آیریلیق وار، ایتگینیک وار، اولوم وار</p>

<p>حیدربابا! راهم از تو دور افتاد <br />
عمر گذشت، نیامدم و دیر شد<br />
ندانستم که زیبارویانت چه شدند<br />
نمی‌دانستم گردنه‌ها و پیچ‌ها هستند...<br />
جدایی هست...<br />
بی‌خبری هست...<br />
مرگ هست...</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/09/18/post_312.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/09/18/post_312.php</guid>
<category>ادبیات</category>
<pubDate>Mon, 18 Sep 2006 13:12:50 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>سفرنامه‌ی تصویری</title>
<description><![CDATA[<p align="justify"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma">وه! چند روز گذشت از آخرین پست؟! این "روزانه‌‌های محمّدمهدی کارگر" چیه پس که این بغل نوشتم من؟!</font></p> <p align="justify"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma">امروز حالم خوبه شکر خدا. اوّلین جمعه‌ای هم هست در طول یک ماه گذشته که خونه هستم. ( به دلایلی که در پست بعد می‌نویسم، بخشی از متن رو حذف کردم. 9/6/85)<p align="justify"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><strong><font color="#008000">سفرنامه‌ی اوّل: جمعه 13مرداد 85، رشت<br></font></strong>تقریباً ساعت یازده صبح بود که بدون برنامه‌ی قبلی رفتیم رشت. البته بیست کیلومتری رشت. یه روز خوب و آفتابی و نسبتاً خنک. تو راه برگشت رفتیم زیارت امامزاده هاشم _علیه السّلام _ که جاتون خالی. خیلی خوب بود! بیست کیلومتر بعد از امام‌زاده هاشم، برخوردیم به منطقه‌ای به نام "رشته‌رود" که پیش از این ندیده‌بودمش. یک منطقه‌ی رویایی و زیبا!</font></p> <p align="center"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><img height="300" alt="رشته رود1" src="http://www.revagh.com/images/weblog/reshtehrood1.jpg" width="400"> &nbsp;<br>یه رودخونه‌ی رویایی زیر یک پل قدیمی سنگی! فیلترهای لازم رو همراه نداشتم تا از شدّت نور و رفله‌ی آب کم کنم.</font></p> <p align="center"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><img height="300" alt="رشته رود2" src="http://www.revagh.com/images/weblog/reshtehrood2.jpg" width="400">&nbsp;<br>رودخونه از زاویه‌ای دیگر</font></p><font face="Tahoma"></font><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"> <p align="center"><br><img height="300" alt="رشته رود3" src="http://www.revagh.com/images/weblog/reshtehrood3.jpg" width="400"><br>ماهی‌گیران!</p></font> <p align="center"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><img height="300" alt="رشته رود4" src="http://www.revagh.com/images/weblog/reshtehrood4.jpg" width="400"> <br>گاو بی‌نوا... تازه مرده بود. نمی‌دونم چرا، شاید از روی پل توی رودخونه افتاده بود.</font></p> <p align="center"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><img height="300" alt="رشته رود5" src="http://www.revagh.com/images/weblog/reshtehrood5.jpg" width="400">&nbsp;<br>تو راه برگشت جایی توقّف کرده و چایی می‌خوردیم که این آقا با الاغش که مدام خودش رو می‌گرفت و ناز می‌کرد، می‌خواستن از جادّه رد بشن.</font></p> <p><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"></font>&nbsp;</p> <p align="justify"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><strong><font color="#008000">سفرنامه‌ی دوّم: جمعه 20 مرداد 85، رودبار الموت، قزوین<br></font></strong>این جمعه هم رفتیم الموت. یکی از همکاران اداره انقدر از الموت و طبیعتش و کوه‌های رمزآلودش تعریف کرد که مصمّم شدیم و بریم اون منطقه رو کشف کنیم. تا خود قلعه‌ی الموت، که قلعه‌ی حسن صبّاح، یکی از بزرگترین تروریست‌های تاریخ باشه، رفتیم. با همه‌ی زیبایی راه، چیزی که آزاردهنده است، جادّه‌ی پیچ در پیچش در فراز دره‌های عمیقه. طوری که هم سرعت سیر رو خیلی کم می‌کنه، هم مدام باید پا روی ترمز باشه. ما خودمون مجبور شدیم، میانه‌ی راه، لنت ترمز چرخ‌های جلو رو خودمون عوض کنیم. خدا رو شکر تو ماشین یدکی داشتیم، و الّا معلوم نبود چطوری باید برمی‌گشتیم!</font></p> <p align="center"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><img height="300" alt="الموت، قلعه&zwnj;ی حسن صبّاح" src="http://www.revagh.com/images/weblog/alamoot1.jpg" width="400"> <br>اینجا قلعه‌ی الموت هست. از پایین تا سر گردنه چیزی در حدود بیست دقیقه طول می‌کشه تا با یک سرعت معمولی، به اون‌جا برسید. وقتی رسیدید یه نگاه به سمت راست می‌اندازید و تازه می‌فهمید که هیچ رقمه پاهاتون توانایی رفتن تا خود قلعه رو ندارن!</font></p> <p align="center"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><img height="300" alt="الموت، نمای کناری قلعه&zwnj;ی حسن صبّاح" src="http://www.revagh.com/images/weblog/alamoot2.jpg" width="400"> <br>این‌جا همون گردنه است که توی عکس قبلی گفتم!</font></p> <p align="center"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><img height="300" alt="نگهبانی" src="http://www.revagh.com/images/weblog/alamoot3.jpg" width="400"> <br>این یک پست نگهبانی قلعه بوده که در بالای گردنه قرار داره.</font></p> <p align="center"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><img height="300" alt="منظره&zwnj;ی روستا از بالا" src="http://www.revagh.com/images/weblog/alamoot4.jpg" width="400"> <br>منظره‌ی روستا از بالا</font></p> <p align="center"><font style="font-size: 9pt" face="Tahoma"><img height="300" alt="دریاچه&zwnj;ی اوان" src="http://www.revagh.com/images/weblog/alamoot5.jpg" width="400"> <br>این‌جا هم دریاچه‌ی اوان هست. یک دریاچه‌ی طبیعی کوچک و زیبا در منطقه‌ی مرکزی رودبار الموت</font></p> <p align="center"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p> <p style="font-size: 9pt" align="justify"><font face="Tahoma"><strong>&nbsp;<font color="#008000">سفرنامه‌ی سوّم: جمعه 27مرداد 85؛ طالقان<br></font></strong>"ویحاً للطّالقان! فإنّ لله فیها کنوزاً لیست من ذهب و لا فضّة و لکن رجال بها عرفوالله حقّ معرفته و هم انصارالمهدی فی آخرالزّمان" این حدیث از امام صادق ـ‌علیه السّلام ـ نقل شده. طالقان مردان بزرگی داشته و داره. چهره‌هایی چون مرحوم آیت‌الله طالقانی، مرحوم درویش عبدالمجید طالقانی _ شکسته‌نویس بی‌همتای دوره‌ی صفوی _ ، استاد غلامحسین امیرخانی _رییس انجمن خوشنویسان ایران_ و ... </font></p> <p style="font-size: 9pt" align="justify"><font face="Tahoma">به همراه مادربزرگم و خاله‌هام و خانواده‌هاشون رفتیم طالقان. هر چند طالقان رو باید در بهار دید و زیباییش رو حس کرد، امّا&nbsp; در تابستان هم خوب و قشنگ بود.</font></p><font face="Tahoma"> <p style="font-size: 9pt" align="center"><img height="300" alt="طالقان1" src="http://www.revagh.com/images/weblog/taleqan1.jpg" width="400"> <br>بر بالای رودخانه‌ی طالقان، بخش مرکزی طالقان</p> <p style="font-size: 9pt" align="center"><img height="300" alt="ماهی&zwnj;گیران!" src="http://www.revagh.com/images/weblog/taleqan2.jpg" width="400">&nbsp;<br>از راست: شوهرخالم، پسر اون‌یکی خالم! و برادرم. مثلاً رفتن ماهی بگیرن! یه قلّاب رو شکستن، شوهر خالم توی آب افتاد، گوشی موبایلش هم آب خورد، یه دونه ماهی هم نتونستن بگیرن. ماهی داشت‌ها! قلّاب رو نمی‌گرفتن پرروها!</p> <p style="font-size: 9pt" align="center"><img height="400" alt="سور و سات!" src="http://www.revagh.com/images/weblog/taleqan3.jpg" width="300"> <br>سور&nbsp;و سات نهار! به جهت جریحه دار نشدن ذائقه‌ی عمومی(!)، از انتشار عکس همه‌ی جوجه‌کباب‌ها معذورم. جاتون رو خالی کردیم البته!</p> <p style="font-size: 9pt" align="center"><img height="300" alt="آب!" src="http://www.revagh.com/images/weblog/taleqan4.jpg" width="400"> <br>یه دقیقه رفتیم تو آب‌ها!</p> <p style="font-size: 9pt" align="center"><img height="300" alt="امامزاده هارون" src="http://www.revagh.com/images/weblog/taleqan5.jpg" width="400"> <br>اینجا، مزار امام‌زاده هارون ابن موسی، برادر امام رضا _علیهم السّلام _ در روستای جوستان طالقان هست. ما دقیقاً در روز میلاد این امام‌زاده‌ی جلیل القدر در 23 رجب، مهمان حضرت بودیم. ساختمان قدیمی و ساده‌ای داره. یک بار پرسیدم که چرا ساختمان شایسته و مرقد بایسته‌ای برای این امام‌زاده، تدارک نمی‌شه؟ تولیت امام‌زاده گفت که میراث فرهنگی اجازه نمی‌ده که کوچکترین دستی به بنا زده بشه و الّا پول به اندازه‌ی کافی هست. یه گله هم بکنم از تولیت این امام‌زاده که به رغم درخواست مودبانه من مبنی بر عکّاسی از داخل حرم امام‌زاده&nbsp;و راه‌اندازی یک سایت اینترنتی به نام امام‌زاده، متأسّفانه با برخورد ناشایست ایشان مواجه شدم. می‌تونستم بدون اجازه هم عکس بگیرم. کسی که نبود داخل! متاسّفانه بعضی‌ها از این که بهشون احترام گذاشته بشه، خوششون نمیاد!</p><p style="font-size: 9pt" align="justify"><br>&nbsp;این بود انشای تصویری&nbsp;من درباره‌ی مسافرت‌های یک روزه‌ی تابستانی!<br>
در ضمن این پست به صورت آفلاین از طریق نرم‌افزار Windows Live Writer که یکی از محصولات جدید مایکروسافت بر پایه‌ی پلتفرم Live هست، نوشته و سپس بر روی اینترنت پست شده است. این نرم‌افزار رو که توانایی کار با سیستم موبل تایپ را هم دارد، می‌توانید به صورت رایگان از سایت Live دریافت کنید. البته ایرادهایی هم داره. مثلاً اسم عکس‌ها رو عوض کرد، کیفیت عکس‌ها رو پایین آورد، در حالی که حجمشون رو افزایش داد و مجبور شدم دستی همه‌ی عکس‌ها رو اصلاح کنم.
</p></font></font>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/08/25/post_311.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/08/25/post_311.php</guid>
<category>خاطرات</category>
<pubDate>Fri, 25 Aug 2006 14:53:39 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>نحن غالبون؛ ان‌شاءالله</title>
<description><![CDATA[<p align="center">
<img alt="انّ حزب الله هم الغالبون" src="http://www.revagh.com/archives/images/weblog/nasrollah.jpg" width="500" height="333" />
</p>

<p>یهود!<br />
ما<br />
تنها<br />
در حضور شمشیرهایمان<br />
با شما<br />
سخن خواهیم گفت.<br />
تفنگ‌هایتان را بیاورید! </p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/08/02/post_310.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/08/02/post_310.php</guid>
<category>دفاع‌مقدّس</category>
<pubDate>Wed, 02 Aug 2006 09:08:48 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>از هر دری سخنی</title>
<description><![CDATA[<p>سلام<br />
این الرّجبیّون؟!<br />
فرا رسیدن ماه مبارک رجب و میلاد عالم آل محمّد، حضرت باقرالعلوم _ علیه السّلام _ رو تبریک عرض می‌کنم. امیدوارم که لحظه به لحظه‌ی این ماه شریف رو قدر بدونیم.<br />
همچنین از دوستان و آشنایان و همکاران بزرگوارم، که در مراسمات رحلت پدربزرگ عزیزم شرکت کردند و یا با تماس تلفنی، ارسال ایمیل، کامنت و اس‌ام‌اس، ابراز لطف کردند، تشکّر و قدردانی می‌کنم و امیدوارم که شریک شادی‌های آتی ایشان گردم.<br />
امروز دو تا از همکاران‌مون اومدن و خبر عروسیشون رو بهمون دادن. نمی‌شد گفت شوکه شدیم. شست هممون خبردار شده‌بود! از همین جا به <a href="http://akkas.blogfa.com" title="حسین آقای زودفهم فتوگراف عزیز">حسین عزیز</a> و خانم نیازی هم تبریک می‌گم!<br />
الان فکر می‌کنم توی لبنان و توی اون میدان‌های جنگ، همون خبری باشه که خیلی‌ها تو هشت سال جنگ خودمون تجربش کردن و خیلی‌ها هم حسرتش رو می‌خورن. پیروزی با ماست. هزیمت و نابودی یهود نزدیکه و <a href="http://www.lebanonhezbollah.com/">حزب الله</a> به نصر و یاری خداوند پیروز ان‌شاءالله.<br />
دیشب در یک عملیات موفقیّت‌آمیز، تونستم که نصب دوگانه‌ی ویندوز و لینوکس رو انجام بدم! خیلی وقت بود که رفتم توی نخ لینوکس. انقدر مطلب خوندم تا به هزار و یک دلیل ... که نه! هفتصد هشتصد تا دلیل کمتر، قانع شدم که لینوکس سرور ویندوزه! ولی خوب نمی‌شه یه دفعه از ویندوز به لینوکس هم مهاجرت کرد و باید حتماً طیّ یک دوره‌ی زمانی و با در نظر گرفتن یک سری شرایط باشه.<br />
توزیعی از لینوکس که نصب کردم، <a href="http://www.shariflinux.com">لینوکس شریف</a> هست. و البته مثل تمام نرم‌افزارهای ایرانی، نمی‌شه خیلی بهش امید داشت. امّا چند ساعتی که دیشب باهاش کار کردم، تجربه‎ای فراموش نشدنی بود. بین توزیع‌های مختلف لینوکس، لینوکس <a href="http://www.ubuntu.com">اوبونتو(ubuntu)</a> رو انتخاب کردم. از اون‌جایی که توانایی دانلود سی‌دی‌هاش با سرعت‌های پایین ما، خصوصاً توی ایران نیست، سفارش دادم که برام ارسال بشه. و قراره این توزیع بین دو هفته تا یک ماه دیگه از آفریقای جنوبی برسه. کسی خواست، تکثیر می‌کنم و در اختیارش می‌ذارم. <br />
یه وبلاگ برای لینوکس روی رواق راه‌اندازی می‌کنم تا علاوه بر انتشار اطّلاعات و آموخته‌هام در این چند وقت راجع به لینوکس، یه قدم کوچیک دیگه برای گسترش این OS خوب برداشته بشه. به امید روزی بدون ویندوز!<br />
امشب در شب آرزوها، آرزوی خیر برای دیگران رو هم فراموش نکنید! کمک می‌کنه به قبولی دعاها و خواسته‌هاتون!<br />
یا علی</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/07/27/post_309.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/07/27/post_309.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Thu, 27 Jul 2006 10:47:12 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>انّا لله و انّا الیه راجعون</title>
<description><![CDATA[<p>دیروز به ناگهان از مشهد بازگشتیم. پدرم با دست‌هایی لرزان نوشت:<br />
بسم رب الحسین (ع)<br />
عالمده بو فخریم وار، گریان حسین اولدیم<br />
هر ماه محرّمده، نالان حسین اولدیم<br />
به مناسبت رحلت پیر غلام آستان اباعبدالله الحسین (ع) « <strong>عبدالخالق کارگر</strong> » مجلس ترحیمی ...</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/07/19/post_308.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/07/19/post_308.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Wed, 19 Jul 2006 12:20:09 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>مِخَم ِبَرم امام رضا!</title>
<description><![CDATA[<p><img alt="imamreza2.jpg" src="http://www.revagh.com/images/weblog/imamreza2.jpg" width="163" height="250" style=" float: right; left-padding: 20px;" /><br />
من که کبوتر دلم انس گرفته با رضا<br />
می‌شنوم ز قدسیان، زمزمه‌ی رضا رضا<br />
فردا زائر امام رئوفم. نایب‌الزّیاره‌ هستم.<br />
امروز هم چهار سال از آشنایی من با وبلاگ گذشت و وارد سال پنجم وبلاگ‌نویسی شدم مثلاً!<br />
<a href="http://www.revagh.com/archives/2002/07/12/post.php">اوّلین یادداشت</a></p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/07/12/post_307.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/07/12/post_307.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Wed, 12 Jul 2006 22:33:41 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>پاره شد از داغ تو، رشته‌ی صبر علی</title>
<description><![CDATA[<p align="center"><img alt="پاره شد از داغ تو، رشته‌ی صبر علی" src="http://www.revagh.com/images/weblog/fatemieh3.jpg" width="350" height="270" /></p>

<p>امشب نویسنده‌ی خوبی نیستم. فقط دلم گوشه‌ای از بین الحرمین مدینه را می‌خواهد. همین...</p>

<p>تکمله (8/4/85 ساعت 18:40)<br />
امروز در <a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=346261">مراسم میدان ولی عصر</a> ـ عجّل الله تعالی فرجه الشّریف ـ شرکت کردم. و الّا از غصّه می‌مردم.</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/06/28/post_306.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/06/28/post_306.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Wed, 28 Jun 2006 23:14:08 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>در کلاس انشا</title>
<description><![CDATA[<p><font color="#000066">یک ماه از غائله‌ی آذربایجان گذشت. فکر می‌کنم، فرصت خوبی بود تا همگان بر آن‌چه گذشت، نگاهی از سر تدقیق و نکته‌بینی بیافکنند و بی‌آن‌که جانب کسی گیرند، انصاف کنند و حق را بگویند.<br />
شک نمی‌کنم در این که ضمیمه‌ی ایران جمعه‌ی روزنامه‌ی ایران، اشتباه کرد. امّا انصافاً آن را از سر سهو می‌دانم و نه عامدانه. خود که تعلّق آبا و اجدادی به آذربایجان و پاک‌جانان آن دیار دارم، علی‌القاعده بایستی کمر به دفاع از هم‌زبانان و قوم و خویش خود بندم، امّا آن‌جا که سخن حق باید، جانب‌داری غیرمنصفانه را نشاید. چه، او که به حق ـ آن‌چنان‌که سزاست ـ گردن خم می‌کند، بر این است که: "قولوالحق و لو علی انفسکم".<br />
در این فقره‌ی پیش‌آمده، بیش از هر کس، گروه‌های آشوب‌گر، هرج و مرج‌طلب و جدایی‌خواه آذربایجانی که نشان‌ گم‌کردگان آذربایجان‌اند و غیورمردمان آذری هیچ‌گاه آنان را از خود ندانسته و از ایشان، دوری جسته‌اند، مقصّراند. آنانی که آذربایجان را تکّه‌ی جدا افتاده‌ و منزوی از ایران بزرگ می‌خواهند و هم‌کلام و هم‌گام با دشمنان جمهوری اسلامی ایران گشته‌اند. در این میان باید از برخی مردمان ساده‌دل و نیک‌سرشت آذربایجان، خصوصاً تبریز که زادگاه و زادبوم آزادی‌خواهان و شهدای مسلمان راه آزادی و اعتلای ایران، چون ستّارخان، باقرخان، ثقةالاسلام و شیخ محمّدخیابانی است، نیز گله‌مند بود که چرا فریب خوردند و آب به آسیاب دشمن ریختند؟<br />
هر چند هم‌وطنان آذری ما در اردبیل و زنجان و دیگر شهرها، با برگزاری راه‌پیمایی وحدت، حساب خود را از دشمنان و فریب‌خوردگان جدا ساختند.<br />
بی‌انصافی است، اگر به خاطر برخی بی‌کفایتی‌های سیاسی و انتظامی در عدم کنترل بحران‌های پیش‌آمده، نامی از گروه‌های فعّال پان‌ترکیسم نظیر حرکت ملّی آذربایجان که این غائله را به پا کردند نیاید و دو روزنامه‌نگار البته مقصّر! و لیکن نه تقصیری که مستوجب حبس و بند باشد، این چنین مجازات شوند. برای روزهای آینده و سال‌گرد به اصطلاح میلاد بابک خرم‌دین، همین خائنین به ایران و آذربایجان، برنامه‌هایی تدارک دیده‌اند که هوشیاری و نکته‌بینی هم‌وطنان آذری را می‌باید تا این گروه‌ها به خواسته و هدف خود دست نیابند.</p>

<p>نامه‌ی زیر، به قلم خبرنگار ایرنا، سرکار خانم "ماهرخ غلامحسین‌پور" همسر سردبیر بازداشت‌شده‌ی ایران جمعه، "مهرداد قاسم‌فر" است که خطاب به آقای احمدی‌نژاد نوشته‌شده است.<br />
</font><br />
بنام پرودگاری که رحتمش بی بدیل است<br />
امروز یک‌ماه است که تیر چراغ برق‌ها را به امید بی‌سببی شماره می‌‌کنم و هر شب پای سجاده خدا را به عمر سبک‌بار درخت"مخیلو" قسم می‌‌دهم که همسرم را هر چه زودتر به خانه‌ی بی‌چراغ و بی‌نور من برگرداند.<br />
دلم می‌‌خواهد خدا به زبان ساده‌ی قابل فهم بندگان ساده دلش، به زبان ساده‌ی دایرةالمعارف فارسی، به زبان ساده‌ی "تصمیم کبری " و "شب بود، ماه پشت ابر بود کودکی" به زبان ساده‌ی روزهای خالی بی‌کرایه تاکسی، به من بفهماند که گناه عقوبت نکرده‌ی "مهرداد" چه بوده است؟<br />
هفده سال است که مهرداد را که همیشه عاشق تمامیت ارضی کشورش بوده می‌‌شناسم هم او که دست‌هایش همیشه آشیانه‌ی پرندگان باران خورده بوده است، او که شب‌ها برای گرسنگی و رنج انسان‌هایی در آنسوی کره خاکی اشک می‌‌ریخته است و هم او که وقتی نیست روزهای نیامده‌ام بی‌صاحب مانده است، بی آفتابی که هر روز برمی‌‌تابد بر جهان و این روزها برمن برنمی‌‌تابد ، بی‌مرغکی که دانه برمی‌‌چیند بر ایوان خانه‌ی همسایه!<br />
هر روز خبری تازه دلم را می‌‌لرزاند ، ایمان دارم که تصور توهین به هیچ انسانی در مخیله مهرداد نمی‌‌گنجد او که حتی در محافل دوستان اجازه طرح طنزو لطیفه‌هایی را که حاوی پیام توهین آمی‌ز به ملیت یا قومی‌ بود نمی‌‌داد و هم او که سالها به عنوان فرمانده توپ برای نجات تمامی‌ت ارضی کشورش در مرز بین خون و حماسه جنگیده بود و در این راستا نشان لیاقت و شجاعت گرفته بود، از خودم می‌پرسم مهرداد چطور می‌تواند با هدف و مقصودی از پیش تعیین شده نسبت به چاپ کاریکاتوری اهتمام کند که دل هموطنان‌مان را بیازارد؟ مگر می‌شود انسانی که بزرگترین دغدغه‌ی امروزش دل‌تنگی هموطنان و بیکار شدن دوستان روزنامه نگاری است که غم نان آنان بیش از نداری خودش رنجش می‌دهد سزاوار واژه "اشد مجازات "باشد؟<br />
اگر واژه‌ی "اشد مجازات " سزاوار شاعری است که به تمام پیشنهادات اغواگرانه‌ی زندگی پشت پا می‌‌زند تا به اصولش و کشورش وفادار باشد پس مجازات امثال "بیجه" و سرکردگان مافیای قاچاق و امثالهم بایستی چگونه باشد؟<br />
این حرفها را می‌زنم نه از باب درخواست بخششی و یا احیانا منزلتی، بلکه اعتراف می‌کنم تمام کسانی که همسر مرا می‌شناسند معترف‌اند به این که همواره او را به اعتبار دانستگی، فروتنی و روشن جانی به قاعده‌اش که وجه ممیزه‌ی برکشیدگان و فرومایگان است می‌شناسند و می‌دانند او که قادر نیست حتی شاپرکی را بیازارد پس چگونه می‌ تواند به قلب انسان‌هایی که به خاطر عشق به آنان رنج توان‌فرسای قلم‌زنی را بر خود هموار کرده‌است راضی شود؟<br />
من هم یک روزنامه‌نگارم و نمی‌‌توانم مطالبات بحق قوم ترک را نادیده بگیرم و می‌دانم که مهرداد هم اگر زندان نبود با هر اعتراض بحقی شریک و یک‌صدا می‌‌شد اما نه من و نه اذهان بیدار دیگر روزنامه‌نگاران و صاحبان اندیشه، نمی‌توانند دست‌های نابکاری را نادیده بگیرند که در پیش‌آمدن این بحران عامداً ریشه‌های درخت وحدت ملی و همدلی را در کشورمان نشانه گرفتتد.<br />
این نهایت بی‌انصافی است که تمام علل و انگیزه‌ی ایجاد حرکت خودجوش ملت آذربایجان را که ریشه در برخی ندانم‌کاریهای داخلی، بی کفایتی‌ها، اعمال سیاستهای تبعیض آمیز اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی داشته است به پای یک کاریکاتور ساده که از سر سهو و سنگینی بار کار روزنامه‌نگاری و به اشتباه چاپ شده است بنویسیم و با این تجاهل، ارزش و اعتبار این اعتراض را تا این حد تنزل دهیم و یا وانمود کنیم که آذری زبان‌های کشورمان به بسته شدن و پلمب شدن رونامه‌ای که هفت هزار نفر نیروی حرفه‌ای و خانواده‌های وابسته دارد و اکثریت قریب به اتفاقشان نیز آذری زبان‌اند و یا با قربانی کردن یکی دو نفر انسان بی‌گناه به تمام مطالباتشان دست یافته‌اند.<br />
آخر کدام صاحب انصافی باور می‌‌کند که این بحران فقط و فقط از سوی یک شخصیت فرهنگی و نه سیاسی! که به اعتراف همگان به هیچ گروه و جناح خاصی نیز وابستگی ندارد از روی سوء نیت انجام شده است؟ این در حالی است که با نگاهی به شماره‌های گذشته‌ی این نشریه ضمیمه ایران می‌بینیم بارها و بارها و به کرات مطالب علمی‌ و آموزشی از زبان حیوانات و با لهجه‌های گوناگون چاپ شده و هرگز نیز شائبه‌ی توهین و تحقیر برای کسی ایجاد نشده‌بود. خصوصاً که در فضایی که منطق طنز بر آن حاکم است هیچ چیز جدی نیست. هموطنانی که کمی‌ با حساسیت بیشتری به این ماجرا نگریسته‌اند به خوبی دریافته‌اند که مسائل حاشیه‌ای همچون "بازی تیم تراکتورسازی و هما، برانگیخته شدن حساستهایی نسبت به شعار"ستاره ]گان[ پارسی" برای تیم ملی در جام جهانی و سوءاستفاده تعدادی هرج و مرج طلب آشوبگر که تلاش کردند تحصن صنفی دانشجویان دانشگاه تبریز را با اعتراضات قومی‌ و جدایی طلبانه دامن بزنند" منجر به ایجاد این بحران شد.<br />
در همه‌ی دنیا مرسوم است که یک‌بار عذر تقصیر طلبیدن اهالی مطبوعات را دال بر برائت آنان بدانند. این در حالی است که دست‌اندرکاران "ایران جمعه " به محض ایجاد کدورت، پیرو اخلاق حرفه‌ای با تاکید بر فقدان هر گونه سوءنیتی در چندین نوبت از هموطنان آذری زبان معذرت‌خواهی کرده و پوزش طلبیدند!<br />
از سوی دیگر به عنوان یک خبرنگارو یک هم‌وطن بسیار مایلم از شما بپرسم که اگر این سهو و خطا از جانب کاریکاتوریست و سردبیر"ایران جمعه" که یک نشریه‌ی ضمیمه ایران است، حادث شده پس چه ارتباطی به بیکار شدن هفت هزار نیروی زبده و حرفه‌ای عرصه‌ی خبر و اطلاع‌رسانی و خانواده‌های آنان دارد که هم اکنون به عقوبت سهو این دو تن، دچار مشکلات مالی، ناامنی روحی و شغلی شده اند؟<br />
بر اساس نظرسنجی‌های انجام شده روزنامه ایران از روزهای نخستین حضورش در جامعه‌ی مطبوعاتی کشور موجب پیشرفت معلومات و دانش عمومی‌ و نیز پیشبرد اهداف قانون اساسی در کشور شده است و آیا بستن یک روزنامه‌ی معتبر و مقبول اذهان عمومی‌، محروم کردن مردم از یک پنجره‌ی گشوده شده بر دنیای اطلاعات و آگاهی بخشی نیست؟<br />
"مانا نیستانی" و "مهرداد قاسمفر" نه جانیان بالفطره بلکه فرزندان این سرزمین‌اند. آنان از کره‌ی مریخ نیامده‌اند و چراغ‌شان در این خانه می‌سوزد. آنان روزنامه نگارانی هستند که رنج اعتلای این مرز و بوم را بردوش می‌کشند و چرا که اگر این غم را نداشتند همانند بسیاری از جوانان دیگر به مشاغل کم دردسرتری روی می‌آوردند تا هم از نعمات این دنیایی برخوردار باشند و هم ا ینکه ناچار نباشند به گناه نکرده در حبس بمانند و هر گونه توهین و افترای ناروایی را متحمل شوند.<br />
بسیاری از نخبگان و اصحاب قلم و مطبوعات و افرادی که به نوعی دارای مسؤولیت سیاسی هستند و تعدادی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی‌ که مفتخر به قومیت و زبان آذری هستند با من تماس می‌گیرند و ازشبهه‌ی ایجاد شده اظهار شگفتی کرده و اعتراف می‌کنند که هیچ اشتباه و یا توهینی در این کاریکاتور نمی‌بیینند و خواستار بازگشائی روزنامه ایران و رها شدن دو روزنامه نگار زندانی هستند.<br />
امروز روزهای پایان خردادماه است و دو سه روزی به سالگرد تولد مهرداد (یکم تیرماه) بیشتر نمانده است. جیب کودکم را به امید تراشه‌ای زندگی می‌کاوم. وامانده‌ام به سؤالات طاق و جفت او و پی جویی‌هایش در مورد پدرش چه پاسخی بدهم. رو به قبله به سمت و سوی قبیله‌ی بی‌کسی می‌‌ایستم همچون درخت نیایش‌گری که به تمنای نمکی آب به دعای آخرین‌اش ایستاد‌ه‌باشد و با یقینی اندوه‌ناک دعا می‌‌کنم که "مهرداد" روز تولدش به خانه برگرددد و چراغ خاموش خانه‌ام را روشن کند.<br />
ایدون باد<br />
"ماهرخ غلامحسین پور"<br />
خبرنگار ایرنا و همسر روزنامه نگار در بند "مهرداد قاسمفر"</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/06/23/post_305.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/06/23/post_305.php</guid>
<category>جامعه</category>
<pubDate>Fri, 23 Jun 2006 08:21:10 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>... با ربع قرن سابقه...</title>
<description><![CDATA[<div align="justify"><font style="font-size: 9pt" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br />بیست و چهار سال (از امروز!) دارم. مهندسی صنایع را با گرایش به برنامه&zwnj;ریزی و تحلیل سیستم&zwnj;ها، خواندم و&nbsp;کارشناسی&nbsp;ارشد دانشگاه&zwnj;های دولتی&nbsp;امسال را هم بی&zwnj;خیال! آزاد هم که&nbsp;قبول بشوم، نمی&zwnj;روم. پس&nbsp;ارشد فراگیر پیام نور را عشق است! نه فقط به&nbsp;طرّاحی و برنامه&zwnj;نویسی وب مشغولم که حسابی هم سرکارم! روزی&nbsp;چند تا طرح&nbsp;از خودم در می&zwnj;کنم که خدا رو شکر همه سر لج و لج بازی روسا، تایید نشد&nbsp;و ما هم از خدا خواسته&nbsp;به مگس پرانی&nbsp;مشغول&nbsp;شدیم و با دوستان قرار گذاشتیم در مسابقات جام&zwnj;جهانی این رشته&zwnj;&zwnj;ی مهم و پرطرف&zwnj;دار به&nbsp;شکل گسترده، شرکت کنیم. یعنی همه&zwnj;ی اداره!<img title="Laughing" alt="Laughing" src="/mt-static/TinyMCEforMT/js/tiny_mce/plugins/emotions/images/smiley-laughing.gif" border="0" /><br />در اعتقادم به وبلاگ هم کمی تجدید نظر می&zwnj;کنم. اعتقاد دارم&nbsp;وبلاگ، دیگر دریچه&zwnj;ای تازه و اشراقی به&nbsp;هزارتوی زندگی نیست، فقط! گاهی&nbsp;به هزار توی زندان اوین هم منتهی می&zwnj;شود. گاهی این دریچه&nbsp;به اروپا و امریکا و&nbsp;کانادا و گاه به اسرائیل هم باز می&zwnj;شود. (برای ما که خدا نکند. ارزانی همان حسین درخشان!)صداقت و اخلاق هم&nbsp;یواش&nbsp;یواش دارد کیلویی می&zwnj;شود و&nbsp;تنها کالایی است که قیمتش به صورت تصاعدی کاهش می&zwnj;یابد! اصلاً&nbsp;می&zwnj;دانستید&nbsp;تلفظ weblog را هم اشتباه می&zwnj;گوییم؟! من&nbsp;واقعاً تلفّظ صحیحش را نمی&zwnj;دانستم. تا این که آقای محتسب در گوش بنده فرمودند که &quot;ویبلاگ&quot; صحیح است. توضیح این که برادر محتسب یکی از&nbsp;همان برادران گمنام شریفی است&nbsp;که یک روزی مستی به ره&nbsp;می&zwnj;دیدند و گریبانش می&zwnj;گرفتند و امروز که خدا رو شکر هیچ&nbsp;مست و منگی نداریم، به امر خطیر جمع&zwnj;آوری وبلاگ&zwnj;نویسان و پاک&zwnj;سازی اینترنت مشغول&zwnj;اند! این بزرگ&zwnj;وار همچنین در نقش برادری دل&zwnj;سوز و شارع شریعت نوین، بنده را ارشاد کردند که توبه کنیم و به آغوش مامان&zwnj;مان باز گردیم و مثل بچّه&zwnj;های خوب سرمان را پایین بیندازیم و دامن خود را از اینترنت که رجسی از شیطان است، پاک کنیم. ما هم که خواستیم در جواب بیانات ایشان، از خود افاضه کنیم، ناگهان این مصرع از حافظ به ذهنمان خطور کرد: ... که حافظ توبه از زهد ریا کرد! قصد و غرض و مرضی هم در کار نبود!<img title="Wink" alt="Wink" src="/mt-static/TinyMCEforMT/js/tiny_mce/plugins/emotions/images/smiley-wink.gif" border="0" /> ایشان هم این را بشارت دانست و رفت به کوی وبلاگ&zwnj;نویسان تا همه را از این توبه با خبر کند. خداوند جمیع وبلاگ&zwnj;نویسان ایرانی را به راه راست هدایت نماید. آمین!<br /><br />امروز به بیست&nbsp;و پنج سالگی وارد شدم. گیرم موی سفید را هم رنگ کردم. با شناسنامه&zwnj;ام چه کنم؟<img title="Undecided" alt="Undecided" src="/mt-static/TinyMCEforMT/js/tiny_mce/plugins/emotions/images/smiley-undecided.gif" border="0" /><br /><br />خیلی دوست دارم بازی دیشب ایران و مکزیک را هم از دید خودم&nbsp;تفسیر کنم. مستحضرید که از چند منظر می&zwnj;توان به بازی&zwnj;های تیم&zwnj;های ملّی ایران، اعم از تیم ملّی فوتبال، بسکتبال، والیبال،&nbsp;تیم دیپلماسی و سیاست خارجی ایران، تیم&nbsp;کاری دولت و کلّا هر تیمی که با توپ و تور و زمین و داور و آژانس و اوت و دفاع و حمله و میثاق و مهرورزی و&nbsp;... سر و کار دارد، نگاه کرد. یکی بازی برد-برد است. یکی بازی باخت-باخت است. یکی بازی برد-باخت است و نهایتاً هم بازی باخت-برد است. نیمه&zwnj;ی اوّل همه&zwnj;ی بازی&zwnj;ها، خوب بازی می&zwnj;کنیم. توپ را به زمین حریف می&zwnj;اندازیم، و انتظار داریم که بازی و&nbsp;حریف مقتدر جهانی را هم ببریم. نیمه&zwnj;ی دوم که نیمه&zwnj;ی مربیّان است، (خصوصاً احمدی&zwnj;نژاد و ایوانکوویچ) می&zwnj;رویم در لاک دفاعی، امّا از آن&zwnj;جا که خیلی پر رو هستیم، علی دایی/ ... را به جهت آن&zwnj;که به مافیای فوتبال/ ... برنخورد! می&zwnj;گذاریم نوک حمله&zwnj;ی تیم برای هواخوری و پیاده&zwnj;روی بمانند و بعد دو سه تا گل بخوریم. یک دفعه در تیم مذاکره کننده/ فوتبالیست چند تعویض غیرتاکتیکی انجام می&zwnj;دهیم ولی همچنان دروازه را به افرادی که گل&zwnj;خور ملس دارند، می&zwnj;سپاریم. همه&zwnj;ی این&zwnj;ها امّا چاره ساز نمی&zwnj;شود و آخر الامر مجبوریم شکست را بپذیریم و زیر بار تبعات آن برویم و اشتباه را به گردن زمین و زمان بیندازیم. این وسط هم نه برانکویی بود که بگوید برد مکزیک و نه احمدی&zwnj;نژادی که بگوید انرژی هسته&zwnj;ای حقّ مسلّم ماست! کی بود کی بود، من نبودم!<img title="Cool" alt="Cool" src="/mt-static/TinyMCEforMT/js/tiny_mce/plugins/emotions/images/smiley-cool.gif" border="0" /><br />بازی برد-باخت که هم که هنوز جوجه&zwnj;تر از این حرف&zwnj;هاییم. باخت-باخت هم که به کتمان نمی&zwnj;رود، تفسیر برد-بردش هم با شما که در کامنت&zwnj;ها می&zwnj;نویسید.<br /><br /></font></div>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/06/12/post_302.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/06/12/post_302.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Mon, 12 Jun 2006 10:06:11 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>کاش بودم و تو را نمی‌زدند</title>
<description><![CDATA[<font style="font-size: 9pt" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><div align="justify"><div><font style="font-size: 9pt" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br /><img title="دلم به غربت بقیع توست" height="188" alt="دلم به غربت بقیع توست" hspace="10" src="/images/weblog/fatemieh-1.jpg" width="250" align="left" border="1" />عزای مادرم دوباره رسید. فاطمیه را می&zwnj;گویم. آن هنگام که جامه&zwnj;های سیاه را به تن و دل می&zwnj;کنیم. و خدا می&zwnj;داند که این عزاداری و مویه در مصیبت امّ&zwnj;الأئمّة، چه فخری است برای شیعه. چه عزیز می&zwnj;کند او را. و چه کرامتی را نصیب او می&zwnj;سازد. دو سال پیش که خداوند قسمت این کمترین بنده&zwnj;اش و غلام اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ کرد که فاطمیه را مدینه باشم، این را دانستم. چه روزهایی بود و چه شب&zwnj;هایی! خدای من... آن شبِ مدینه... آن شبِ غم&zwnj;انگیز مدینه... شب شهادت خانم... مویه&zwnj;های غریبانه&zwnj;ی شیعه... از بعثه&zwnj;ی مقام معظّم رهبری، خبر آمد که ساعت ده شب، در همه&zwnj;ی هتل&zwnj;های ایرانیان در مدینه، مراسم عزاداری برپاست و از کاروانیان خواستند به جهت جلوگیری از برخوردهای احتمالی با پلیس&zwnj;های سعودی که آن&zwnj;شب، حیاط مسجد&zwnj;النّبی و بین الحرمین را پر کرده&zwnj;بودند، کسی از هتل&zwnj;ها خارج نشود. ساعت ده بود که جلوتر از خانواده&zwnj;ام، به لابی هتل آمدم و گفتند که مراسم عزاداری در رستوران برگزار می&zwnj;شود. به رستوران رفتم. میزها را جمع نکرده&zwnj;بودند. قرار بود روی صندلی بنشینیم و یک چشم&zwnj;مان به پپسی و موز و سیب و پرتغالی باشد که جلوی هر نفر بود و یک چشممان هم از پنجره به بقیع و گنبد سبز پیامبر! دارید از کجا حرف می&zwnj;زنم و از کِی می&zwnj;گویم؟! شب شهادت خانم فاطمه ـ سلام&zwnj;الله علیها ـ و در بیست قدمی مسجدالنبّی و بقیع غریب و در فاطمیه دوّم و شب شهادت خانم! شما بودید چه می&zwnj;کردید؟ در این شب&zwnj;ها همه آرزو می&zwnj;کنند که مدینه باشند میان بین&zwnj;الحرمین و مویه کنند و بر سینه بکوبند. با زینب سر به دیوار بگذارند و های های بگریند...<br />طاقت نیاوردم و رفتم. بین الحرمین مدینه بر خلاف شب&zwnj;های دیگر تقریباً خالی از ایرانیان بود. شاید بیست تا سی نفر بیشتر نبودند. سربازان پلیس سعودی همه جا بودند. آن بیست، سی نفر فقط قدم می&zwnj;زدند و با خود گاه&zwnj;گاهی زمزمه می&zwnj;کردند. انگار همه منتظر بودند. پسری را دیدم که چند روز قبل او را با تازه&zwnj;عروسش دیده&zwnj;بودم. این بار تنها بود. مدام مضطرب و پریشان، این سو و آن سو می&zwnj;رفت. ناگهان نعره کشید... جمعیت مثال اطاق شیرخواران مهدها، که یکی گریه کند، نوزادان دیگر هم به گریه می&zwnj;افتند، انگار منتظر همین جرّقه بودند تا شعله بکشند. تا فریاد برآورند و نعره زنند. من هم که گوشه&zwnj;ای ایستاده&zwnj;بودم طاقت نیاوردم و... سربازان سعودی سعی می&zwnj;کردند که آن اجتماع کوچک را متفرّق کنند. یکی هم به بالای سر من آمد و باتوم خود را بالا برد که بزند. تهدید کرد و زد...فدای پهلوی شکسته&zwnj;ی مادرم... کاش بودم و تو را نمی&zwnj;زدند...</font></div><br /></div></font>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/06/09/post_301.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/06/09/post_301.php</guid>
<category>اهل‌بیت</category>
<pubDate>Fri, 09 Jun 2006 11:20:24 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>برای «ممّد» که نیست ببیند...</title>
<description><![CDATA[<p> 24 سال می‌گذرد. من هم در همان خردادی زادم که خونین‌شهر از دل درآلود خرّم‌شهر زاد. خرّم‌شهر را ندیده‌ام. امّا شنیده‌ام که رو به آبادانی گزارده، اگر چه نه آن‌گونه که باید! دیروز عکس‌های <a href="http://www.pelakejangi.com">حسین</a> را در <a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=329849">مهر</a> می‌‎دیدم از خرّم‌شهر. هنوز آثار جنگ را در خود دارد، به یادگار شاید...<br />
ممّد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته... خون یارانت پر ثمر گشته... خردسال که بودم، علاقه‌ی فراوانی به این نوا داشتم. آن‌قدر که مادرم، به روی نوار آن را ضبط کرده و بارها برایم پخش می‌کرد. خردسال بودم! نمی‌دانستم که "ممّد" کیست. به خیالم که چون دایی‌ها مرا ممّد صدا می‌کردند، با من است! تا بعدها فهمیدم که مراد شهید «محمّد جهان‌آرا» است. فرزند خرّم‌شهر و اوّلین فرمانده‌ی سپاه آن دیار.<br />
ممّد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته... راستش با خودم که فکر می‌کنم می‌بینم خوب شد که نیستی تا خیلی چیزها را ببینی... که جگرت خون می‌شد و چشمانت کاسه کاسه اشک...<br />
خوب شد که نیستی! شهر آزادِ آزاد است! از هفت دولت...<br />
خون یارانت... شرمنده‌ی این یکی... من و ما و خیلی‌ها...</p>

<p>دوست دارم بیشتر بنویسم. امّا زیاده، جسارت که نه، خسارت است از برای من و خیلی‌ها...</p>

<p>***<br />
انرژی هسته‌ای حقّ مسلّم ماست!<br />
دوست ندارم سیاسی بنویسم یا انتقادی سیاسی کنم. امّا این بار ناچارم، بنا به ضروتی که احساس می‌کنم. پیش از این هم نوشتم که آقای احمدی‌نژاد را به رغم آن‌که منتخب من در انتخابات نبود، بهترین گزینه و لایق‌ترین فرد برای ریاست جمهوری اسلامی ایران یافتم. امّا دلیل نمی‌شود که انتقادی به وی نداشته باشم.<br />
شکّی نیست که انرژی هسته‌ای حقّ مسلّم ماست! همین که امریکا می‌گوید نداشته باش، یعنی این که حقّ مسلّم ماست! امّا دانستن هم حقّ مسلّم ملّت ماست. آیا شایسته نیست که ملّت همه چیز را بداند و آن‌گاه شعار «انرژی هسته‌ای حقّ مسلّم ماست!» را سر دهد؟! آیا بایکوت خبری شدیدی که این‌روزها بر رسانه‌های داخلی اعمال می‌شود، جز این است که مردم از بسیاری اتّفاقات پیرامون مسئله‌ی هسته‌ای ایران که متاسّفانه سرنوشت آن در خارج از مرزهای این مملکت دارد رقم می‌خورد، بی‌خبر بمانند؟! گاه با مقایسه‌ی برخی اخبار در مراجع اصلی خبری خارجی و انعکاس آن در رسانه‌های داخلی، آن‌چنان قلب می‌شوند که انگار پیروز این مناقشه‌ی نفس‌گیر هسته‌ای از همین حالا ایران است و دشمن به خاک مذلّت نشسته‌است. درست که بر اساس اصول جنگ باید از انتشار اخبار و اطّلاعاتی که احیاناً موجب تردید و ترس در دل نیروهای خودی می‌شود، اجتناب نمود، امّا آن‌گاه که از مردم و حمایت آنان از فعّالیّت‌های هسته‌ای ایران به عنوان سربازان و پیش‌قراولان در برابر دشمن استفاده می‌شود، باید آنان را از شرایط این درگیری و رودررویی مطّلع کرد.<br />
بازی هسته‌ای ایران به مرحله‌ای رسیده‌است که می‌توان عاقبت آن را پیش‌بینی کرد. اگر در روزهای اوّل این بازی، میان طرفین منطق گفت‌وگو حاکم بود، امّا حالا که هر دو طرف بر خواست و رای خود اصرار و الحاح دارند، بیشتر به بازی لج و لج‌بازی شبیه گشته که عاقبت به سود هیچ‌کدام از طرفین نخواهد بود. اگر چه ریشه‌ی بسیاری از مشکلات امروز را باید در سیاست تساهل و تسامح دولت قبلی دانست که سفت و سخت در برابر خواسته‌های کشورهای غربی در قبال برنامه‌ی هسته‌ای ایران ایستادگی نکرد و زمینه را برای زیاده‌خواهی دولت‌های آنان مهیّا نمود، لکن سیاست تند دولت حاضر نیز به شدّت به جایگاه ایران و زندگی مردم خدشه وارد می‌کند.<br />
اگر چه آنان که دل در گرو سربلندی و افتخار ایران دارند و پیروان صدّیق سیّدالشّهدا و پاسدار خون شهدای انقلاب اسلامی‌اند، از توطئه و دست‌درازی دشمنان، باکی ندارند و جان به راه دفاع از اسلام و انقلاب می‌بازند و در برابر دشمن می‌ایستند، امّا عقلانی است که خود بهانه‌ی جنگ و جدال احتمالی را به دست دشمن دهیم؟ نمی‌گویم که سر به زیاده‌خواهی و یاوه‌گویی دشمن خم کنیم و از حقوق مسلّم خود بگذریم، بلکه اعتقاد دارم، سیاستی دیگر باید! آیا ابرام بر فقط یک راه از میان بسیاری راه‌های پیش رو، منطقی و درست است؟<br />
شاید برای آن‌که دل دشمن خنک نشود(!) بارها گفته‌ایم که تحریم‌های همه‌جانبه هیچ اثر سویی بر مردم نداشته‌است. امّا آیا حقیقت این است؟! آیا کوهی از مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که سنگینی آن را بر دوش خود احساس می‌کنیم، بی‌دلیل بر گرده‌ی ما نشسته است؟ تا کی باید چشم‌های خود را به روی واقعیّت‌های امروز کشور خود و دنیا ببندیم و آرمان‌گرایانه رفتارهای کاذب و غیرمنطقی داشته‌باشیم؟<br />
کمترین برخورد جامعه‌ی جهانی در پی دسیسه‌های امریکا و اروپا در بزرگ‌نمایی خطر ایران و تلاش در جهت نامتعارف جلوه دادن فعّالیّت‌های هسته‌ای، تحریم‌های گسترده‌تری است که از همین حالا می‌توان عواقب وخیم و نگران‌کننده‌ی آن را در زندگی مردم دید.<br />
واقعیّت آن است که جامعه‌ی ایرانی، در پی هشت سال جنگ فرسایشی و عواقب آن که هنوز هم آزاردهنده است، و نیز تاثیر تحریم‌های اقتصادی، به سختی کشش درگیری‌های فیزیکی و روانی دشمن را داشته‌باشد. اگر چه مردم ما در بحران‌ها و پیش‌آمدهای مختلف سیاسی و اقتصادی و اجتماعی، به رغم برخی نارضایی‌های مشروع، همواره پشت به پشت حکومت و دولت ایستاده‌است.<br />
انتظار می‌رود، دستگاه سیاست خارجی کشور و در راس آن رییس جمهور محترم، ضمن آن‌که از سر دل‌سوزی برای انقلاب و پاسداشت دستاورد خون شهدا، قاطعانه در برابر زیاده‌خواهی اروپا و امریکا ایستاده است، نگاهی هم به شرایط داخلی جامعه‌ی ایران داشته باشد.<br />
آقای رییس جمهور در سفرهای استانی خود با تهییج مردم، اعتبار شعار «انرژی هسته‌ای، حقّ مسلّم ماست!» را بیش از پیش کسب می‌کند. امّا قشنگ‌تر و شایسته‌تر آن است که عاقبت بازی هسته‌ای ایران را با انعکاس درست و واقعی و ترسیم دورنمای این بازی، ترسیم کند، آن‌گاه بر اساس اصول دموکراسی و جمهوریت، انتخاب شعار را بر عهده‌ی مردم گزارد. شک ندارم آن هنگام که مشکلات و عواقب اصرار و ابرام بر ادامه‌ی فعّالیّت‌های هسته‌ای صلح‌آمیز ایران، بر مردم آشکار شود، ملّت نجیب ما، باز هم این شعار را سر خواهند داد و آن‌گاه است که باید دولت و ملّت به این هم‌راهی و پشت‌گرمی افتخار کنند!<br />
مطمئن باشیم، راه‌های برون رفت از مناقشات هسته‌ای و نیز خروج از انزوای بی‌سابقه و نگران‌کننده‌ی ایران در عرصه‌های بین‌المللی که گاه موجبات تحقیر ایران و ایرانی می‌شود، وجود دارد. به شرط آن‌که سیاست‌های اصولی و منطقی و متناسب با شرایط داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی از سوی رییس‌جمهور بی‌پروای جمهوری اسلامی ایران، اتّخاذ شود. ان‌شاءالله!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/05/24/post_300.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/05/24/post_300.php</guid>
<category>دفاع‌مقدّس</category>
<pubDate>Wed, 24 May 2006 14:23:09 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>حلوا خورون!</title>
<description><![CDATA[<p>هوا گرم است. کولر باید سرویس شود. توی حیاط خلوت پر از خرت و پرت است. نردبان چوبی که به پشت بام راه دارد، قدیمی و پوسیده است. پلّه‌ی چهارم، پنجم، ششم، هفتم... تنها یک پلّه تا پشت بام مانده... پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است!<br />
این روزها عجیب بوی حلوا می‌آید!</p>

<p>تکمله ساعت 13:40:<br />
<a href="http://analytics.google.com">Google Analytics</a> امروز برایم دعوت‌نامه فرستاد! چه حالی ببرم از امکاناتش... به شرطها و شروطها البته و آن این‌که جناب مستطاب قابض‌الارواح مهلت بیشتری از خداوندگار برایم بخواهد!</p>]]></description>
<link>http://www.revagh.com/archives/2006/05/13/post_299.php</link>
<guid>http://www.revagh.com/archives/2006/05/13/post_299.php</guid>
<category>روزنگاری</category>
<pubDate>Sat, 13 May 2006 08:24:38 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>مبارک است!</title>
<description><![CDATA[<p>بلغ العلی بکماله<br />
کشف الدّجی بجماله<br />
حسنت جمیع خصاله<br />
صلّوا علیه و آله</p>

<p>اوّلین یادداشت در سالی که به نام مبارک پیامبر اعظم ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ مزیّن شده، هم‌زمان است با میلاد فخر زمین و زمان، نَور حدیقه‌ی آفرینش و نور حدقه‌ی اهل بینش، سیّد و آقای ما، حضرت محمّدبن عبدالله ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ، همچنین میلاد صادق آل محمّد ـ علیه‌السّلام ـ.<br />
به محضر حضرت دردانه‌ی منتظَرـ روحی فداه ـ و خدمت دوستان عزیزم و خوانندگان بزرگ‌وارم عرض تبریک دارم و امیدوارم در سالی که به نام پیامبر اعظم مزیّن گشته، سلامتی و به‌روزی قرین و همراه شما باشد.</p>

<p>امشب، یکی از همکاران من، در بستر بیماری است. اتّفاقی ناگوار برای ایشان رخ داد و حالا در بیمارستان بستری است. ان‌شاءالله که در این روز شریف، به حق رسول اعظم و امام صادق، عافیت یابند. شما هم دعا کنید.</p>

<p>پادکست اوّل رواق هم آماده شد و هم‌اکنون در دسترس است. پادکست رو از طرق مختلفی می‌تونید گوش کنید. ساده‌ترین راه، دانلود اون از طریق <a href="http://www.revagh.com/podcast/pods/pod1-26011385.mp3">لینکی</a> است که در نوار کناری وبلاگ هست. راه دوم، استفاده از نرم‌افزارهایی از قبیل <a target="_blank" href="http://www.ipodder.org/">iPodder</a> و <a target="_blank" href="http://www.apple.com/itunes/">iTunes</a> هست. در <a target="_blank" href="http://haftegi.7rooz.com/archives/2005/03/uuuuu_uu_uoeoeu.html">این‌جا</a> و<a target="_blank" href="http://weblog.aminsabeti.com/archives/2005/03/how_to_make_podcast.html"> این‌جا</a> نحوه‌ی استفاده از این دو نرم‌افزار رو می‌تونید بخونید. برای استفاده از این دو نرم‌افزار، بایستی که لینک <a target="_blank" href="http://www.revagh.com/podcast/podcast.xml">فایل XML </a>پادکست من رو در اون‌ها وارد کرده و بر اساس دستورالعمل نرم‌افزار عمل کنید. راه سوّم هم اینه که دستگاه پخش mp3 مثل iPod داشته باشید و <a target="_blank" href="http://www.revagh.com/podcast/podcast.xml">آدرس XML پادکست </a>رو بهش بدید تا در هر بار اتّصال اون به اینترنت، به طور خودکار و در صورتی که پادکست به روز شده باشه، اون رو دانلود کنه. اطّلاعات بیشتر رو می‌تونید از <a target="_blank" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA">راهنمای پادکست ویکی‌پدیای فارسی</a> بگیرید. ممنونم از وقتی که برای گوش دادن به پادکست می‌گذارید.</p>

<p>قرار هست که همایش یک روزه‌ای رو پیرامون وبلاگ با نام «وبلاگ ایرانی؛ کندوکاوی در چیستی، ویژگی‌ها و کارکردها» در آبان‌ماه امسال با حضور وبلاگ‌نویسان و صاحب‌نظران علوم ارتباطات و علوم اجتماعی برگزار کنیم. چند روز دیگه سایت رسمی همایش رو راه‌اندازی می‌کنیم و شما می‌تونید جزئیات بیشتر رو در سایت مطالعه بفرمایید. غرض از بیان موضوع این بود که فکر کنید که چه موضوعات و محورهای مهمی رو می‌تونیم به همایش اضافه کنیم. اگ